تفسیر غزل 184 حافظ

محمدامین مروتی

این غزل، از غزل های عارفانه حافظ است. اما عرفان حافظ نیز رندانه و مخصوص خود اوست.

دوش دیدم که ملایک درِ میخانه زدند

گِلِ آدم بِسِرشتَند و به پیمانه زدند

ملائک چرا از عالم ملکوت به زمین آمده اند؟ و از این همه جا چرا به میخانه رفته اند؟

حافظ می گوید ملائک برای خلقت بشر به زمین آمده اند. برای سرشتن گل و خمیر مایه بشر. حالا چرا میخانه؟ به خاطر اینکه می خواهند به این گل، اسانسی از جنس مستی بدهند. گل آدم با مستی سرشته شده است. پس مستی، در خِلقت و خُلقت بشر است. این می اگر میِ عرفانی باشد، مستی ناشی از آن هم عارفانه است و اگر می معمولی باشد، خوشباشی در سرشت بشر سرشته شده است.

گل آدم در ساختن پیمانه شراب هم به کار رفته است. پس سرنوشت بشر و پیمانه شراب، به هم گره خورده است. چیزی مشترک در گل آدم و پیمانه هست.

ساکنانِ حرمِ سِتْر و عِفافِ ملکوت

با منِ راه نشین، بادهٔ مستانه زدند

انسان موجودی راه نشین است. یعنی مکانی برای آرامش و استراحت ندارد. موجودی خانه به دوش است. ملائک با انسان باده می زنند. یعنی علیرغم مکانت برتر شان با انسان خاکی، باده می نوشند.

آسمان بارِ امانت نتوانست کشید

قرعهٔ کار به نامِ منِ دیوانه زدند

بار امانت همان عشق است که حتی ملائک هم تحمل و طاقت حملش را نداشتند و انسان از سر مستی و جنون آن را پذیرفت و پذیرش عشق همان و دیوانگی و جنون همان.

جنگِ هفتاد و دو ملت همه را عُذر بِنِه

چون ندیدند حقیقت رَهِ افسانه زدند

انسان عاشق، از جنگ و جدل های عقلی و عقیدتی گریزان است و حقیقت را در صلح و صفا می یابد.

شُکرِ ایزد که میانِ من و او صلح افتاد

صوفیان رقص کنان ساغرِ شکرانه زدند

به شکرانه این صلح میان عاشق و معشوق، مجلس رقص و مستی در میان صوفیان برقرار است.

آتش آن نیست که از شعلهٔ او خندد شمع

آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

عشق برای خوشگذرانی و خندیدن نیست. عشق حقیقی آتش به وجود عاشق می زند. مانند عشق پروانه به شمع که باعث سوختن و خاکستر شدن او می شود.

کس چو حافظ نَگُشاد از رخِ اندیشه نقاب

تا سرِ زلفِ سخن را به قلم شانه زدند

حافظ خود را صاحب اندیشه می داند. صاحب اندیشه ای که افکارش را به قالب زیباترین کلمات ریخته است و باعث آراستن سخن و سخنوری است. تو گویی سخن، زیبارویی است که زلفش را با قلم حافظ شانه زده اند و آراسته اند.

19 اردیبهشت 1402