رئوس اصلی نظریه مارکسیسم
رئوس اصلی نظریه مارکسیسم
محمدامین مروتی
چارلز تیلور از بنیان گزاران جنبش چپ نو در انگلستان و نویسنده کتاب مهمی در مورد هگل است. او در گفتگوی با برین مگی رئوس اصلی نظریه مارکسیسم را در دو عرصه اجتماع و فلسفه بررسی می کند.
مارکسیسم از نظر جامعه شناسی نظریه ای در تبیینِ جدال حق و باطل و نظریه ای برای پایان منازعات طبقاتی و از نظر فلسفی نظریه ای برای رهایی نوع انسان از بیگانگی است.
از نظر جامعه شناسی مارکس معتقد است که سبک زندگی انسان ارتباط مستقیم با شیوه تولید دارد. تقسیم کار ضرورتی بود برای رشد نیروهای مولده. پس از آن جامعه به طبقات متخاصم تقسیم شد. اما جامعه سرمایه داری آخرین نظام طبقاتی است. چرا که در این مرحله انسان بدین آگاهی می رسد که با اجتماعی کردن مالکیت، نزاع بین طبقات پایان می یابد و انسان وارد عصر رهایی می شود. اما از آنجا که طبقه حاکم به میل خود تن به از دست دادن وسایل تولید نمی کند، انقلابی قهرآمیز علیه آن لازم می آید. چرا که دولت ارگان سرکوب طبقه حاکم است نه ناظری بی طرف و مافوق طبقات.
از نظر فلسفی نظریه مارکس مبتنی بر دو مفهوم کنش و رهایی از بیگانگی است.
این کنش و کار یا پراتیک است که موجب تسلط روزافزون انسان بر طبیعت می شود و این تفاوت انسان است با سایر موجوداتی که حیات اجتماعی دارند. موجوداتی نظیر مورچه و زنبور قادر به تسلط بر طبیعت نیستند و اسیر الگوی یکسانی در کنش با طبیعت هستند. یعنی در "قلمرو ضرورت" می زیند. تنها انسان است که بر طبیعت غلبه می یابد و کنش هایش متفاوت و متغیر است.
رهایی، یک مفهوم فلسفی است که در آن ضمن رفع استثمار انسان از انسان، شرایط برای لذت بردن انسان از کار فراهم می شود. مثل لذتی که یک هنرمند از کارش می برد. رهایی یعنی اینکه انسان بتواند فارغ از تعارضات جوامع طبقاتی، قوا و استعدادهایش را شکوفا سازد. به جای اینکه وقت و نیرویش را صرف تعارضات طبقاتی کند، به فعلیت بخشیدن به استعدادها و قوایش بپردازد. تا قبل از سوسیالیسم، انسان به طور ناخودآگاه، عمل می کند ولی پس از آن با آگاهی طبقاتی زندگی می کند و می داند چه می کند.
مفهوم رهایی دقیقا در مقابل مفهوم "از خودبیگانگی" قرار دارد. انسان در جامعه طبقاتی از کار لذت نمی برد و بی آن که بداند فقط به انباشت ثروت می اندیشد و این عین از خودبیگانگی است. در این جامعه علاوه بر سلطه انسان بر ابزار تولید، امکان ابراز وجود و بیان خود هم فراهم می آید. در جوامع طبقاتی انسان زنده است ولی زندگی نمی کند، چون امکان بیان و ابراز هنرمندانه و انسانیِ وجود خود را ندارد.
ناگفته پیداست دو مفهوم نفی استثمار و رهایی در کنار ادعای علمی بودن، چه مایه جذابیت برای تفکر مارکسیستی فراهم کرده است. قرار بود عالمی دیگر و آدمی دیگر آفریده شود و تاریخ جامعه و انسان طراز نوین، از نو و از لحظه صفر تاریخی نوشته شود.
تیلور می گوید می توان از موضعی مارکسی، آنچه را که در اتحاد شوروی اتفاق افتاد، به گردن عدم رشد نیروهای مولده انداخت و دامن مارکس را از این آلایش پاک کرد. اما در این صورت می توان پرسید که چرا انقلاب مورد نظر مارکس- همان گونه که پیش بینی می کرد- در انگلستان و فرانسه اتفاق نیافتاد.
نقد و بررسی:
مارکسیسم نظریه ای انسانی و اخلاقی، با دو خطای مهم است:
مهمترین خطای مارکس- که در سخنان تیلور غایب است - این بود که او دولت را ارگان سرکوب طبقاتی می دانست که طبقه حاکم با کمک آن، استثمار طبقه زیر دست را تضمین می کند، در حالی که اولاً دولت حتی اگر ارگان سرکوب هم باشد، لزوماً ارگان سرکوب طبقاتی نیست. ثانیاً همان گونه که هابز و دیگران می گویند، به جهت تاریخی و اجتماعی، دولت ارگانی برای تنظیم و رتق و فتق امور جامعه است. این درست است که دولتمردان در کنار تمشیت امور جامعه، امکان سوء استفاده از قدرت در جهت تامین منافع خود را داشته اند ولی اولاً در پی تامین منافع خود بودن، لزوماً ربطی به تامین منافع طبقه و جنگ طبقاتی ندارد. ثانیاً دولتمردان در کنار تامین منافع شخصی، ناچار از اداره کلیت جامعه هم هستند و ثالثاً با کنترل های دموکراتیک و افزایش نقش مردم در انتخاب و کنترل و نظارت و عزل، دولت بیشتر و بیشتر نماینده اراده عمومی می شود.
مارکس اگر این اشتباه را نمی کرد، می توانست حرکت به سوی سوسیالیسم را منوط به انقلاب نکند و به گفتگو و چانه زنی و اصلاح تدریجی برسد. کما اینکه پاره ای از پیروان او از همین طریق، سوسیال دموکراسی هایی را تاسیس کردند، که هم منتخب مردم بودند و هم فراتر از آنچه مارکس انتظار داشت، در جهت تامین اجتماعی و حفظ منافع طبقات ضعیف گام برداشتند. مارکس نتوانست بین سرمایه داری لجام گسیخته که خود شاهد آن بود و سرمایه داری اصلاح گرا چنان که در عمل اتفاق افتاد، قائل به تفکیک شود. او مطمئن بود که سرمایه داری به دلیل دامن زدن بر اختلاف طبقاتی و مازاد تولید و بیکاری ناشی از آن به بحران های اقتصادی و نهایتاً انقلابی دچار می شود که گورکن او خواهد شد. چیزی که در عمل اتفاق نیفتاد.
دومین خطای مهم مارکس و به خصوص انگلس- که تیلور نیز بدان اذعان دارد- این بود که نوعی شباهت و حتی اینهمانی بین جامعه و طبیعت می دیدند و گمان می کردند همان صلابت و استحکامی که قوانین نیوتن در حوزه فیزیک دارد، نظریات مارکس در حوزه اجتماع دارند و این خبط و خلطِ روش شناختیِ مهمی بود که باعث شد با همان قطع و یقینی که در مورد فیزیک سخن می گفتند، در مورد اجتماع هم سخن بگویند. غافل از اینکه جامعه متغیر مهمی به نام موجود انسانی دارد که رفتارش چندان قابل پیش بینی نیست، به خصوص که بحث نه بر سر یک فرد که یک اجتماع بزرگ باشد. تاکید بر علمی بودن مارکسیسم به مثابه علم جامعه، بزرگترین خطای روش شناختی مارکسیسم بود که خود برآمده از فضای ساینتیستی(علم پرستانه) قرن 19 هم بود. مارکس گمان می کرد کشف قوانین جامعه مانند کشف قوانین فیزیک و زیست شناسی است و انگلس او را نیوتن و داروین جامعه تلقی می کرد.
تیلور می گوید مقایسه بین تئوری مارکس و تئوری جاذبه نیوتن(توسط انگلس)، وجه رهایی بخش نظریه مارکس را از بین می بَرَد. چرا که نظریه نیوتن کماکان نظریه ای در قلمرو ضرورت و طبیعت است در حالی که رهایی، مفهومی اخلاقی و هنری و انسانی است.
منبع:
مردان اندیشه، براین مگی، گفتگو با چارلز تیلور/ عزت الله فولادوند/ طرح نو/1374
2/3/1402