نوروز به روایت شاهنامه فردوسی

محمدامین مروتی

طهمورث نخستين شاهي است كه داراي "فره ايزدي" مي‌شود و اين امر به جهت تعليمات خوبِ وزير دانايش، "شهراسب" است. فره ایزدی، نوعی نور و هدایت و حمایت ایزدی بوده است که شامل حال پادشاهانِ یزدان شناس می شده و طهمورث به دلیل نیکی کردن آن را به دست آورد:

چو آن شاه پالوده گشت از بدي

بتــابيـــد از او فــرهِ ايـــزدي

برفت اهرمن را به افسون ببست

چــو بر تيزرو بارگي، برنشست

غلبه بر دیوان، می تواند نماد غلبه بر نفسانیت نیز باشد. لقب طهمورث، "دیوبند" بود. از آن رو که دیوان را برای ساختن مظاهر تمدن از قبیل گرمابه و همینطور آموزش نوشتن به اسیری گرفت. این امر مشابه است با به کارگرفتن جنیان و دیوان توسط سلیمان نبی.

پس از او جمشید، به جای پدر نشست. پادشاهي هفتصد ساله و به روايتي هزارساله جمشيد درواقع دوران گسترش همه جانبه ی فرهنگ و تمدن است:

گـرانمايه جمشيد، فـرزنـدِ او

كمربست يكـدل پُـراز پنـدِ او

بـرآمـد بـرآن تخت فرخ كمر

به رسم كيان ، برسرش تاجِ زر

جمشید تختی پر از جواهرات می سازد تا با آن بر آسمان ها دست یابد:

به فـرِّ كياني يكي تخت سـاخت

چه مايه بدو گوهر اندر نشاخت

كه چون خواستي، ديو برداشتي

ز هامون، به گردون برافراشتي

و همين موفقیت آغاز جشن "نوروز" مي‌شود:

به جمشيد بر، گـوهـر افشاندند

مرآن آن روز را،روزِ نو خواندند

سرسال نـو، هــرمـزِ فــروَدين

بـرآسـوده از رنج، بـرروي زمين

ايرانيان باستان روزاول فروردين را ،" اورمزد روز" (هرمز فروردین) مي‌ناميدند و به همين ترتيب براي تمام سي‌روز ماه ، اسامي خاصي گذاشته بودند كه 12 تاي آن ها از اسامي 12 ماه شمسي گرفته شده بودند. در واقع گاه شماري آنان نه برمبناي هفته، كه برمبناي روز بود.

جمشید خود عهده دار روحانیت هم می شود و به اصطلاح امروز، دین و سیاست را با هم جمع می کند:

منم گفت با فرّهٔ ایزدی

همم شهریاری، همم موبدی

قدرت به دهان جمشید مزه می کند و هوس خدایی می کند و فره ايزدي از او دور گشت و در نتيجه مغلوب ضحاك گرديد. جمشید خود را همه کاره عالم می پندارد و خدای را از یاد می برد. ماجراي جدا شدن فره ايزدي از جمشيد در شاهنامه چنين آمده است:

مني كــرد آن شاهِ يـزدان شناس

ز يـزدان بپيچيــد و شـد ناسپاس

چنين گفت با ســالخورده مهــان

كه جـز خويشتن را ندانم جهــان

جهـان را بـه خــوبي من آراستـم

چنـان است گيتي كجا خــواستم

خور و خواب و آرامتان از من است

همان كوشش و كارتان از من است

چـو اين گفته شد فرِّ يزدان از اوي

بگشت و جهان شـد پر از گفتگوي

مني چـون بپيــوست با كــردگار

شكست انــدر آورد و بـرگشت كار

به جمشيد بر، تيره گون گشت روز

همي كـاست آن فــرِّ گيتي فــروز