ریشه های ملی گرایی

محمدامین مروتی

ایزایا برلین می گوید ملی گرایی، واکنشی در مقابل تحقیر و جریحه دار شدن احساس ملی و نوعی خودآگاهی ملتهب و برانگیخته شده است. یا در مقابل ستم یا در مقابل تحقیر.

او از قول شیلر، ملی گرایی را به "ترکه خمیده" ای تشبیه می کند که هدفش دررفتن و تنبیه تحقیر کنند گان است.

آلمان قرن هجده چنین احساس بدی به فرانسه ناپلئون داشت. جنگ های سی ساله، بین کاتولیک ها و پروتستان ها نیز به این روحیه کمک کرده بود.

"یوهان هردر" نظریه پرداز نوعی تنوع فرهنگی و روح قومی و ملی بود، بی آن که نظریه اش به دام ملی گرایی افراطی درافتد. او طالب همزیستی مسالمت آمیز ملل بود. فیشته و هگل و مترنیخ نیز با ملی گرایی افراطی مرزبندی داشتند.

اما این تنها منشأ ملی گرایی نیست. احساس تعلق به نوعی گروه در همه افراد بشر وجود دارد. از همین رو تحمل تبعید و غربت دشوار است. این احساس می تواند منشائی دیگر برای احساسات ملی گرایانه باشد.

در نتیجة چنین احساسی است که گروهی از مردم، بدرفتاری افرادی از ملیت خود را بر خوشرفتاری غیرخودی ها هم ترجیح می دهند. هیچ اقلیتی دوست ندارد تا ابد اقلیت بماند.

به عنوان مثالی دیگر، ملی گرایی دینی یهودی ها به تاسیس اسرائیل منجر شد. شکست های مکرر اعراب در مقابل اسرائیل نیز به ناسیونالیسم عربی پر و بال داد.

مارکس ملی گرایی را مانند دین نوعی آگاهی کاذب می دانست و آن ها را پدیده های زودگذری تلقی می کرد که با نابودی بورژوازی مضمحل می شوند.

مارکس و انگلس امکان برقراری سوسیالیسم در یک کشور را ناممکن می دانستند و از این رو به انترناسیونالیسم باور داشتند. لنین و تروتسکی به همین دلیل به دنبال انقلاب های جهانی علیه بورژوازی بودند، هر چند اعتقاد داشتند که این انقلابات ابتدا در حلقه های ضعیف زنجیر یعنی در کشورهای جهان سوم پدید می آیند که تمایلات ملی گرایانه در آن ها قوی بود. "راه رشد سرمایه داری"، تئوری ای بود که از اعتقاد به ضرورتِ پاره کردن حلقه های سست زنجیر پدید آمد.

در جنگ دوم همین ملی گرایی تحت عنوان "دفاع از میهن سوسیالیستی"، به ادبیات کمونیست ها برگشت.

این ملی گرایی حتی در کشورهای بلوک شرق مانند رومانی، یوگسلاوی و مجارستان قدرتمند بود و منجر به نافرمانی هایی نسبت به اتحاد شوروی شد.

با ظهور فاشیسم، مارکسیست ها آن را به مثابه مقاومت نهایی و خشونت بار سرمایه داری جهانی در مقابل پیروزی محتوم سوسیالیسم ارزیابی و تحلیل کردند.

در حالی که این استالین بود که با هیتلر پیمان صلح بست و این کشورهای سرمایه داری بودند که بدواً وارد جنگ با آلمان نازی شدند. اتحاد بین شوروی و غرب بود که بر آلمان نازی غلبه کرد. از این گذشته سیستم نازی و فاشیسم، به جهت ساختار به سیستم کمونیستی شبیه تر بود تا سیستم سرمایه داری. هم به جهت تمرکز دولتی و هم به جهت تمرکز سیاسی و برانداختن دموکراسی. حتی ناسیونالیسم هیتلر پسوند سوسیالیسم داشت و با نام "ناسیونال سوسیالیسم" شناخته می شد.

در مقابل، تئوریسن های لیبرال مانند ریچارد کابدن معتقد بودند که تجارت آزاد در عرصه بین المللی، صلح و همکاری و منافع مشترک را جایگزین جنگ می کند. جان رالز می گوید:

«برغم اینکه جوامع لیبرال‌دموکرات اغلب درگیر جنگ با دولت‌های غیردموکراتیک شده‌اند، از سال1800 تاکنون جوامع لیبرالِ تثبیت یافته، با یکدیگر نجنگیده‌اند. هیچ‌یک از جنگ‌های مشهورتر تاریخ، بین مردمان لیبرال‌دموکرات نبوده است».

منبع:

سرشت تلخ بشر، ایزایا برلین، ترجمه لی لا رستگار، نشر ققنوس

8 اسفند 1401