ژوزف دومستر و خاستگاه فاشیسم

محمدامین مروتی

ژوزف ماری دو مستر (۱۷۵۳–۱۸۲۱) سیاستمدار، فیلسوف، مورخ و نویسنده سلطنت طلب و ضد انقلاب فرانسوی بود.

او را انسانی خوش مشرب، دلسوز و پدر و همسری مهربان توصیف کرده اند. "مثل بره خوش قلب و مثل کبوتر بی آلایش بود."

از کتاب های او می توان از "درباره پاپ" و "شب های سن پترزبورگ" نام برد.

ایزایا برلین در جستاری با عنوان "ژوزف دومستر و خاستگاه فاشیسم"، معتقد است که ریشه های تئوریک فاشیسم به دومستر فرانسوی(1753-) باز می گردد. مردی که برخلاف امواج روزگارش شنا می کرد.

گناه نخستین و شرور:

دومستر برخلاف روسو به طبیعت معصوم بشر و ایده "وحشی نجیب" باور نداشت. بلکه معتقد بود که چنگال طبیعت خونین است و آدم خای وحشی از بقیه آدم ها بی رحم ترند. بشر از دل و روده حیوانات ساز می سازد و از دندان گرگ و عاج فیل، زینت آلات. برخلاف نظر روسو بشر آزاد به دنیا نمی آید، بلکه با گناه نخستین به دنیا می آید.

علوم تجربی را ترکیبی از دروغ های منسجم می دانست. تمایل به آزادی فردی را تجلی گناه نخستین به شمار می آورد. همه بلاهایی که سر بشر می آید از گناه نخستین است که فقط با اطاعت از منبعی الهی قابل بخشش است.

شرور در عالم لازمه قوانین الهی اند. هیچ قانونی را نمی توان طوری اجرا کرد که به کسی آسیب نرسد چرا که در غیر این صورت قانون نیست. رنج و شر کفاره ای است که انسان ها به خاطر گناهان شان می پردازند. انسان ها در گناهان شان، مسئولیت مشترک و از همین رو مجازات مشترک دارند. رنج مکافات عمل خود بشر است.

عقل و وحی:

در دوران روشنگری این اندیشه غالب شد که انسان هم مانند طبیعت، قوانینی دارد که شناخت آن ها به سعادت بشر منجر می شود.

دومستر به طور خلاصه مخالف عقل محوری و علم محوری در تمشیت و اداره جامعه بود. او به خصوص با علوم انسانی سر عناد داشت. او قائل به نوعی "حکمت جاودانی یا جاودان خرد"، از زمان نوح پیامبر است که در کار مدیریت عالم است. بشر چیزی نمی آفریند. او درخت را می کارد ولی خلق نمی کند. او فقط آلت اراده خداوند است.

لب استدلال او این بود که عقل بشری در فهم عالم ناقص است و باید به حکم خطاناپذیر الهی گردن نهاد که از طریق اصحاب کلیسای کاتولیک به ما می رسد. نیرنگِ تقدیر و حکم الهی، بر فراز عقول بشری قرار دارد. تنها خدا مصون از خطاست و پاپ نماینده خدا بر روی زمین است:

"اصل حاکمیت مردم به قدری خطرناک اسنت که اگر درست هم می بود، می بایست آن را از مردم پنهان کرد."

اگر کسی قائل باشد به اینکه خداوند به دانشگاه ها برای خداشناسی ماموریت داده، حتما عقلش را از دست داده است... و باید مانند راهزنان به دار آویخته شود."

دومستر مانند نیچه عقیده داشت هر گونه استدلال، دلیل تراشی و توجیه است. خردورزی و استدلال نوعی سرپوش بر گناه نخستین است و دین و وحی، برتر از عقل بشرند و نه تنها نیازی به استدلال ندارند، بلکه از پیروان شان اطاعت محض می طلبند. ایمان اگر به دنبال دلیل بگردد، کارش تمام است.

قوانین بشری موقتی اند و قانون خدا ابدی است. دومستر مدافع پادشاهی مطلقه ی متکی بر کلیسا و معتقد بود که پادشاهان به نیابت از خدا و مسیح حکمرانی می کنند. حکومت های مبتنی بر قانون زمینی، غاصب حق ویژة خدا در قانونگزاری هستند.

جامعه، منطقاً و تاریخاً، شرکتی قراردادی مانند بانک و شغل نیست. زبان نیز مانند قوانین، حاصل قرارداد بشری نیست بلکه صنع الهی است. به همین دلیل بهترین زبان ها همان زبان کلیسا یعنی زبان رومی است.

اراده معطوف به قدرت:

عقل و قرارداد نیست که منشأ جامعه سازی است، بلکه قدرت است و منشأ تمام قدرت ها هم خداوند است و جهان به اراده اوست که می چرخد.

بدون قرآن و آموزه های کنفوسیوس، اقتدار عثمانی و چین دوام نمی آورد. دومستر، پروتستانیزم، عقل گرایی، روشنفکری و انقلابیگری نزد طرفداران انقلاب فرانسه را به باد حمله می گیرد. می گوید اشتباه لویی شانزدهم این بود که با پروتستان ها مدارا کرد و سرنگون شد؛ در حالی که لویی چهاردهم با اقتدار حکومت کرد:

«این فاجعهٔ انقلاب فرانسه، فاجعه‌ای ملّی است. چون ملّی است، پس نقش ملت در آن بسیار مهم است. خونی که از شاه (لویی شانزدهم) بر روی زمین ریخت، صد طوفان از آن بلند خواهد شد و ملت فرانسه باید بدانند که تاوان آن را خواهند داد. از این طوفان‌هائی که از هر قطرهٔ خون او ایجاد خواهد شد، جان سالم به در نخواهند برد.»

دومستر می گوید با اقتدار نظامیان موافق نیست چون قدرت پادشاهان را به چالش می کشد ولی در عین حال، ناپلئون و ژاکوبن ها را برای اعمال قدرت، تحسین می کند.

انقلاب فرانسه نوعی مجازات الهی بود و جامعه نوعی "دارالتادیب" خداوندی است. "مردم انقلاب نمی کنند بلکه این انقلاب است که آن ها را ابزار و آلت فعل خود می کند." این همان مشیت الهی و به قول هگل نیرنگ عقل است که اهداف خود را به دست مردمان به پیش می برد.

اگر اقتدار الهی را نپذیری، به ناچار، باید استبداد عوام را گردن نهی. یعنی همان چیزی که در انقلاب فرانسه رخ داد. دومستر به زیر گیوتین رفتن دانشمندان علوم طبیعی مانند لاوازیه را در انقلاب فرانسه، حق آنان می داند. می گوید آزادی بر خلق و خوی توده همان تاثیری را دارد که شراب بر کسی می گذارد که اولین بار آن را می نوشد.

او همچنین پیش بینی می کند که اگر روس ها نیز با دم این شیر بازی کنند، بدتر از همه ملل گزیده می شوند.

پروتستانیزم دین نیست، نوعی شورش سیاسی است.

او نابرابری را امری ذاتی و لایتغیر می دانست. دژخیم و شکنجه گر را عامل اجرای حکم الهی می دانست چرا که مانع هرج و مرج و آشوب می شود.

نقد و بررسی:

برلین او را پیامبر فاشیسم می داند و می گوید اندیشه های دومستر را اولین خاستگاه فاشیسم می داند و در نقد استدلال های او می گوید دومستر بعضی از اصول را پیش فرض می گیرد و حاضر نیست بر سر آن ها با احدی سخن گوید. مثل اینکه شر و رنج، مجازات الهی است، خداوند در کار اداره جهان است و مردم آلت فعل اویند، تقدیسِ سه گانة پادشاهی و کلیسا و دژخیمان نیز از پیش فرض ها و اصول مقدس اوست. او بدون دلیل، وحی را در مقابل عقل و اراده الهی را در مقابل اراده می گذارد و آن گاه اراده الهی را هم به نفع کلیسا و سلطنت تعریف می کند.

او استدلال را با این استدلال افراطی رد می کند که استدلال نوعی دلیل تراشی و توجیه اراده است. همان حرفی که نیچه می زند و البته این سخن تا حد زیادی درست است ولی نه تا آنجا که برای استدلال، تره خورد نکنیم.

خلاصه شیوه استدلال دومستر، مصادره به مطلوب و بحث نکردن بر سر پیش فرض هایی نامنقح و نامستدل و همچنین اهمیت ندادن به شواهد و دلایل تجربی است و طبیعتاً با این شیوه، در هر جدالی پیروز از میدان به در می آید. او استدلال نمی کند، بیانیه و مانیفست صادر می کند.

می توان حقایق اغراق شده ای را در اندیشه های دومستر یافت که در کنار قدرت بیانش می تواند اهمیت و اقبال به اندیشه های او را توضیح دهد.

منبع:

سرشت تلخ بشر، ایزایا برلین، ترجمه لی لا رستگار، نشر ققنوس