میراث چپ
میراث چپ
محمدامین مروتی
گوهره و عصاره چپ گرایی، عدالتخواهی و عمدتاً عدالت اقتصادی است. چپ به دنبال جامعه بی طبقه ای است که انسان انسان را استثمار نکند و انسان تمام استعدادهایش به شکوفایی و فعلیت برسد. چپ به دنبال برساختن بهشتی بر روی زمین است. انگیزه های چپ اخلاق و انسانی اند، اما چه بسا با بهترین نیات بشود راه جهنم را هموار کرد.
اگر مارکس را پدر چپ بدانیم، میراث او را می توان به دو نحله اروپایی و غیراروپایی تقسیم کرد.
نماینده نحله غیر اروپایی را می توان کمونیسم روسی و چینی دانست.
نماینده نحله اروپایی سوسیال دمکراسی اروپایی است.
افق روزگار مارکس از آن تنگ تر و کوتاه مدت تر بود که این نابغه قرن نوزدهم بتواند در مبادی و مبانی نظریاتش تجدیدنظرهای تکمیلی به عمل بیاورد.
این مهم به عهده این دو نحله و متفکران آن ها افتاد: برنشتین و لنین.
برنشتین شاگرد مستقیم مارکس و انگلس بود که به این نتیجه رسید که با توجه به دگرگونی نظام صنعتی و سرمایه داری، برای نیل به سوسیالیسم، نیازی به انقلاب و برقراری دیکتاتوری پرولتاریا نیست و می توان با اصلاحات از طریق پارلمان امر سوسیالیسم را پیش برد. برنشتین از رهبران حزب سوسیال دمکرات آلمان بود. این حزب ابتدا از سر مخالفت با ایده های او بر آمد، اما پس از مدتی آن ها را پذیرفت. حاصل تئوری های او در احزاب سوسیال دمکرات اروپایی، به تشکیل دولت های رفاه منجر شد.
لنین شاگرد مستقیم مارکس نبود. او مارکسیسم را به واسطه کائوتسکی و پلخانف آموخته بود. اما علیه هر دوی آن ها تئوری پردازی کرد. او نیز در نظرات مارکس تجدید نظرهای اساسی کرد و آن ها را تکامل خلاقانه مارکسیسم نامید.
مهمترین تجدید نظر لنین در موضوع دولت و حزب و جایگزین کردن حزب به جای طبقه و به نیابت طبقه بود که دیکتاتوری پرلتاریا را به دیکتاتوری حزب تبدیل کرد.
نتیجه کار کمونیسم روسی و چینی، دیکتاتوری حزبی و فردی و فجایع اقتصادی و اجتماعی بود.
نتیجه کار سوسیال دموکراسی، بالاترین رفاه اجتماعی و احراز رتبه های نخست در تمام شاخص های رشد انسانی و اقتصادی شد.
اگر مارکس زنده بود، کدامیک را خلف صالح خود می دانست؟ برنشتین یا لنین؟ سوسیال دموکراسی اروپایی یا کمونیسم روسی و چینی؟