مولانا و علوم طبیعی

محمدامین مروتی

مولانا گاهی ریشه علوم طبیعی را به این عنوان که در خدمت جسم بشرند می زند. در دفتر چهارم می گوید این علوم معنوی نیستند و راهی به آسمان ندارند:

خرده‌کاریهای علم هندسه

یا نجوم و علم طب و فلسفه

که تعلق با همین دنیاستش

ره به هفتم آسمان بر نیستش

این همه علم بنای آخرست

که عماد بود گاو و اشترست

بهر استبقای حیوان چند روز

نام آن کردند این گیجان رموز

علم راه حق و علم منزلش

صاحب دل داند آن را با دلش

اما در همان دفتر به علوم طبیعی از قبیل طب و نجوم روی خوش نشان می دهد و می گوید این علوم نیز از سوی انبیا به بشر آموخته شده اند و پس از آن توسط عقل بشری کامل شده اند:

هر صباحی چون سلیمان آمدی

خاضع اندر مسجد اقصی شدی

نوگیاهی رسته دیدی اندرو

پس بگفتی نام و نفع خود بگو

تو چه دارویی چیی نامت چیست

تو زیان کی و نفعت بر کیست

پس بگفتی هر گیاهی فعل و نام

که من آن را جانم و این را حمام

من مرین را زهرم و او را شکر

نام من اینست بر لوح از قدر

پس طبیبان از سلیمان زان گیا

عالم و دانا شدندی مقتدی

تا کتبهای طبیبی ساختند

جسم را از رنج می‌پرداختند

این نجوم و طب وحی انبیاست

عقل و حس را سوی بی‌سو ره کجاست

جمله حرفتها یقین از وحی بود

اول او لیک عقل آن را فزود

هیچ حرفت را ببین کین عقل ما

تاند او آموختن بی‌اوستا

دانش پیشه ازین عقل ار بدی

پیشهٔ بی‌اوستا حاصل شدی

پیداست که این دو موضع مولانا با هم متناقض است. این موضع که علوم طبیعی از انبیا هستند نیز با تاریخ و حقیقت هماهنگ نیست. انبیا برای تعلیم علوم طبیعی نیامدند، بلکه آنان برای تعلیم اخلاق و معنویت آمدند.