ابراهیم گلستان
ابراهیم گلستان
محمدامین مروتی
زندگی و آثارش:
گلستان متولد 1301 در شیراز است. کلاس پنجم بود که اولین قصه اش را نوشت. بعد از عضویت در حزب توده در سال 24 به یکی از نویسندگان مطبوعات توده ای تبدیل شد و قصه هایش در همانجا چاپ می شد.
گلستان سال 24 به حزب توده می پیوندد ولی باهوش تر از آن بود که توده ای بماند و دوسال بعد که جریان انشعاب خلیل ملکی هم مطرح شد از حزب زد بیرون و بعد از آن مورد نقد به آذین و سایر توده ای ها بود. اما سیاه و سفید دیدن جهان هرگز او را رها نکرد.
گلستان همزمان استالین و شاه و مصدق را می ستود. برای مرگ استالین اشک ریخت. ولی منتقد شاملو آل احمد و احسان طبری بود چون آنان را به نوعی رقیب خود تلقی می کرد.
در 1327 به استخدام شرکت نفت در آمد و نخستین مجموعه داستانش به نام "ماه آخر پاییز"را چاپ کرد.
در 1330 از شرکت نفت استعفا داد و شروع به ساختن فیلمهای خبری برای شبکه های تلویزیونی آمریکایی و انگلیسی کرد.
در 1337 مجموعه داستان "شکار سایه" را منتشر کرد که موجب نقد شدید به آذین شد. عنوان کتاب از قصه ای در مثنوی گرفته شده است.
در 1336 شروع به ساختن مستند"چشم اندازها" کرد که نقد مثبت بهرام بیضایی و هوشنگ کاووسی را دریافت کرد.
در 1340 استودیوی فیلمسازی خودش را تاسیس کرد و با فروغ آشنا شد.
در سال 1342 اولین فیلم سینمایی اش با نام "خشت و آینه" را ساخت که مورد نقد منفی شاملو و شمیم بهار قرار گرفت.
در 1346 داستان "جوی و تشنه و دیوار" را با الهام از قصه ای از مثنوی نوشت. نثر شاعرانه گلستان در این کتاب نمود نمایانی دارد.
در 1348 "نشر روزن" را تاسیس کرد و کتاب "زندگی من تروتسکی" با ترحمه هوشنگ وزیری را چاپ کرد که مورد نقد چپهای استالینیست قرار گرفت.
در 1353 فیلم"اسرار گنج دره جنی" را در نقد مدرنیته حکومت می سازد که پس از یک هفته توقیف می شود.
در سال 1354 به انگلستان می رود و دیگر همانجا می ماند.
در سال 1384 گفتگویی بلند با پرویز جاهد دارد که با عنوان "نوشتن با دوربین" به چاپ می رسد که نظرش را در باره بسیاری از اهل ادب و شعر می گوید.
زبان گلستان:
عده ای نثر شاعرانه و بی تکلف او را می ستایند. هنر او نزدیک کردن زبان گفتار به زبان نوشتار و استفاده از جملات کوتاه و شاعرانه است. از قصه های خوبش می توان از "عشق سالهای سبز"، "از روزگار رفته حکایت" و "از راه و رفته و رفتار" نام برد.
روحیات گلستان:
تقریبا همه منتقدان، از خودشیفتگی و روحیه پدرسالار او می گویند. این روحیه را نسبت به فرزندان و حتی فروغ هم داشت.
این روحیه در عین حالی که به او اعتاد به نفس کاذبی می دهد جنبه های مثبتی هم دارد. گلستان نه مرید کسی است و نه مراد کسی. برخلاف آل احمد و گلشیری که نوچه پرور بودند، او با صراحتی گزنده حرف خود را می زند. از این نظر او به هدایت شبیه تر است تا سایر نویسندگان.
گلستان و فروغ:
این خودشیفتگی گلستان را روحیه دوقطبی فروغ تکمیل می کرد. ارتباط بین یک انسان قوی و یک انسان بایپولار می تواند به خلق آثار هنری بیانجامد. به همین دلیل اوج خلاقیت هر دو در زمان رابطه عاشقانه شان بود.
گفته های پوران فرخزاد به خوبی این رابطه را تایید می کند:
" يك روز فروغ با التهاب و هيجان خاصي به من گفت با مردي آشنا شدم كه اثر فوق العاده اي روي من گذاشته. محكم و با نفوذ است. بسيار جدي است. اصلا غير از مردهايي كه تا حال شناخته بودم. براي اولين باريست كه از كسي احساس ترس مي كنم. از او حساب مي برم. او خيلي محكم است. و اين مرد كه بعد ها شناختم كسي نبود غير از ابراهيم گلستان. وقتي گلستان در زندگي فروغ جدي شد، او هر روز آرامتر، تو دارتر و ساكت تر مي شد. بعد از اينكه ابراهيم گلستان در نزديكي استوديو گلستان خانه اي براي فروغ ساخت من كه تقريبا هر روز ناهار با فروغ بودم ديگر كمتر او را مي ديدم. گلستان هر روز براي فروغ مسئله اي جدي تر و عميق تر مي شد. فروغ با همه ي قلبش عاشق گلستان شده بود و براي فروغ گويي جز گلستان هيچ چيز وجود نداشت.
يك روز به ياد دارم براي ديدن فروغ رفتم به استوديو گلستان. گلستان آن روز ها در سفر اروپاييش بود. فروغ را بشدت ناراحت و گريان ديدم. چشمانش سرخ و ورم كرده بود. در مقابل اصرار و ناراحتي هايم گفت داشتم در کشوي گلستان به دنبال چيزي مي گشتم كه چند تا كاغذ به دست خط او ديدم. نامه هايي بود كه در سفر قبلي خطاب به زنش نوشته بود. در اين نامه ها به زنش نوشته است كه آنچه در زندگي تنها برايش مهم است تنها اوست، مرا براي سر گرمي و تفنن مي خواهد، كه من هرگز در زندگي اش مهم نبوده ام و در نامه هايش به زنش اين اطمينان را مي دهد كه " كه اين زن براي من كوچكترين ارزشي ندارد." وجود من براي او هيچ هست هر چه هست تنها تويي كه زن من و مادر فرزندانم هستي. فروغ مي گفت و با شدت مي گريست. بعد گفت به محض اينكه گلستان برگردد براي هميشه از او جدا خواهد شد. البته وقتي گلستان برگشت نه تنها از او جدا نشد بلكه رابطه عميق تري بين آنها به وجود آمد. بي شك گلستان براي نوشتن آن چيزها دلايل قابل قبولي براي فروغ آورده بود. فروغ با گلستان ماند تا يك بار بر سر عشق گلستان و ناراحتي هاي تلخي كه اين مرد همواره برايش فراهم مي آورد دست به خودكشي بزند. يك جعبه قرص گاردنال را يك جا بلعيد، حوالي غروب كلفتش متوجه اين مسئله مي شه و او را به بيمارستان البرز مي برند. وقتي من خودم را به بيمارستان مي رسانم فروغ بي هوش بود. پس از آن هر چه كردم او چرا قصد چنين كاري داشت؟ هرگز يك كلمه در اين رابطه با من حرف نزد، اما كلفتش گفت آن روز گلستان به منزل فروغ آمده بود و به شدت با يكديگر به دعوا و مجادله پرداخته بودن و پس از آن بود كه فروغ قرص ها را خورد..."
غربت طولانی:
گلستان به نسبت زندگی 100 ساله اش آثار زیادی منتشر نکرده است و ذوق او از دهه 50 عمرش به بعد چندان نجوشیده است.گلستان در غربت 50 ساله اش کار درخشانی ارائه نکرد. هر چند در نامه به سیمین دانشور می گوید جغرافیا مهم نیست و این فرهنگ است که مهم است. اما ماهی که از آب بیرون بیفتد، خلاقیتش را هم از دست می دهد.
منبع:
اندیشه پویا شماره 82 آذر و دی 1401