کمونیسم و اگزیستانسیالیسم

محمدامین مروتی

بعد از مشخص شدن کمی و کاستی های تئوری های مارکس، عده ای از مارکسیست ها کوشیدند مارکسیسم را با فرویدیسم و بعدها با اگزیستانسیالیسم در هم آمیزند.

نمونه بارز آمیختگی مارکسیسم با اگزیستانسیالیسم را نزد سارتر و مکتب فرانکفورت(هربرت مارکوزه، اریک فروم و دیگران) می توان دید.

نمونه مشخص این تداخل در بحث جبر واختیار و عین و ذهن و تبیینِ ارتباط ساختارگرایی با موضوع انتخاب و اختیار، خود را می نمایاند.

مارکس و لنین:

در روان درمانی هم نقش اراده و مسئولیت به صورت جدّی مطرح است. در قالب این سوال که چرا ما تغییر نمی کنیم یا کند تغییر می کنیم؟ ساختارها مانع می شوند یا کمبود اراده؟ اصالت با ساختار است یا اراده انقلابی؟

مارکس مشخصاً به ساختارهای اقتصادی اولویت می داد و مشکل روسیه را عقب ماندگی اقتصادی می دانست. مع الوصف، مارکس علیرغم تاکید افراطی اش بر ساختارهای اقتصادی، می گوید ذهنیت ما هم بخشی از شرایط عینی است و جدای از آن نیست و اختیار ما از آن برمی خیزد. با این توضیح مهم که اختیار، در نهایت، درک ضرورت و همسویی با آن است. خودآگاهی طبقه کارگر، از متن و بطن شرایط تولید برمی خیزد و ناجی جامعه می شود. سخنی که در گوش لنین نرفت.

لنین اما به خودآگاهی طبقاتی ( نه خودآگاهی فی نفسه و نه خودآگاهی لنفسه) طبقه کارگر باور نداشت و معتقد بود این آگاهی باید توسط حزب به مثابة پیشرو طبقه، بدان تزریق شود. بدینسان حزب، نایب طبقه شد و به عنوان مغز متفکر طبقه کارگر، به جای او و به نیابت او تصمیم گیرنده شد.

برشت در رویکردی ارداه گرا می نویسد:

"من- ين- له كه در زندان بود، تمام زمستان از پنجره اش به پرنده‌ها غذا مي‌داد و مي‌گفت: اين‌ها محتاج كمك هستند؛ چون چيزي براي خوردن ندارند و حزب هم نمي‌توانند تشكيل بدهند. " (اندیشه های متی)

اما اگر بخواهیم، از رویکرد اراده گرایِ لنینی احتراز کنیم، نجات دهنده طبقه، خود اوست نه حزب. حزب فقط باید آگاهی دهنده و مبلغ باشد نه تصمیم گیرنده و مجری. اراده باید ارادة طبقه باشد نه ارادة حزب. حزب فقط مبیّن و مبلغ است نه پیشتاز و پیشرو. حزب نباید به جای طبقه تصمیم بگیرد و از طبقه فاصله بگیرد بلکه باید او را همراهی و توجیه نماید.

نکته مهمتر این است که حزب هم بیش از آنکه صبغة سیاسی داشته باشد باید صبغة جامعه شناسی داشته باشد. یعنی تئوری پردازان حزبی نه صرفاً عده ای اهل عمل سیاسی بلکه باید پیش و بیش از آن، عده ای اهل فکر و تخصص در زمینه جامعه و اقتصاد باشند و گرنه نمی توانند به طبقه آگاهی ای بدهند که خود فاقد آنند.

معادل اجتماعیِ تعبیراتِ معطوف به تغییر و تحول، در ساحت اجتماع و در لنینیسم آن بود که پس از انقلاب، هنوز بورژوازی مقاومت می کند و انقلاب باید تداوم یابد. یعنی انقلاب در انقلاب تا در هم کوبیدن این مقاومت ادامه دارد. (همان "شرایط بحرانی کنونی" که انقلابیون بر آن تاکید دارند.)

در روانشناسی کمونیسم باید گفت:

اراده منهای آرزو(آرمان) منجر به خشکه مقدسی می شود که به نیابت پدر و مادر کار می کند. (در حوزه اجتماع: سوسیالیسم لنینی) سوسیالیسم لنینی، مبین اراده گرایی آمرانه "سوپرایگو" است. کمونیسم لنینی، محصول کار سوپر ایگویی اجتماعی است.

آرزو هم منهای اراده، منجر به بچه ماندن و رشد نکردن می شود. (در حوزه اجتماع: سوسیالیسم تخیلی) مدینه فاضله سوسیالیستی، مبین آرزوگرایی بچگانه "اید" است.

اگر چه تحلیل روانکاوانه کمونیسم می تواند به روشن شدن بعضی از زوایای آن کمک شایانی بکند اما نهایتاً مشکل در این است که به کارگرفتن متدولوژیِ زیست شناسانه و روان شناسانه و عارفانه در ساحت اجتماع و تشبیه جامعه به یک جسم یا یک روح بیمار، و تلاش برای درمان آن به مثابة یک پزشک یا روانپزشک یا پیر آگاه، فاجعه می آفریند. (چنان که دیدیم.) رویکرد مارکس در این مورد به مراتب بر رویکرد اراده گرا و اقتدارگرای لنین مرجّح است.