پوچی اگزیستانسیال
پوچی اگزیستانسیال
محمدامین مروتی
بحران مدرن:
بحران بی معنایی، بیش و پیش از هر چیز بحرانی مدرن است. حتی اگر در دوران های ماقبل مدرن این دغدغه وجود داشته، چنین ابعادی نداشته است. انسان به ما هو انسان، به طور غریزی، از مرگ می گریزد و این غریزه ارزش تکاملی و بقایی دارد. اما در دوران مدرن، همه گیری های بی معنایی و بحران معنا، ابعاد جدیدی پیدا کرده است.
دو معنای پوچی:
پوچی یا فروپاشی معنایی، چهارمین دغدغه نهایی وجودیِ بشر است.
این بی معنایی دو وجه و معنا دارد:
بی معنایی دنیا و بی معنایی زندگی.
بی معنایی دنیا بدین معنی که هیچ نقشه عظیمی برای کائنات وجود ندارد و بی معنایی زندگی به این معنی که هدفی در زندگی مان نداریم که ارزش زیستن داشته باشد. اینکه فرد چیزی در زندگی ندارد که به خاطرش زندگی کند یا بجنگد یا بدان امید داشته باشد یا از ته دل ان را بخواهد.
اما اگر دنیا بدون خدا معنا نداشته باشد، بدون انسان هم معنا ندارد. به همین دلیل یونگ می گوید کار انسان تکمیل آفرینش خداست. از همین جاست که انسان نیز باید به جهان معنا دهد.
عرفا نیز می گویند خدا جهان را آفرید و انسان را آفرید تا او را ببینند و بفهمند و بی انسان، جهان معنایی نداشت.
ریلکه شاعر گفته بود:
"چه می کنی خدایا اگر من بمیرم؟
من سبوی توام، اگر بشکنم چه؟....
اگر از کفم بدهی، معنایت را از کف می دهی."
از سوی دیگر، دین به مثابة یک پدیدة تاریخی، فلسفه وجودی خودش نیز تزریق معنا و معنویت به زندگی بوده است. یعنی دین هم طریقیت دارد برای رسیدن به معنا و اگر به هر دلیلی، این طریقیت را ازدست داد، انسان وسیله و راهکار دیگری را برای رسیدن به معنا جایگزین می کند. یعنی بدون دین هم لزوماً معنا از دست نمی رود.
میزان شیوع پوچی:
یونگ می گفت یک سوم بیمارانش از بی معنایی و بی هدفی رنج می بردند و فرانکل این رقم را یک پنجم می دانست. در عین حال نیمی از بیمارانش درجاتی از بحران معنا را داشتند.
دلایل گرایش به پوچی:
یک دلیل مهمش شاید این باشد که انسان به داشته هایش عادت می کند و قدرشان را نمی داند. یالوم از بیماری سرطانی یاد می کند که امیدی برای ادامه زندگی نداشت ولی در مواجهه با دکتر بی تفاوتش، تصمیم گرفت در فرصت باقیمانده، بکوشد بر دکتر خود تاثیری انسانی و مثبت بگذارد. یعنی دکترِ دکتر خود شود.
نمونه دیگر کسی است که اندام هایش یک به یک در اثر تحلیل عضلانی تحلیل می روند و دوسال بیشتر فرصت ندارد ولی این فرصت راصرف یادآوری نعمت سلامت به دیگران می کند با این بیان که هرکدام از اعضایتان را نمی خواهید، به من بدهید که به درد من می خورد.
نظر سارتر و کامو:
کامو معتقد بود که جدی ترین و مهمترین سوالی که پس از دریافت پوچی زندگی وجود دارد این است که زندگی ارزش ادامه دادن دارد یا بهتر است خودکشی کنی.
کامو می گوید ما موجوداتی اخلاقی هستیم که در مواجهه با بی تفاوتی اخلاقی جهان، دچار تنش و تعارض می شویم. "مورسو" قهرمان رمان "بیگانه"، بارها می گوید: "برایم فرقی نمی کند."
اما راهکار کامو، "عصیان" در مقابل این بی تفاوتی از طریق نوعی هیچ انگاری قهرمانانه و سبقت گرفتن از این جهان بی تفاوت است.
اندیشه های سارتر به این صراحت محتوای اخلاقی ندارد. او می گوید نه به دنیا آمدن انسان معنا دارد و نه از دنیا رفتنش. ولی سارتر هم در رمان هایش، بر تعهد برای معنا دادن به زندگی تاکید می کند. در "خداوندگار مگس ها"، "اورستس" با سرپیچی از "زئوس" می گوید:
"اهمیتی به زئوس نمی دهم. عدالت موضوعی میان انسان هاست و من خدایی ندارم که آن را به من بیاموزد."
یا در "شیطان و خدا" می گوید:
كافي است كه دو نفر از هم متنفر بشوند تا نفرت به يك يك افراد بشر سرايت كند. كافي است يك آدم با عشق يك جانبه همه آدمها را دوست بدارد تا اين عشق به يك يك افراد بشر سرايت كند.
یا:
اگر تمام كتاب هايم را در كفه ترازويي و كودكي گرسنه را در كفهاي ديگر قرار دهيد، كودك گرسنه را برميگزينم چون تمام كتابهاي من، وقتي يك كودك گرسنه در اين كره خاكي وجود دارد، ارزشي ندارد.
وحدت و کثرت معانی:
اما چه چیزهایی به زندگی معنای شخصی می دهند؟
محور مشترک تمام راهکارها، از خودبرگذشتن و فداکاری است. هدف نهایی هم بهتر شدن خود و دیگرانی است که در رابطه با ما هستند.
فداکاری عنصر مشترک برگذشتن و عبور از خود است. به فکر خود بودن، با معنابخشی به زندگی در تعارض و تنش است. حتی کسی که در یک رابطه جنسی تنها به فکر ارضای خود است، غالباً به هدف نمی رسد. ارضای یک طرف به طرز عجیبی به ارضای طرف دیگر وابسته است و همین امر عشق زمینی را به استعاره ای برای فهمِ از خودگذشتگی و نفی خودخواهی تبدیل می کند.
آرمانگرایی یکی از راهکارهای شایع است. آرمانی برتر از فرد که به دغدغه های وجودی مرگ و تنهایی و پوچی، همزمان پاسخ می دهد.
خلاقیت هنری، علمی راهکار دیگر است. بتهوون در 32 سالگی ناشنوا شد و قصد خودکشی داشت، اما هنر او را سرپا نگه داشت.
مدیریت خلاق مجموعه زیردست و رسیدن به اهداف مجموعه، از طرق خلاقانه و مبتکرانه، راهی دیگر است.
رویکرد خلاق و مبتکرانه به شغل نیز، می تواند به زندگی معنا ببخشد.
خلاقیت در رابطه عاشقانه نیز نقش مهمی دارد. زیرا عاشق در معشوق چیزی را کشف و آن را رشد می دهد.
لذت بردن از زندگی راهکار شایع و رایج دیگری است.
خودشکوفایی و خودسازی نیز انگیزه های قوی برای معنابخشی به زندگی می دهد.
رابطه سن و هدف:
اهداف و معناها در سنین مختف متفاوتند:
در کودکی، هدف ارضای غرایز است. کودک به سائقة نیرویی درونی حرکت می کند.
در جوانی، اهداف اقتصادی و موفقیت در شغل، به زندگی معنا می بخشد.
در میانسالی و پس از آن، اهداف فلسفی و نوعدوستانه، جذابیت پیدا می کنند.
فروید سائقه های درونی و غرایز را نیروی محرکه اصلی می دانست ولی این سوائق عمدتاً در دوران کودکی کار می کنند.
آدلر قدرت و اراده معطوف به قدرت را محرک اصلی بشر می دانست. اما قدرت و ثروت نیز به دوران جوانی و تا حدی میانسالی برمی گردد.
معنا و زندگی معنوی، بیشتر در دوران پختگی و کمال مطرح می شود.
در جوانی و میانسالی به بعد، عنصر اختیار و انتخاب، به عنوان انگیزه ای برونی جای سوائق کور و غریزی بیولوژیک و واکنش های دفاعی اتوماتیک را می گیرد.
به نظر می رسد در هر دوره ای انسان باید اهداف متناسب با آن دوره را از سر بگذراند تا در ادوار بعدی، زندگی سالم تری را از سر بگذراند. تو گویی که انسان در روندی مشابه مسابقة دو امدادی، مشعل را به دست بخشی دیگر از وجودش می رساند تا زندگی کامل گردد. در مرحله نهایی، با انتقال تجارب مان، مشعل را به دست فرزندان مان می دهیم تا ادامه دهند.
در مورد زنان و مردان تفاوتی ظریف وجود دارد:
زنان به طور غریزی، در جوانی خود را وقف خانواده می کنند و در میانسالی به دنبال هویت مستقل اقتصادی می گردند. در حالی که در مردان کار به عکس است.
این هدف گذاری ها با هرم نیازهای مازلو و همینطور با اخلاق تکاملی و تاریخی نیز تطابق دارند.
در دوران سنتی، اهداف اقتصادی قوی ترند. در دوران مدرن بحران معنا بیشتر است چون نیازهای اولیه رفع شده اند و انسان وقت آزاد و فراغت به دست آورده است و مجبور می شود به این بیاندیشد با این اوقات اضافی چه بکند. افسردگی عصر جمعه یا یکشنبه، به دلیل بی برنامگی و بی هدفی به وجود می آید. همینطور افسردگی پیری به دلیل بی فایده شدن و بی ثمر شدن عارض می گردد.
فروید در "معنا و ارزش" می گوید:
"لحظه ای که انسان از معنای زندگی می پرسد، بیمار است و....با این پرسش، به مخزنی از لیبیدوی ارضا نشده اذعان می کند."
تولستوی می دید که رعیت هایش چون او، دغدغه های وجودی ندارند چرا که در کار روزمرّه و تلاش معاش، غرق اند.
عوارض بی معنایی:
احساس پوچی در اکثر مردمان وجود دارد و مادامی که حاد نشود، روان نژندی به حساب نمی آید ولی الکلیسم و افسردگی و بزهکاری و ماجراجویی و افراط جنسی می توانند نشانه های روان نژندی باشند.
حل شدن در جنبش های رمانتیک و دراماتیک و پر خطر، و فعالیت سراسیمه و پرشور، یک تهدید جدی است. (جهادگری)
نفی و تخریب ویرانگرانه و منفی بافی در مورد همه چیز و عدم پای بندی به ارزشی معین، نیز یک تهدید دیگر است. (هیچ انگاری)
بی تفاوتی (گیاهوارگی) نیز سومین تهدید جدی است که در آن انسان بدون آن که افسرده باشد، بی تفاوت و بی علاقه است. چرا که همه را ها به آن دهان سرد مکنده ختم می شود و زحمت کشیدن و رنج دیدن، معنایی ندارد.
منبع:
روان درمانی اگزیستانسیال، اروین یالوم، ترجمه سپیده حبیب، نشر نی 1390