آزادی و مسئولیت اگزیستانسیال
آزادی و مسئولیت اگزیستانسیال
محمدامین مروتی
آزادی دومین دلهره وجودی یا اگزیستانسیانس است.
معنای این دلهره، از منظر رواندرمانی اگزیستانسیال چیست؟
مسئولیت انسان از کجا می آید؟
از آنجا که تنها موجودی است که هم به وجود خود و هم به وجود سایر موجودات اِشعار دارد. این دانستن او را مسئول می سازد. سایر موجودات نمی دانند و بنابراین مسئولیتی ندارند.
اما آزادی انسان از کجا می آید؟
انسان تنها موجودی است که امکانات بالقوه بی شماری برای انتخاب دارد که می تواند متحقق شان کند و اگر نکند، خودش مقصر است. این بالقوگی در ذات خود، به آزادی انسان معنا می دهد. هر انسانی که توانایی های خود را بالفعل نکند مسئول است. سارتر می گوید انسان طرحواره ای از خداست. او حتی گفته بود:
"فلج مادرزاد اگر درمسابقات دوندگی، رتبه اول کسب نکند، خودش مقصرمی باشد."
این سخن البته افراطی به نظر می رسد ولی اگر به عنوان بیانی رتوریک، موجب شود که فلج مادرزاد به امکاناتش بیاندیشد مفید خواهد بود و به اندازه مفید بودنش، حقیقت هم خواهد داشت. ایده اگزیستانسیالیست "اختیار"، هدفی جز جستجوی امکانات خروج از وضعیت موجود ندارد. ممکن است در یک رابطه زناشویی یکی از طرفین کمترین تقصیری نداشته باشد یا حتی کل مشکل در سوی مقابل او باشد، ولی نهایتاً پیدا کردن مقصر مشکلی را حل نمی کند بلکه اندیشیدن به این که من چه می توانم بکنم، گره گشاست.
برتولت برشت هم می گوید:
"من خود را مسئول بسياري از نقيصهها ميدانم كه ظاهرا تقصيرش از من نيست. مثلا شيوع بيماريها و حتي جنگ مرا به فكر مياندازد كه اشتباه من در اين ميان چه بوده است؟"
انسان نه تنها آزاد است بلکه به تعبیر سارتر، "محکوم به آزادی" است و این محکومیت برای انسان رشد نایافته، امر مطلوبی نیست و حتی ترسناک است. ولی این آزادی همیشه چندان هم دلچسب و شیرین نیست، به خاطر اینکه مسئولیت آور است. هر کسی توان آزادی و مسئولیت را ندارد. لذا "گریز از آزادی" هم وجه دیگری از قصه انسان مدرن می شود که در نظام های توتالیتر به منصه ظهور می رسد. تحلیل "اریک فروم" از ظهور نازیسم، تحت عنوان "گریز از آزادی" گویای همین موضوع است. فروم می گوید انسان های بسیاری حاضرند جانشان را برای آزادی بدهند و در راه آن فداکاری ها می کنند ولی مترصد فرصتی هستند که از آن صرف نظر کنند و به استبداد و اتوریته ای بیرونی تن در دهند.
جبر و اختیار:
"فریتس پرلز"، تقسیم بندی فروید از اجزای روان را مفرّی برای فرار از قبول مسئولیت و انداختن گناه به گردن ناخودآگاه می دانست.
یالوم ضمن تایید این سخن می گوید پرلز نیز در اصرار بر این شیوه و تاکید بر مسئولیت بیمار به راه افراط می رفت. درمانگر نمی توان بیمار را متقاعد به پذیرفتن چیزی بکند که خود بدان اعتقاد ندارد. به قول سارتر، همیشه "ضریبی از بد اقبالی" در زندگی ما وجود دارد که نمی توانیم با آن کاری بکنیم. اما در عین حال می توانیم انتخاب کنیم که به شیوه سازنده ای با این ناگزیری برخورد کنیم یا به شیوه ای غیر سازنده. حتی به سرطان که جلوه ای کامل از تقدیر به نظر می رسد، بیمار می تواند بجنگد یا تسلیم شود. می تواند باقیمانده عمرش را با کیفیت سازد یا از خیر آن هم بگذرد. یک ناقص الخلقه نیز همینطور. کم نمی بینیم ناقص الخلقه هایی که همه کارهایشان را خودشان انجام می دهند و چه بسا بهتر از یک آدم سالم. اپیکتتوس رواقی مشهور می گفت می توانی مرا بکشی ولی نمی توانی مرا وادار کنی با ناله بمیرم.
یکی از مصادیق مطلق نگری در امر مسئولیت، اعتماد به نفس کاذبی است که در "مسئولیت پذیری به شیوه آمریکایی" وجود دارد. ده ها موسسه برای تزریق این اعتماد به نفس کاذب در مشتریان ایجاد شده که ممکن است فواید مختصر و موقتی هم داشته باشد، ولی نهایتاً کارساز نیستند. این موسسات مد روز هم شده اند و مشتریان زیادی هم دارند. وعده بسیار و نتیجه اندک می دهند که پس از نشئگی اولیه، دامن بیمار را می گیرد. این موسسات با شعار "توانستن"، رویکردی سلطه جویانه و القایی دارند که خود با مسئولیت پذیری بیمار در تناقض است. هر چه اتوریته درمانگر افزوده شود، بیمار ضعیف تر و رفتارش کودکانه تر و وابسته تر می شود.
یالوم می گوید در بین جبرگرایی مطلق و اختیار گرایی مطلق، عرصه ای برای عمل وجود داد. اینکه هر کس بداند حوزه اختیارش وسیع تر از آن چیزی است که فکر می کند و به قدر وسع در کسترش این حوزه بکوشد، بی آن که خیال خام بپزد.
امروزه درمانگران با مشکلی به نام "مشکل انتخاب" مواجهند. مسائل روانی انسان ها متاثر از تعدد انتخاب های شان است. این آزادی بیش از حد تحمل ماست و گاهی آمادگی لازم برای آن را نداریم. مضطرب می شویم و به مکانیسم های روانی پناه می بریم. بیمار از احساس خلأ و بی معنایی و بی شوقی و سرگردانی شکایت دارد و همین ابهام دوره درمان را طولانی می کند. بیمار عصر ویکتوریا، از ارضا نشدن غرایزش در رنج بود و انسان امروز از دلهره رویارویی با آزادی.
مکانیسم های روانی برای طفره رفتن او از این آزادی و مسئولیت کدامند؟
جبرگرایی، فرافکنی مسئولیت، انکار مسئولیت و ایفای نقش بیگناه و قربانی و دست روی دست گذاشتن و انفعال. بیمار می گوید نمی دانستم چنین می شود یا تقصیر تو بود یا من قربانی هستم یا اعصابم ضعیف است و ....
اما برای سارتر این دفاع ها پذیرفته نیست. به جای گفتن "فلانی ناراحتم کرد"، باید بگویی "اجازه دادم فلانی ناراحتم کند".
منبع:
روان درمانی اگزیستانسیال، اروین یالوم، ترجمه سپیده حبیب، نشر نی 1390