اضطراب وجودی
اضطراب وجودی
محمدامین مروتی
" رولو مَی" (1904-1994)، روانشناس اگزیستانسیالیست، می گوید منشأ اضطراب (anxiety) نزد فروید، سرکوب لیبیدو و نرسیدن به خواسته های اوست. در مقابل کی یر کگور، منشأ اضطراب را مواجهه بشر با مرگ می داند. فروغ گفته بود کار هنری، نوعی مقابله با مرگ است.
رولو می، سخن فروید را نقد می کند و موضوع را به اضطراب های وجودی بشر برمی گرداند که در عصر مدرن نیز ابعاد مضاعف گرفته است.
اضطراب به معنی ترس از دست دادن داشته ها و نرسیدن به خواسته ها، از بدو آفرینش با انسان بوده است اما ویژگی انسان مدرن، اضطراب وجودی است. اکنون "مضطرب بودن" به عنوان امری وجودی، جای "مضطرب شدن" به مثابه امری عارضی را گرفته است.
فروید معتقد بود اضطراب، واکنش به درماندگی است. دو کابوس شایع ناشی از اضطراب، سقوط و تحت تعقیب واقع شدن است.
اما فروید در مجموع نسبت به اضطراب ناشی از مرگ بی توجه بود و رد پای اضطراب را در عدم ارضای لیبیدو و تنش میان غریزه و ایگو(عقل) و سوپرایگو(اخلاق) می دانست. فروید این عبارت را که"هر ترسی، نهایتاً ترس از مرگ است"، پر طمطراق توصیف و رد می کرد و می گفت ما درکی و تجربه ای نسبت به مرگ نداریم که چنین تاثیرگذار باشد. مرگ امری مربوط به آینده است و انسان از گذشته متاثر است.
بی توجهی فروید به مرگ دلایل نظری داشت. دلیل نظری اش، متاثر بودن از استاد فیزیولوژی اش، "ارنست بروکه" بود که انسان را ماشین غریزه تلقی می کرد.
"اوتو رنک" از شاگردان فروید، برای اضطراب دو منشأ می شناخت: ترس از زندگی( و تنهایی ذاتی اش) و ترس از مرگ.
کی یر کگور نخستین کسی بود که بین دلهره(اضطراب) و ترس فرق گذاشت.
اضطراب یک، ترس بنیادی و ساختاری است که به موقعیت معین بستگی ندارد. ترس همیشه ترس از "چیزی" است، اما اضطراب، ترس از "هیچ چیز"(نیستی) است. اینکه انسان می ترسد دیگر نباشد و ادامه داشته نباشد.
به همین علت، جهت درمان اضطراب گفته اند که باید ترس از"چیزی" را جانشین ترس از "هیچ چیز" کرد. یعنی جابه جایی displacement اضطراب.
مثلاً ترس از مرگ می تواند ترس از صدمه ای باشد که بچه های شخص در فقدان والدین می خورند، یا ترس از تجربه نکردن عالم یا ترس از عواقب بعد از مرگ یا ترس از قدم نهادن در امری ناشناخته.
زیر پای انسان مدرن، برخلاف انسان سنتی، خالی شده است. انسان سنتی نگاهی ساده و سازوار به عالم و آدم داشت که در قالب تفکر دینی، انسجام می یافت. در دوران سنتی، انسان با اطلاعات و معلومات اندکش، نوعی یقین و اطمینان به موقعیت وجودی خود داشت، اما سیل اطلاعات در جهان جدید، نوعی تزلزل و تردید و اضطراب نسبت به درستی و نادرستی اعمال را دامن زده است.
برای انسان مدرن، تعبیر نیچه ای "مرگ خدا"، به مثابه رها شدن اوست. گویی انسان از جایی نامعلوم به جهان پرتاب(thrownness) شده است. از خانه خدا بیرون رانده شده و حالا خودش است و خودش. خودش است و انتخاب هایش. خودش است و تصمیم هایش. اضطراب موضوعی بود که کی یر کگور و نیچه، چند دهه قبل از فروید بدان توجه داشتند.
آنچه به این اضطراب ابعاد مضاعفی می دهد، بحران های جهانی موثر بر زیست عمومی است. چنان که تفکرات کگور و نیچه تا جنگ های جهانی در محاق و فراموشی رفته بود و در بستر بحران های انسانی ناشی از این جنگ ها بود که فلسفه اگزیستانسیالیستی جان گرفت. به تعبیری روانکاوی وجودی، بینش دوران بحران و گذار هم هست.
اضطراب و گناه وجودی:
اضطراب یا دلهره وجودی، یک ویژگی عاطفی و پیرامونی مانند ترس و اندوه نیست. بلکه یک ویژگی گشوده به مرگﹾ آگاهی است. ترس از این که اینکه نتوانی قبل از مردن، قابلیت هایت را شکوفا سازی. انسانی که در این شکوفا کردن ناموفق است، به خودش بدهکار است و به همین دلیل، "احساس گناه" می کند. گناه وجود شناختی در ساختن شخصیت انسان، نقشی مثبت ایفا می کند.
بیمار وجودی، "اسکیزوئید" است یعنی به فرم خفیف اسکیزوفرنی مبتلاست. او احساس جدایی از طبیعت و سایر انسان ها دارد و به انزوای خویش در می خزد. "ازدحام تنهایان"، تعبیر خوبی برای انسان معاصر است.
انسان در دنیا، مانند چوب کبریت در قوطی نیست. بلکه یک رابطه زنده با دنیا و محیط اطرافش دارد. مانند سایر جانوران، اسیر یک محیط معین نیست. یک کنش ارتباطی با دیگران دارد و دیگران برای او یک ابژه(مثلا یک ابژه جنسی) نیستند. و یک رابطه زنده با خود.
در واقع سه دنیا دارد: دنیای پیرامون، دنیای با دیگران و دنیای خویشتن.
این فلسفه بیش از هرچیز دیگر، در هنر و ادب نمود یافت. نوشته های سارتر و کامو و داستایوسکی و کافکاو بکت و نقاشی های پیکاسو(مثلاً در تابلوی"گرونیکا")، ون گوک و سزان حکایت از این تغییر منظر می کند. تفاوت ادبیات و علوم طبیعی نیز همین است. در علوم ادبی، انسان در بطن ماجرا نشسته است و در علوم دقیقه، یک تماشاچی است.
تعهد اگزیستانسیالیستی:
این وضعیت وجودی دو راه پیش پای او می نهد:
یا باید به نیهیلیسم اخلاقی و جدی نگرفتن هیچ چیز تن دهد یا باید طرحی نو برای زندگی خود دراندازد و معنایی نو بدان تزریق کند. نوعی مواجهه شجاعانه و جهت گیری بالغانه با هستی از سوی کودکی که از خانه پدری رانده شده است. به تعبیر پل تیلیش، "شجاعت بودن".
روانشناسان اگزیستانسیال، از این وضعیت جدید استقبال می کنند چون به فردیت بشر و ناهمرنگی او با جماعت می افزاید. اگر به دنبال این فردیت، مسئولیت بیاید، بلوغ و رشد هم می آید. هم تکثر و تنوع را می پذیرد و هم مسئولیت اعمال خود را قبول می کند.
مهمترین کشف انسان این است که وقتی در خود نظر می کند، می بیند موجودی رها شده و تنها و منحصر به فرد است. او روی دست خودش مانده است و مسئولیت ساختن یا خراب کردن خودش با اوست. او مدیون خویش است، به خودش بدهکار است. او مهمترین پروژه زندگی خویش است و می داند در مسائل وجودی، دیگری پشت او را نمی خارد.
نیچه می گوید "انسان، حیوان متعهد است." بدون این تعهد، گرایش به عمل وجود ندارد. به قول کی یر کگور، حقیقتی که معطوف به عمل نباشد، دروغ است.
تعهد درمانگر:
این تعهد باید در رواندرمانگر هم به طریق اولی، وجود داشته باشد. او باید به عنوان یک شخص همدل و همراه، بیمار را همراهی کند تا هم بیمار خود را کشف کند و هم درمانگر، خود را بیشتر بشناسد. پروسه درمان وقتی حقیقی است که هر دو طرف را متحول کند و برای این منظور ایجاد اعتماد و صمیمیت دو طرفه، مهمترین قدم است. درمانگر ناموفق، مشکلی در ایجاد این رابطه دارد. این رابطه، یک رابطه تجاری نیست. یک رابطه طبیبانه باید معطوف به درمان باشد. عاشقانه و سرشار از تعهد باشد. شاید به همین دلیل بود که رابطه بین فروید و یونگ با بیمارانشان بعضاً به حدی نزدیک می شد، که بعضاً مشکل ساز هم می شد.
هدف روانشناسی اگزیستانسیل، پیش از هرچیز درک بیمار است و از این جهت به تکنیک های روانکاوی قابل تقلیل نیست. یک متخصص، اگر در درجه اول انسان نباشد، تخصص اش هم به مشکلی دیگر تبدیل می شود. چیستی سوژه در روند درمان مهمتر است از تحلیل چرایی موضوع به عنوان یک مسئله.
منبع:
کشف وجود، رولو می، ترجمه محمد باقر حسینی، نشر دانژه، 1391