رواندرمانی اگزیستانسیال

محمدامین مروتی

"رولو مَی"، (1904-1994)، روانشناس آمریکایی و پدر رواندرمانی اگزیستانسیال است که به واسطة تجربیات زیسته اش، اعتباری در این نوع روانشناسی کسب کرده است.

روانشناسی وجودی در پی "کشف وجود" است. در روانشناسی اگزیستانسیال، انسان فطرتا خوب یا بد نیست چون وجودش مقدم بر ماهیت اوست و انتخاب های او ماهیتش را می سازد.

موجودی که ماهیتش در حال ساخته شدن است و از این رو تعابیر desine (وجودsine در اینجا de ، یعنی این موجود خاص) و being (در حال بودن)، تعابیر دقیقی برای آن است. واژة existence نیز به معنی "برآمدن و ظاهر شدن" است که معنایی پویا و متحول دارد و به این ترتیب این واژه از ontosیونانی به معنای وجود متمایز می شود. اسب هنگام تولدش کامل می شود، ولی انسان کم کم ساخته می شود.

در فارسی چون دو کلمه برای این دو معنای از "وجود" نداریم، گاهی دچار بدفهمی می شویم.

پیشینه رواندرمانی اگزیستانسیل:

شورش کی یرکگور علیه تلقیِ بی روح هگل از حقیقت و فاصله گرفتن او از واقعیت زنده و نوعی "ازخودبیگانگی" بود. این شورش توسط شلینگ و بعد از او مارکس هم در بحث شان از "ازخودبیگانگی" و "انسانیت زدایی" و تلقی "ماشینی" و مکانیکی از انسان هم وجود داشت، هرچند مارکس و کی یرکگور به دو راه متفاوت رفتند، اما در نقدشان بر ایدئالیستی بودن سیستم هگل، اشتراک نظر داشتند.

کی یرکگور قبل از فروید با بینشی شهودی، به موضوع "اسکیزوفرنی" پرداخته بود. دغدغه او رسیدن به فردیت، در تقابل با نگاه جمع گرای هگل و با مسیحیت فاقد روح بود. مسئله کی یرکگور اثبات وجود خدا نبود، ارتباط با او بود. او می گوید اگر خدا را هم به عنوان یک ابژه و موجود خارجی اثبات کنیم، ارزشی ندارد.[1]

دغدغه دیگر کگور، موضوع "تعهد" شورمندانه بود. بدون این تعهد دیدن واقعیت میسر نیست. کگور می گوید" هرچه بیشتر آگاه باشی، بیشتر خودت هستی."[2]

بودا در جواب راهبی که از مسائل جهان و انسان می پرسید، به کسی اشاره کرد که با تیری سمی زخمی شده بود و داشت می مرد. مولانا هم در قصه ای می گوید کسی بر پشت گردن دیگری سیلی زد و شخص سیلی خورده خواست تلافی کند. سیلی زننده پرسید قبل از اینکه تلافی کنی به من بگو صدای سیلی از پس گردن تو بود یا دست من؟ سیلی خورده جواب داد من فعلاً از درد به خود می پیچم و فرصت این فکرها را ندارم و سیلی طرف را با سیلی تلافی کرد.

به قول مجذوبعلیشاه:

مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاجش آتش است

یعنی تا خانه ات آتش نگرفته باشد، دردهایت و ناله هایت از سر بیدردی است.

در واقع مسائل وجودی یا اگزیستانس مسائل عملی اند نه مسائل نظری و صرفاً آکادمیک.

فروید از غنای آثار نیچه سخن می گوید. تحلیل های نیچه از مفهوم گناه و اخلاق ریاکارانه و نفرت پنهان در این نوع اخلاق، همان چیزی بود که فروید، تحت عنوان سرکوب و ضمیر ناهشیار، تئوریزه کرد. اینکه ماده سگ شهوت از رفتار متظاهران به مذهب و کشیش ها سربرمی زند، بیانی کاملاً فرویدیستی است، با این تفاوت که فروید این مکانیسم جابه جایی لیبیدو را به همه انسان ها تعمیم می داد.

نیچه می گوید اخلاق مسیحی، مفرت را در لباس مبدل اخلاق عرضه می کند. او در تبار شناسی اخلاق(1887) صریحاً می گوید:

" غرایزی که اجازه بروز نمی یابند، درونی می شوند."

نیچه می خواست فراتر از خرد و بی خردی برود. نقد او نه بر خودِ خرد که بر خردِ محض بود. او نیز مانند کگور مخالف "همرنگی با جماعت" و مبلغ فردیت یابی انسان ها بود. انسان باید مرکزیت و ثقل وجودیش را از دست ندهد.

اگر کگور از"فرد حقیقی" سخن می گفت، نیچه هم از "انسان قدرتمند" می گفت. به نظر "می" این قدرتمند بودن حاکی از نوعی خودشکوفایی و اعتماد به نفس است.[3]

کار بزرگ فروید، دادن چارچوب علمی به این یافته ها بود که به نظر "مَی"، تاکید افراطی بر آن می تواند موجب نقض غرض شود و ویژگی های سوژه را نادیده بگیرد. فروید گفته بود:

"افراد زیادی با ناخودآگاه لاسیدند ولی من با آن ازدواج کردم."

"می" می گوید شکاف بین عین و ذهن و حقیقت و واقعیت سرطان تفکر غربی بوده است، در حالی که چنین شکافی در دیدگاه های شرقی و عرفانی وجود ندارد و سرّ توجه اندیشمندان غربی مانند شوپنهاور و اسپینوزا و آلن واتس به فرهنگ خاور دور نیز همین موضوع است.

نقد فروید:

"می" می گوید منشأ اضطراب نزد فروید، سرکوب لیبیدو و نرسیدن به خواست های اوست. در مقابل کی یر کگور منشأ اضطراب را مواجهه بشر با مرگ می داند. فروغ گفته بود کار هنری نیز نوعی مقابله با مرگ است.

رولو می، سخن فروید را نقد می کند و موضوع را به اضطراب های وجودی بشر برمی گرداند که در عصر مدرن نیز ابعاد مضاعف گرفته است. در دوران سنتی، انسان با اطلاعات و معلومات اندکش، نوعی یقین و اطمینان به موقعیت وجودی خود داشت، اما سیل اطلاعات در جهان جدید، نوعی تزلزل و تردید و اضطراب نسبت به درستی و نادرستی اعمال را دامن زده است.

اما روانشناسان اگزیستانسیال، از این وضعیت جدید استقبال می کنند، چون به فردیت بشر و ناهمرنگی او با جماعت می افزاید. "خشکه مقدس"، کسی است که فردیت ندارد. از قضاوت دیگران هراس دارد و خود را با جماعت همرنگ می کند. شجاعت بودن و منحصر به فرد بودن را ندارد. اگر به دنبال این فردیت، مسئولیت بیاید، بلوغ و رشد هم می آید. هم تکثر و تنوع را می پذیرد و هم مسئولیت اعمال خود را قبول می کند.

نقد دیگر رولو مَی به فروید این است که ناهشیار، علاوه بر مخزنی از امیال سرکوب شده، مخزنی از استعدادها و توانایی های نامکشوف هم هست که می تواند در روند فردیت یافتن بشر به او کمک شایانی نماید.

و نقد سوم این است که در روند درمانی موسوم به "انتقال" که بین روان درمانگر و بیمار، پلی ایجاد می کند، روان درمانگر صرفاً یک مدیوم نیست. او نیز در این پروسه درمان می شود. چنان که یونگ می گفت در یک درمان موثر و واقعی، رواندرمانگر و بیمار هر دو تغییر مثبت می کنند.

روانکاوی وجودی، بیمار روانی را نه به عنوان یک ابژه، که به عنوان یک انسان مورد مطالعه قرار می دهد.

فردیت بیمار:

درمانگر اگزیستانسیال با پیشداوری و تئوری های پیشینی به سراغ بیمار نمی رود. روش او پدیدارشناسه و بدون قضاوت ها و پیش فرض های استاندارد است. او هر بیماری را در فردیت خود، آن هم در "همین جا و هم اکنون" و به صورت "حیّ و حاضر" می بیند و از این گذشته تلاش می کند نه به عنوان بیماری مثل همه بیماران، بلکه به مثابه انسانی خاص به او نزدیک شود و او را درک کند نه اینکه اطلاعاتی از او به دست بیاورد. فرق "دانستن و درک کردن" یا فرق "دانستن به طور کلی و دانستن در باره" شخصی معین، در این میان مهم است. او با انسانی انضمامی، و نه انسانی انتزاعی، سرو کار دارد. بیمار به شغل و نقش تجاری یا سایر خصوصیات عامش، قابل تقلیل نیست. فهم دیگری، بخشی از همدلی و شفقت و دوست داشتن هم هست.

وجود اگزیستانسیل، وجودی کیفی است نه کمی. کیفیت وجودی انسان به میزان احساس وجود و عزت نفس او بستگی دارد.

"استعاره جنگل"، به ما نشان می دهد که هر کسی از ظن خود، یار جنگل می شود و نگاه یک هیزم شکن و یک نقاش و یک حشره به جنگل، با هم متفاوت است. حقیقت اگزیستانسیالیستی، حقیقتی لنفسه است نه فی نفسه. کفش سیندرلا یکی بیش نیست، چنانکه اثر انگشت روح ما منحصر به فرد است. چنانکه سایز کفش هر کس متفاوت است. چنانکه انسان و حیوان، بچه خود را می شناسد. بره در میان صدها میش، مادر خود را تشخیص می دهد و بالعکس. برای شازده کوچولو، گل سرخش گلی منحصر به فرد بود و یک گل سرخ از هزاران نبود و به همن دلیل نسبت بدان احساس تعهد و مسئولیت می کرد.

در نحو عربی می گویند، "نکرة" مضاف، کسبِ معرفت می کند، یعنی تبدیل به "معرفه" می شود. مثلاً "کتاب"، اسم نکره است، اما اگر سعدی را بدان بیفزاییم و بگوییم "کتابِ سعدی"، تبدیل به معرفه می شود. یعنی تشخص می یابد و تبدیل به اسم خاص می گردد.

تعهد درمانگر:

این تعهد باید در رواندرمانگر هم به طریق اولی، وجود داشته باشد. او باید به عنوان یک شخص همدل و همراه، بیمار را همراهی کند تا هم بیمار خود را کشف کند و هم درمانگر، خود را بیشتر بشناسد. پروسه درمان وقتی حقیقی است که هر دو را متحول کند و برای این منظور ایجاد اعتماد و صمیمیت دو طرفه، مهمترین قدم است درمانگر ناموفق، مشکلی در ایجاد این رابطه دارد. این رابطه، یک رابطه تجاری نیست. یک رابطه طبیبانه باید معطوف به درمان باشد. عاشقانه و سرشار از تعهد باشد. شاید به همین دلیل بود که رابطه بین فروید و یونگ با بیمارانشان بعضاً به حدی نزدیک می شد، که بعضاً مشکل ساز هم می شد.

هدف روانشناسی اگزیستانسیل، پیش از هرچیز درک بیمار است و از این جهت به تکنیک های روانکاوی قابل تقلیل نیست. یک متخصص اگر در درجه اول انسان نباشد، تخصص اش هم به مشکلی دیگر تبدیل می شود. چیستی سوژه در روند درمان مهمتر است از تحلیل چرایی موضوع به عنوان یک مسئله.

گذشته و آینده:

روانکاوی گذشته نگر است و رواندرمانیِ وجودی، گشوده به آینده است. به همین دلیل فروید کار خود را به یک "باستان شناس" تشبیه می کرد. اما انسان پروژه ای نیست که در گذشته، آب و گلش ساخته شده باشد بلکه پروسه ای است که با هر تصمیمش به بازسازی و باز یابی و آفرینش خود می پردازد.

روان درمانگر اگزیستانسیال، فرد را به صورت یک فرآیند می بیند نه یک فراورده. موجودی معطوف به آینده نه تعریف شده در گذشته. موجودی که قرار است قوایش را بالفعل کند. همین آینده است که موضوع مواجهه با مرگ را نیز به دغدغه ای وجودی در حال تبدیل می کند.

نقد "می" به روانکاوی فرویدی، این است که خطر فرافکنی نظریه به واقعیت را در خود دارد. در حالی که در روانکاوی اگزیستانسیال، فردیت و مواجهه فردی در مرکز قرار دارد و واقعیت است که نظریه را جرح و تعدیل می کند نه برعکس. در روانکاوی متعارف و آکادمیک همواره ممکن است ویژگی های فردی و شرایط مشخص بیمار نادیده گرفته شود.

گشودگی به امکانات:

درمان اگزیستنسیل معطوف به زمان است اما نه زمان فیزیکی، بلکه زمان وجودی. سوژه یا بیمار با زمان درگیر است. اگر زمان نبود، بیماری هم وجود نداشت. اما او برداشتی گزینشی از گذشته اش را توجیه کننده وضع فعلیِ خود می کند تا به امکانات وجودی و تعدد تصمیمات ممکن، فکر نکند. وظیفه درمانگر این است که او را به این تعدد امکانات و انتخاب ها، واقف نماید و او را معطوف به آینده نماید.

در دنیای عاشقانه یا در زمان درون نگری، این زمان به "آن" و لحظه تبدیل می شود. همچنین در افسردگی بیمار در گذشته غرق می شود و به آینده نمی نگرد. گذشته، مبین جبر و سرنوشتی است که تغییرناپذیر است و وضعیت موجود بیمار را توضیح می دهد و حتی توجیه می کند و این توجیه به مانعی برای درمان او تبدیل می شود. در رواندرمانی اگزیستنسیل، برخلاف روانکاوی فرویدی، گشودگی به آینده است نه گذشته.

کسی که نسبت به یک دیدگاه خاص، دیدگاهی گذشته گرا و متعصبانه دارد، به نوعی دچار اختلال روانی است، زیرا نمی تواند با امکانات مختلف وجودی خود مواجهه کند و بکوشد بهتری نسخه از وجود خودش گردد.

همینطور، بیماران ضد اجتماعی قادر به دیدن خود از بیرون و از چشم دیگران نیستند و در نتیجه اصطلاحاً "وجدان" شان را از ست می دهند.

مفهوم آزادی و گریز از آن:

این خودآگاهی، موجب کشف خود و موجب از خود فرارفتن و استعلا و آزادی می شود و البته انسان باید بهای آزادی خود را بپردازد. با تعهد و قبول مسئولیت. همرنگی با جماعت نوعی مقاومت در مقابل تفرد و مسئولیت پذیری است. به تعبیر اریک فروم، نوعی "گریز از آزادی". تعلیم همرنگی و سازگاری نوعی تخدیر برای ممانعت از شکوفایی فرد است.

رواندرمانگر باید متوجه چند اصل باشد:

مرکزیت درمانگری را به بیمار واگذارد. بدون تقویت آن مرکز درمانی وجود نخواهد داشت.

از هر گفته و فرصتی برای تایید بیمار استفاده شود تا این مرکزیت تقویت شود.

چنان امنیتی برای بیمار فراهم شود که در خروج از این مرکزیت، احساس ناامنی نکند.

هوشیاری و خودآگاهی بیمار تقویت گردد.

و پس از فراهم شدن این شرایط است که بیمار می تواند با اضطراب خود مواجهه و رویارویی داشته باشد.

منبع:

کشف وجود، رولو می، ترجمه محمد باقر حسینی، نشر دانژه، 1391


[1] شمس در مقالاتش می گوید فلانی گفت خدا یکی است. شمس در نقد او می گوید به تو چه؟ تو که تکه تکه ای و یکی نیستی.

[2] مولوی هم می گوید:

چون سر و ماهیت جان مخبرست

هر که او آگاه‌تر با جان‌ترست

[3] کاربست تئوری های نیچه در سطح اجتماع، همان مصیبتی را به بار می آورد که کاربست عرفان و دین و مارکسیسم در حوزه اجتماع به بار می آورد. گستره این آموزه ها در خودشناسی و خودسازی است نه جامعه سازی.