غزالی(450- 505 ه.ق) به روایت عبدالحسین زرین کوب
غزالی(450- 505 ه.ق) به روایت عبدالحسین زرین کوب
در حدیثی صحیح از پیامبر منقول است که در آغاز هر قرن مُجَدّدی از امت من ظهور می کند که به احیای تعالیم مغفول مانده ی دین، همت می گمارد. بسیاری " مجدد راس ماته" و احیاگر قرن ششم را غزالی دانسته اند که وجهه ی همت خود را بر احیای گوهر مغفول مانده ی اسلام یعنی اخلاق متمرکز ساخت.
از آموزنده ترین نوشته ها می توان شرح وقایع زندگی بزرگان را در قالب بیو گرافی و اتو بیوگرافی نام برد. غزالی یکی از ان بزرگان است که به نسبت زندگی نامه ی فکری خود در کتاب ارجمند" المنقذمن الضلال " اقدام کرده و این زندگینامه با قلم مو شکاف و فخیم عبدالحسین زرین کوب با نثری روان و کم پیرایه در کتابی با عنوان " فرار از مدسه" آمده است خلاصه ای از این کتاب را برای جلب توجه علاقمندان به خود کتاب و مطالعه ی آن تهیه کرده ام که به نظر خوانندگان می رسد:
در سال 450هـ.ق در طوس و در خانواده ی مردی پشم ریس ( غزال )، کودکی به دنیا آمد که نامش را محمد گذاشتند. پدر فردی بی سواد ولی علاقه مند به تصوف و فقه بود و دوست داشت فرزندانش به رغم خودش، اهل علم باشند و چنین شد. احمد برادر کوچک تر بود که به راه تصوف رفت ولی محمد اهل فکر و تحقیق بود و در پی علم از طوس به جرجان رفت و باز به طوس بازگشت. در این زمان بیست ساله بود و خراسان مرکز برخورد افکار و اندیشه های پیروان مذهب شافعی و حنفی و شیعی و اسماعیلی بود. این تنوع فکرها، انگیزه ی بیشتری به او می داد تا محققانه در جستجوی حقیقت گام بردارد. او می گفت وابستگی همه ی اهل مذاهب به مذهب خود، ارثی و خانوادگی است نه از سر انتخابی آگاهانه لذا باید از وابستگی و دلبستگی خانوادگی فراتر رفت و در همه چیز شک کرد تا دوباره به یقین رسید. یعنی نوعی "شک دستوری" را قرن ها پیش از دکارت فرا راه قرار داد. او مثل اکثر مردم دیارش شافعی مذهب بود ولی غالب حکام و درباریانِ سلجوقی، حنفی بودند. درگیری های مذهبی و فکری گاهی خونین هم می شد. در بازگشت از جرجان به طوس، گرفتار راهزنانی شدکه یادداشت های درسی اش را از او گرفتند و محمد عاجزانه درخواست عودت آن ها را- که حاصل سال ها تحصیاش بود- نمود. رئیس دزدان به او گفت چه حاصل از علمی که آن را بتوان سرقت کرد. با وجودی که یاداشت های غزالی را به او باز گرداند ولی درسی بزرگ به او داد که معلومات انسان آن چیزی نیست که در کتاب است بلکه آن چیزی است که در ذهن اوست. این بار پس از سه سال، عزم نیشابور و نظامیه ی معروف آن کرد و به تلمُّذ نزد "امام الحرمین جُوینی" پرداخت و فقه و کلام و منطق را از این عالم نام آور شافعی آموخت. امام الحرمین گرایشات عرفانی هم داشت و از "ابوسعید ابوالخیر" کرامت ها نقل می کرد. او استاد مناظره و جدل بود و غزالی هم مُبرّزترین شاگرد او در این فن شد که گوی سبقت از استاد ربود. گرایشات صوفیانه ی غزالی هم باعث ارتباط خوبش با "ابوعلی فارمدی" شده بود.
موسس نظامیه ها، "خواجه نظام الملک" وزیر" ملکشاه" سلجوقی بود.
غزالی در علم کلام تشکیک می کرد و آن را جوابگوی تشکیکات فلاسفه ای چون ابن سینا، رازی و خیام نمی دانست. امام الحرمین هم در پایان عمر به شاگردانش نصیحت کرده بود که به جای هدر دادن وقت خود به آموختن کلام، پیروی دین عجایز ( پیرزنان ) کنند و همین ابو حامد را نسبت به فلسفه بافی های اهل کلام بدبین کرد. در این ایام خواجه عبدالله انصاری (پیرهرات ) هم علیه علم کلام و یونانی گری موعظه می کرد و حتی به تحریک او خانه ی واعظی را که در هرات گرایشات فلسفی داشت به آتش کشیدند و فتنه ای برانگیخته شد که خواجه نظام الملک ناچار از دستگیری و تبعید او شد. پس از مرگ امام الحرمین، غزالی به "لشکرگاه" رفت و در موکب شاه و وزیر به جاهای مختلف سفر کرد. در سی و چهار سالگی مدرس نظامیه ی بغداد شد. غزالی از حمایت همه جانبه ی خواجه نظام الملک برخوردار بود و رفته رفته به مرد اول نظامیه تبدیل شد و شهرتی به هم زد. خواجه - احتمالا توسط باطنیان که دشمن او بودند- در 485 هـ به قتل رسید. بعد از چهل روز ملکشاه هم مرد. خلیفه (مقتدی) قوی نبود و تحت تاثیر سلاجقه بود و پس از مرگ مقتدی، "مستظهر" جوان به جای او نشست و از غزالی خواست رساله ای در رد باطنیه بنویسد و او این کار را کرد.
غزالی که اکنون به اوج اقتدار و اشتهار علمی رسیده بود، احساس رضایت نمی کرد. می دید که چگونه امرا بر سر قدرت علیه یکدیگر توطئه می چیدند و خون هم را می ریختند و از همه بدتر می دید که فقها و علما چگونه برای پیروزی در مناظرات و ارضای نفس، حق را زیر پا می گذارند. بدینسان کم کم خود را بر سر یک دوراهی دید که بماند و به شهرت و تحسینِ مریدان و قدرتمندان دل خوش دارد یا از مدرسه و قیل و قال آن بگریزد تا با خدای خود وارد معامله شود و غزالی پس از شش ماه بحران روحی و دودلی، راه دوم را انتخاب کرد. باطنیه و اسماعیلیه می گفتند عقل انسان از ادراک حقیقت عاجز است و لذا باید مقلد و تابع امام فاطمی باشد که معصوم و از خطا عاری است. حتی قرآن را نباید از روی معانی ظاهری کلمات فهم کرد بلکه فهم آن مستلزم تفسیر باطنی امام است. غزالی با این تقلید کورکورانه مخالف بود چرا که همین دعاوی هم احتیاج به اثبات عقلی داشت. در واقع مبارزه ی غزالی با باطنیه و فلاسفه، مبنای عقلی داشت و فلاسفه را هم نه به خاطر به کار بردن عقل بلکه به خاطر سوء استعمال عقل فرو می کوفت.
کتب مهم غزالی در نفی باطنیه " فضائح الباطنیه " ( المستظهری) نام داشت. حسن صباح سوال مهمی را طرح کرده بود که آیا عقل برای دریافت حقیقت کافی است یا نه؟ اگر کافی است هر کس را باید به خود واگذاشت و اگر نیست احتیاج به تعلیم معلم وجود دارد. لذا باطنیه را " تعلیمیه " هم می نامیدند. غزالی در برابر، این سوال را مطرح کرد آیا صرف دعوی کافی است یا دلیل هم لازم است. اگر به صرف دعوی باشد هر کس می تواند ساز خود را بزند و اگر دلیل هم لازم باشد، پس بدون عقل قدم از قدم نمی توان برداشت.
انگیزه ی دیگر غزالی در مبارزه با باطنیه به فلسفه ی سیاسی او باز می گشت که باطنیه را عامل نا امنی می دانست و امنیت و آرامش مملکت، برایش اولویت درجه اول داشت. در واقع باطنیه با یک سازمان مخفی قوی، دست به ترور مخالفانشان می زدند و کسی امنیت نداشت.
اما جدال غزالی با فلاسفه ناشی از تاکید بیش از حد آن ها بر عقل و نادیده گرفتن وحی بود. غزالی از موضعی اشعری، اعتقادات فلاسفه به قِدَم عالم و ضرورت اصل علیت را نقد می کرد و تناقض گویی های اقوال آن ها را نشان می داد.
واژه ی " تهافت " نیز دقیقا اشاره به این خلاف گویی ها و تناقض ها دارد. نقد غزالی از ضرورت اصل علیت، چندین قرن بعد توسط "دیویدهیوم" فیلسوف معروف انگلیس مجددا مطرح شد و غزالی از این نظر بر هیوم تقدم دارد. غزالی می گفت آن چه باعث می شود پدیده ای را علت پدیده دیگر بخوانیم، حاصل عادت ذهن ماست که آن دو پدیده را به کرّات به صورت متوالی مشاهده کرده و ضرورتِ این تعاقب و توالی را به هیچ وجه حس و تجربه، نمی تواند ثابت بکند. چه بسا خداوند بدون غذا خوردن، احساس سیری به انسان بدهد و معجزات همه در نفی اصل علیتند. چنان که مولوی هم می گوید:
انبیا در نفی اسباب آمدند معجزات خویش بر کیوان زدند
غزالی می گفت ادعاهای فلسفه را بدون دلیل نباید پذیرفت ولی از آن سو دعاوی دینی را بدون دلیل نباید رد کرد.
غزالی رفته رفته متوجه شد از جدال با دشمنان و مدعیان بیرونی، آرامش نمی یابد لذا توجه ی خود را به جدال با دشمن درونی یعنی نفس متوجه کرد. سرگذشت این تحول باطنی و انقلاب روحی در کتاب " المنقذ من الضلال" به تصویر کشیده شده است. غزالی از جنس دیگری بود و دیگر تحمل ریا و دروغ و فریب را نداشت. رفته رفته بیمار شد و میل به حرف زدن و حتی خوردن و خوابیدن را از دست داد. گفته می شد برادر کوچکش در تحذیر او نسبت به مقام و منصب موثر بوده. به هر حال ابو حامد قسمت عمده ی ثروتش را بخشید تا از مدرسه بگریزد و به آرامش روح و روان برسد و خودش باشد. زرین کوب می گوید وقتی غزالی بغداد را ترک می کرد، شادی و بهجتِ کسی را داشت که دنیا و تمام جذابیت هایش را زیر پای خود گذاشته بود. به همه گفت قصد حج دارد ولی به جامع دمشق رفت و به طور ناشناس گوشه ای گرفت. غزالی از کمک های وقفی هم استفاده نمی کرد و گذرانش از استنساخ قرآن یا کار بدنی تامین می شد. او که زیر بار سنگین اشتهار و منزلت نفس به تنگی دچار شده بود، اینک می توانست نفسی به راحت بکشد و لذت معنویت را بچشد. از رفت و روب طهارت گاهِ خانقاه برای عقب راندن غرور فقیهانه ی خود ابائی نداشت و زمانی که در مسجدی شنید مدرس از آراء او نقل می کند و " قال الغزالی " می گوید، برای دفع وسوسه ی نفس آن مسجد را ترک کرد.
غزالی سپس به بیت المقدس رفت و در حبرون، برسر تربت خلیل رفت و در آن جا عهد کرد که نه دیگر صله ای از پادشاهان بگیرد؛ نه به دربار آنان برود و نه دیگر در مجادلات کلامی وارد شود. پس از آن به سفر حج رفت و به بغداد بازگشت. کتابت مهم ترین کتابش " احیاءالعلوم الدین" را در شام و بیت المقدس آغاز کرده بود. به گفته ی زرین کوب، غزالی هنگام ورود نخستینش به بغداد و نظامیه ی آن، لباسی به تن داشت با مرکبی که 500 دینار می ارزید و در این نوبت دوم که وارد بغداد می شد، تمام لباسهایش بیش از 15 قیراط نمی ارزید. پس از مدتی غزالی به عهد یار و دیار قدیم، عزم خراسان شد. وقتی که غزالی به خراسان وارد شد، حکومت به دست "سنجر" فرزند ملکشاه که کودکی بیش نبود افتاده بود. فرزندان ملکشاه برسر حکومت به جان هم افتاده بودند و مردم، تحت ستمِ قدرتمندان محلی روزگار به مشقت می گذرانند و در این میان غزالی مکتوباتی به صاحبان قدرت برای رعایت احوال مردم مظلوم می فرستاد و البته درنمی گرفت. "نصیحت الملوک" و"تحفه الملوک" یادگارِ این ایامند. جنگ های صلیبی آغاز شده بود و بیت المقدس به وسیله فرنگیان تسخیر شده بود و هزاران عالم و عامی از دم تیغ شان گذشته بود. غزالی در "مکاتیب " خود در جواب خرده گیرانش که او را به تفلسف و یونانی گری متهم می کردند،گفته بود در اصول و معقولات، مذهب برهان دارم و در فروع و شرعیات، مذهب قرآن. نه شافعی بر من خطی دارد و نه ابو حنیفه بر من براتی و من مقلد کسی نیستم.
در سال 499 پس از 12 سال انزوا، به اصرار سلطان سنجر و وزیرش فخر الملک به تدریس در نظامیه ی نیشابور بازگشت. ابتدا مقاومت کرد ولی مجابش کردندکه برای تجدید تعالیم فراموش شده مسلمانی، این بازگشت ضروری است. زرین کوب می گوید در واقع همان چیزی که او را از مدرسه فراری داده بود، دوباره او را به مدرسه می خواند. اما باز از بدگویی های فقها در امان نماند. غزالی در این ایام "مشکاه الانوار" را در تفسیر آیه ی نور نوشت که صبغه ی پررنگ اشراقی و عرفانی دارد. زندگی غزالی از جهاتی هم شبیه زندگی اگوستین قدیس بود که او هم در ترک دنیا به نوعی عرفان رسیده بود. عرفان غزالی پاس شریعت می داشت و هدفش بیشتر احیای ساده زیستی سلف صالح بود. غزالی خود از قشیریه و کشف المحجوب هجو یری و قوت القلوب ابو طالب مکی و کتب حارث محاسبی و جنید متاثر بود و بر کسانی نظیر عبدالقادر گیلانی و شهاب الدین سهروردی تاثیر گذار بود. او را به گرایش به مجوسیت و ثنویت و فلسفه متهم کردند و حتی تهمت الحاد به او زدند و به مناظره در دربار دعوتش کردند. سلطان سنجر او را احضار کرد و او به سنجر نامه نوشت که بر سر تربت ابراهیم سه عهد با خدای کرده ام که به دربار هیچ سلطانی نروم و صله ی هیچ سلطانی نپذیرم و دیگر مجادله و مناظره نکنم. سنجر نپذیرفت و او را ناچار به حضور در دربار کرد. در این دیدار غزالی سنجر را از قول اجدادِ در خاک خفته اش نصیحت بسیار کرد و او را از دنیا پرستی حذر داد و این نصایح در سنجر تاثیر بسیار کرد ولی از آن پس دیگر به نظامیه نرفت خاصه که فخرالملک وزیر حامی او هم به دست اسماعیلیه کشته شده بود. در این ایام است که غزالی وجهه ی همت خود را مصروف نصیحت ائمه ی مسلمین در قالب کتابی با نثر درخشان پارسی می کند با نام "نصیحه الملوک" که سرشار از پند و اندرز های موثر در قالب قصه و روایت است و در آن فقهای مجیز گو را -که سلطان را از ارشاد و نصیحت محروم می کنند- نکوهش می کند. نصیحت الملوک نمونه ی برجسته ی و بارز قاعده ی نصیحت به ائمه ی مسلمین است. هر چند این کتاب به اصرار خود سنجر نوشته شد، وقعی به این نصایح ننهاد و به عشرت و کامرانی خود و غفلت از حال ملک و ملت ادامه داد. اما غزالی وظیفه ی خود را انجام داده بود. از نیشابور به طوس برگشت و خانقاه و مدرسه ای در جوار خانه ی خویش بنا نهاد و به تدریس و همنشینی با اهل دل ادامه داد.
زرین کوب می نویسد غزالی دائما در کار نوشتن بود تا جایی که شماره آثارش را سه رقمی ذکر کرده اند. او قریحه ی شعر هم داشته و بیان شاعرانه در نثر او هم منعکس است. نثرش ساده و شیرین و بی پیرایه است. نه اطناب مُمِلّ دارد و نه ایجاز مُخلّ. هر چند روند تغییر فکری غزالی از یک فقیه اشعری به یک صوفی اهل تهذیب، روشن است اما غزالی به سبب کثرت تالیفات در بعضی مقاطع ممکن است آراء متضادی هم ابراز کرده شد. امثال ابن قیمیه و ابن جوزی هم او را متهم به تفلسف کرده اند و از این رای او که منطق، مقدم بر همه ی علوم است انتقاد کرده اند ولی زرین کوب می گوید غزالی به دلیل مطالعه ی همه ی آرای مخالف، ممکن است از پاره ای از حرف حساب های آنان هم متاثر بوده باشد و این اشکالی بر او نیست ولی جهت گیری تحول فکری او سمت و سوی روشنی دارد. اما ذکر این نکته مهم است که تصوف غزالی، "تصوف صحو" بود که رعایت آداب شریعت در آن بسیار جدی گرفته می شد در حالی که در "تصوف سُکر" این دغدغه وجود نداشت. سماع غیر شهوانی و احلال می دانست و همانند افلاطون معتقد بود که روح انسان قبل از آمیختن با جسم، با موسیقی محشور بوده و اکنون موسیقی یاد آور آن لذت هاست. به همین دلیل است که نوزاد هم با آهنگ موسیقی آرام می گیرد. زرین کوب می گوید احتمالا عطار مضامین منطق الطیر و شاید شیخ صنعانش را مدیون غزالی بوده. استفاده از تمثیل برای تقریب ذهن روش کار غزالی است و مولوی هم از این جهت از غزالی متاثر است. حکایتی مثل" فیل در خانه ی تاریک" یا " رومیان و چینیان " و "مورچه و کاغذ و خط " همه در آثار غزالی آمده است.
مهمترین کتابش در فقه شافعی " الوجیز " نام داشت که شاهکاری تلقی می شد ولی در باب احیاءالعلوم گفته اند اگر تمام آثار و کتب اسلامی از بین می رفت و تنها احیا می ماند، مسلمانان چیزی را از دست نمی دادند. این کتاب شامل چهل کتاب و چهار ربع است. ربع اول، در عبادات است ربع دوم در عادات و اخلاق و آداب خورد و خواب و کسب و کار است که غزالی سیرت پیغمبر را بهترین الگو می داند. ربع سوم در مهلکات است و آفت های زبان و خشم و حسد و غرور و رذائل اخلاقی و ربع چهارم در منجیات نظیر توبه و صبر و شکر خوف درجا و زهد و توکل و محبت و از آن قبیل است.
فرزند نامه ( ایهاالولد) را در پاسخ طلبه ی جوانی نوشت که از او خواسته بود برایش از علومی بنویسدکه به درد آخرت بخورد. این کتاب کوچک آراء غزالی در باب تربیت است.
غزالی در تهافه الفلاسفه 20 ایراد به فلاسفه می گیرد و حتی در 4 مورد آن ها را تکفیر می کند ولی اکثر اصول منطق را صحیح می داند. اما همین استدلالات او در عین حال نوعی دیگر از فلسفه را بنا می نهد که می توان بدان فلسفه ی انتقادی گفت. فلسفه ای که بعدها دکارت، لاک هیوم و کانت طرح ریزی کردند. در واقع نوعی فلسفه ی انتقادی را جایگزین فلسفه ی مشایی کرد. در این فلسفه ی انتقادی، بحث المعرفه یا فلسفه ی علم برجسته تر از بحث الوجود می شود.
کانت، فلاسفه ی متا فیزیک را که پیش از او می زیستند، متهم به صدور احکام "جدلی الطرفین" می کنند یعنی احکامی که اثبات و انکارشان به یک اندازه ممکن یا غیر ممکن است و این کاری است که غزالی هم به ابن سینا نسبت می دهد. ابن سینا گفته بود عالم قدیم است و حادث نیست چرا که خداوند که قدیم است نمی تواند که معروض مرجّحاتِ حادث شود غزالی می گوید نقیض این کلمه یعنی حدوث عالم همه به همان میزان قابل اثبات است.
غزالی در نفی فلسفه، نفی عقل را دنبال نمی کند بلکه محدودیت های آن را ثابت می کند و نشان می دهد که ادراک دارای مراتب مختلفی از حس تا مکاشفه است. برای عوام، یقین دینی تنها از راه مکاشفه و آن چیزی که غزالی " طور نبوت " می خواند، ممکن است ولی برای خواص همین یقین از راه عقل هم قابل اکتساب است. وادی مکاشفه و الهام و ذوق یا طور نبوت در احسن مراتب آن همان راه متصوفه است. بدین ترتیب غزالی در پایان کار به تصوف می رسد. جایی که فارابی و ابن سینای فیلسوف هم بدان رسیده بودند.
علی رغم آن که غزالی خود یک اشعری مذهب به شمار می رود، در نقد کلام هم سخن گفته است. البته نقد او نسبت به کلام به تندی نقدش به فلسفه نیست. او علم کلام را هم دربردارنده یقین نمی داند ولی برای دفع شبهات دینی مفید می داند. فلسفه به کفر می انجامد چون مقید به دین نیست ولی حداقل کلام به کفر نمی رسد چون ملتزم به اثبات عقاید دینی است هر چند نمی تواند بر یقین و ایمان بیفزاید. ایمان قلبی را وحی و الهام و طور نبوت فراهم می سازد. لذا آن جا که شبهه ای نیست به علم کلام هم نیازی نیست.
کیمیایی که غزالی برای نیل به سعادت تبلیغ می کرد تلفیقی بود از معامله و مکاشفه. معامله یعنی عبادت و ذکر و ریاضت که مقدمه ای بشود برای مکاشفه و یقین. نقد غزالی بر فقه و کلام و فلسفه از این رو بود که جای معامله و اخلاق را تنگ کرده اند و وافی به مقصد و کافی به مقصود نیستند. قسمت اصلی دین اخلاق است که مغفول مانده و نیاز به احیاء و بازسازی دارد. در واقع غزالی کتاب احیاء العلوم و کیمیای سعادت را برای تامین این غایت بود که نگاشت. معامله و عبادت و ریاضت به تزکیه ی نفس و تصفیه ی قلب می انجامد و محتاج کشش الهی و کوشش انسانی است ولی مکاشفه تنها وابسته به لطف و عنایت الهی است. بدینسان غزالی " یقین گمشده ای" را که عمری در جستجویش بود نهایتا در طریقت و تصوف یافت. جستجویی که از دل تحمل فقر و مشقات و آوارگی های فراوان گذشت و برای یافتن آن یقین گمشده، تمام تعینات و تشخصات دنیایی و عملی را فدا کرد تا از طریق "معامله" به " مکاشفه " و یقین برسد. غزالی ضمن بازگویی تمثیل چینیان و رومیان، حکایت تصفیه قلب را باز می کند که طی آن چینی ها با صیقل زدن دیوار توانستند زیبایی نقاشی رومیان را با جلای بیشتر باز تابانند بدون آن که از هیچ رنگی استفاده کنند. زرین کوب می گوید غزالی مثل دکارت از کوچه شک شروع کرد ولی مثل پاسکال از بزرگراه قلب و یقین سر در آورد.
اما در عین حال نقدی که زرین کوب به غزالی وارد می داند این است که او ابتدا به ساکن در همه چیز شک نکرد و درواقع از شک مطلق آغاز نکرد. او گفته بود که مسلمان و یهودی و مسیحی بدن علت مسلمانند و یهودی و مسیحی که در چنان خانواده ای به دنیا آمده اند ولی خود صحت تعالیم انبیا را پیش فرض یقینی خود تلقی می کرد و البته در آن ها شکی روا نداشته بود.
غزالی فطرت انسان را پاک می داند و عامل آلودگی را تربیت و نفسانیت می داند. مبارزه با نفس هم به معنی تعدیل شهوات و غرایز است نه نابودی آن ها. او رهبانیت را تعلیم نمی دهد بلکه پرهیز از حرام را موعظه می کند.
از آن جا که غزالی در اظهار نظر راجع به اغلب مذاهب وارد شده بود، به همان میزان مخالفان گوناگون برای خود ساخته بود. حنفی ها به خاطرطعن او در امام اعظم در جوانی، شیعه به سبب عدم لعن یزد، فلاسفه ای مثل ابن رشد و ابن طفیل به دلیل حمله ی او به فلسفه، ابن تیمیه و ابن جوزی به دلیل استفاده از احادیث ضعیف و تاکید بر این که منطق، مدخل هر علمی است و نیز به دلیل گرایشات صوفیانه اش بر او می تاختند. فقها به دلیل نقدی که غزالی بر فقه ظاهر کرده بود، با او مخالف بودندو مالکی ها به دلیل گرایشات فلسفی، احیاءالعلومش را در آتش می سوختند. اما زرین کوب می گوید همه ی این ها به دلیل تعصب و جانبداری و نیز به دلیل عدم توجه به سیر تحولات فکری غزالی بود که بعضا باعث تناقض در آرائش در دو زمان مختلف می شد.
20/4/89
برگرفته از "فرار از مدرسه" نوشته ی عبدالحسین زرین کوب