هادی پیشرفت ( رنجی)
هادی پیشرفت ( رنجی)
(۱۲۸۶ –۱۳۳۹)
محمدامین مروتی
هادی تهرانی در ۱۲۸۶ش (۱۹۰۷م) در تهران زاده شد، ولی بعدها نام خانوادگی پیشرفت برگزید. به دلیل تامین معاش، تحصیل را رها کرد و شغل قفلسازی مشغول شد. از ۱۵ سالگی با تخلص رنجی شعر می سرود.
رنجی سواد نوشتن و خواندنِ چندانی نداشت. شعر و ادب را پیش خود آموخت. وی درشعر بیشتر به سبک هندی تمایل داشت:
رنجی! ار صائب تبریز دل از دستم برد،
داد جانِ دگری حافظ شیراز به من
رنجی در ۱۳۳۹در سن ۵۳ سالگی بر اثر سکته قلبی درگذشت.
دیوان اشعار رنجی مشتمل بر ۳۰۰۰ شعر با دیباچه ای از کیوان سمیعی توسط انتشارات زوار در تیر ۱۳۴۱ منتشر شد.
همچنین گزیدهای از اشعار او توسط انتشارات امیرکبیر، با عنوان «تلاطم دریا» منتشر شدهاست.
زبان:
زبان شاعر، زبان مردم کوچه و بازار است و بعضی از ابیات رنجی، به ضرب المل تبدیل شده است. مثلاً:
هر چیز بشکند زِ بها اوفتد و لیک،
دل را بها و قدر بود، تا شکسته است
یا:
زِ چشم خویشتن آموختم آیین همدردی
که هر عضوی به درد آید، به جایش دیده می گرید
هادی رنجی، شاعری کلیدساز بوده است و این بیت را در میان دکان خود قاب کرده و بر دیوار زده است:
به ناامیدی ازین در مرو، امید اینجاست
فزونتر از عدد قفلها کلید اینجاست
زیبایی این مضمون علاوه بر امیدآفرینی آن، به رابطه حقیقی قفل و کلید هم بر می گردد و آن این که به ازای هر قفلی، چندین کلید وجود دارد.
هادی رنجی، نه در زبان و نه در مضمون، نوگرا نیست. خود رنجی نیز بر کهنه سرایی خود اذعان دارد:
فکر بشر به هر روز، طرح نوی بریزد
رنجی! تو هم رها کن، سبک قدیم خود را
نازک خیالی های سبک هندی و به خصوص استفاده از تمثیل و تشبیه، در بسیاری از ابیات او جلوه گر است:
علاج تندزبان، تندی است و بس، آری
زِ پا برون نتوان کرد، جز به سوزن، خار
مضامین شعری:
به طور کلی رنجی، شاعری مذهبی و اخلاقی است که مضامین اجتماعی و انتقادی نیز دارد.
گاه به موضوع خودسازی و عرفان مانند نقد نفسانیت و صفای درون می پردازد:
در پریشان خاطری، غافل زِ نفسِ دون مشو
دزد باشد در کمین؛ بازار بر هم خورده را
و:
دیدنﹾ گناهِ غیر و ندیدنﹾ خطای خویش،
گر پی ببری، بزرگترین اشتباه ماست
گفتمش: ره به کوی تو بَرَم از چه طریق؟
گفت: ما را زِ رهِ صدق به درگاه بیا
در این دو رباعی، موضوع وحدت وجود و تقدم رحمت الهی بر خطای بشر مطرح شده است:
خرمدل آن کس که ز خود آگاه است
نفی اش سوی اثبات، دلیلِ راه است
بر هر چه نظر کند، خدا می بیند
این معنی لا اله الا الله است
عاشق همه دم فکر رخ دوست کند
معشوق، کرشمه ای که نیکوست کند
ما جرم و خطا کنیم و او لطف و عطا
هر کس کاری که لایق اوست، کند
و این که دل شکسته است که محل رحمت و توجه قرار می گیرد:
....در خور شادی نمی باشد دل بشکسته من
می نشاید ریختن هرگز به مینای شکسته...
می کند صورت تفاوت، ورنه پیشِ اهل معنی،
هست یکسان یای نستعلیق با یای شکسته
از شکستن اوفتد هر جیزی از قیمت به جز دل
آری این بشکسته ممتاز است زَ اشیای شکسته....
خدای رنجی، گره گشا و بخشنده است. لذا بشر نیز به پاس این گره گشایی، باید خدابین باشد نه خودبین:
به ناامیدی ازین در مرو، امید اینجاست
فزونتر از عدد قفلها کلید اینجاست
بعید نیست خطابخشی از کرامت دوست
اگر کریم نبخشد خطا، بعید اینجاست
....مباش در پی خودبینی و خدابین باش
که آنچه فرق یزید است و بایزید اینجاست ....
در عین حال مضامین اجتماعی و حتی سیاسی نیز در پاره ای از اشعار او دیده می شود:
.....ای تجاوز! کاش می بودی زِ سرتا پا فلج
ای تعدّی! کاش می گشتی زِ سر تا پا خراب
رنجی! از بیدادِ دونان، انقدرها دور نیست
خانة گبر و مسلمان گر شود یکجا خراب
و:
از فشار غم، مرا شادی نمی آید به فکر
وای از این دیا، که ساحل را زِ یادم برده است
شکوه ها دارم، نمی دانم کجا رو آورم؟
ظلم ظالم، عدل عادل را ز یادم برده است...
از دزد خانگی، گلایه می کند:
دزد را از ساده لوحی، ما عسس پنداشتیم
باعثِ فریاد را، فریادرس پنداشتیم
تلخی مذاق شاعر و مخاطبانش از سخن حقی است که در شعر او جاری است:
گر مذاقِ طبعِ مردم، از بیانم گشته تلخ،
من خود از بس حرف حق گفتم، دهانم گشته تلخ
بس که می رانم سخن از تلخیِ اوقات خویش،
بیشتر کامِ من از دستِ زبانم گشته تلخ...
ضمن پرورش مضامینی در عشق الهی و معنوی، رنجی نیز مانند همه شاعران از عشق در معنای زمینی اش غافل نیست شاعری با عشق زمینی در هم تنیده اند:
گفت و گو از رنج و راحت، با من بیدل مکن
عشق او آسان و مشکل را زِ یادم برده است...
در این ابیات قصه جفای معشوق و خانه به دوشی عاشق تصویر می شود:
....خون ما باشد و شمشیرِت ای مایه ناز!
آن حلالی که تمنای حرامی دارد
من و مجنون به جهان ساکن آن خانه شدیم،
که نه دیوار و در و سقف و نه بامی دارد....
عاشق باید سنگ زیرین آسیا باشد و تلخ معشوق را به شیرینی پاسخ گوید:
گر گُل به روی بلبل در گلستان نخندد،
بلبل کند فراموش، این نغمه خوانی خویش...
گر یارِ تند خو کرد، آغازِ تلخ گویی
بر وی گشا دری از شیرین زبانیِ خویش...
و حتی تلخی گفتار یار، کام او را هم شیرین می کند:
به بزمش، کام تلخم، گشت شیرین
شکر از لب چو گاهِ گفت و گو ریخت
این ابیات دردناک هم ظاهراً در مرگ عزیزی سروده شده است:
با دست خویش کردمت ای گل! نهان به خاک
اما چو من نکرده گلی باغبان به خاک....
ای دوست جز تو محرم رازی نداشتم
رفتی تو هم زِ دشمنیِ آسمان به خاک....
منبع:
تلاطم دریا، گزیده شعر هادی رنجی، ساعد باقری، سهیل محمودی