گذری و نظری بر "جذبه ی عشق" اثر شیخ عبدالرحمن خالص
گذری و نظری بر "جذبه ی عشق" اثر شیخ عبدالرحمن خالص
اشعار "خالص" در کتاب کوچکی تحت عنوان " جذبه ی عشق " و متاسفانه با اغلاط چاپی فراوان چاپ شده است.
شیخ کاملا از آراء و اندیشه های ابن عربی متاثر است؛ ضمن این که به مولانای بلخ هم ارادت خاص دارد. عبدالرحمن خالص 30 بیت نخست مثنوی مولوی را تحت عنوان "کتاب المعارف" ضمنِ مثنوی دیگری شرح کرده است که ابتدا به اجمال در آن نظری می کنیم:
در باب نحوه ی خلقت می گوید در ابتدا خداوند در ازل با خودش نرد عشق می باخت و خود هم عاشق بود و هم معشوق تا آن که با صدایی و نوایی، عالم را که در خواب عدم بود، بیدار کرد و هر دو عالم، جلوه ی آن نوا و آن صداست:
یار با خود در ازل، بی ما و مـن عشق را می باختی بــا خویشتن
عاشق و معشوق خود بـود او، دگر جز به خود بر خود نمی شد جلوه گر
آمد از غیـرت نوایی ســاز کرد پـرده ای[1] را با دمش ، دمسـاز کرد
چون صدای پـرده اش اظهار شد عالـم از خوابِ عدم ، بیـدار شد
هر دو عالم جلوه ای زان یک صداست این همه شور و شر از آن جلوه خاست
بدینسان بی رنگی و وحدت، در قالب رنگ های مختلف، تکثر و امتیاز و اختلاف پیدا کرد و هر موجودی به اندازه ی استعداد و قابلیتش وجود یافت:
رنگ با بیـرنگ چون دمساز شـد این و آن ، از یـکــدگر ممـتاز شد
جلوه ی بیرنگ ، رنگی دادشـان هر یکی بـر وفـقِ استـعدادشـان
هر یکی حیران شده در کار خویش گـــام ننـهاده زِ استعدادِ خویـش
بدین ترتیب ما اسیر عالم حس شدیم و عالمی را که پیش از این در آن بودیم فراموش کردیم چرا که اسیر کامرانی و دنیا خواهی شدیم:
ما همه محبوس در کامِ خودیم پای بند حلقه ی دامِ خودیم
حزم ما و عقل ما و هوش ما چشم ما و ذوق ما و گوش ما ،
بند محسوسـاتِ این سرگشته اند زَاصلِ حسِّ آن سری برگشته اند
و چاره ای نداریم مگر عنایت خدا، زنجیر اسارت را بگسلاند و قطره ی وجود ما را به دریای وجود خود متصل گرداند:
جز کسی را کو عنـایات ازل بگسلاند مرد را زین قید و غل
قطره ی نَمَّش به یم واصل کند یا که یم در قطره اش ، حاصل کند
و مادامی که این اتصال نباشد جزء از دوری کل حسرت می کشد و می نالد:
یعنی هر جزوی که از کُلّش جداست سوی اصل خویش ، در واحسرتاست
خاصّه جزوی را که کل بـِـربایدش جلوه ای از وصلِ خود بِنمایدش
و آن جزئی که مجذوب عشق کل شود، عاشقانه می سوزد و می نالد و اصولا تمام شور و انرژی حرکت ما از این عشق است:
آتش عشقش به جان در افکَنَد خان و مان و هستیش ویران کند
گریه و زاری به سِر بـگماردش دم به دم در درد و غم بگذاردش
این همه شادی و وصل و هجر و غم از شئون عشق خیزد دم به دم
هر کجا شوری که پیدا آمده نشئه ی عشق است کانجا سرزده
از جمله جوششِ می و ناله ی نی هم از عشق است:
شور در می ، ناله در نی ، عشق کرد مردگان را سربه سر حَیّ ، عشق کرد
سپس شیخ عبدالرحمن می گوید بهتر است شرح این هجران را از زبان مولوی بشنویم:
من ندانم عشق را شرح و بیـان من که حیرانم ، چه گویم شرح آن؟
شرح این درد و غم و هجر و فراق وین نوا و سوز عشق و اشتیاق
وین صدا و نالــه و تاثیرِ نـی وین خروش و جوشش و تشویرِ[2]می
گر همی خوانی که بر خوانی به درس رو زِ مولانا جـلال الدین بپــرس
از زبانِ نی روایت کرده اسـت بر من و تو این حکایت کرده است
بشنو از نی تا چه گوید هوش دار پنبه ی غفلت ز گوش خود بر آر
نی کی است و این جدایی از کی است؟ وین شکایت وین حکایت از کی است؟
وین نیستان، وین بریدن از کجاست؟ وز نفیرش ، مرد و زن ، نالان چراست؟
بعد جواب می دهد نی کسی است که از اوصاف بشری خالی شده و وقتی کسی مثل نی از خودش خالی شود، اوصاف خدایی می گیرد چون دیگر این خداست که در او می دمد:
نی که باشد آن که در وصف بشر پـاک و خالی گشته از خود ، ای پسر
هر کـه خالی شد زِ وصف خود چو نَی اندرو دم می زند ، اوصـافِ حَیّ
و پس از آن که انسان از خود خالی شد هر چه از دم او بیرون می آید، در واقع از دم نی زن ( نایی ) است:
هر چه گوید از نوا و پرده ها وَز فـــراق و اشــتیاق و دردها
جــمله از نایی بــود، نَی از نَی است زان که نی، چون نی بود، نی لاشیء است[3]
نی صدای عشق است و مونس عاشق است:
نـی نوای دوریِ جـانان زنــد نی صدایِ شوق و عشق جان زند
نی الیـف[4] عاشـقانِ بی نواست نی حریـفِ آشنــایان خـداست
نی رفیق هرکه از یـاری جداست نی شفیق آن که پا مال جفاست
تا قیامت گر بگویم شرحِ نــی کی نهایت می پذیرد وصفِ وی
شیخ می گوید عقل و نقل، صفایی و ذوقی به عاشق نمی بخشد و باید از قیل و قال احتراز کرد:
ورنه از بحث و جدال و قیل و قال کس نمی یابد صفای ذوق و حال
منشاء بحث و جدل از عاقلی است مایه ی قیل و مقال، از ناقلی است
عاقلی و ناقلـی در راهِ دیــن قاطعان[5] ذوق عشق، اندر کمین
عشق استادی است کار اندوخته [6] جمله عالم ، کار از او آمـوخته
ماضی و مستقبلش آرد به حال حال را هم گم کند در حالِ حال
یعنی عشق، عاشق را بی زمان و بی مکان می کند و از زمان گذشته و آینده منفک و در زمان حال متمرکزش می گرداند و عاشق تا از زمان و مکان و روز و شب خالی نشود به دریای وحدت وصل نمی شود:
ما که بیخود از غم جانانه ایم با زمان و با مکان، بیگانه ایم
تا بماند نزد سالک، روز و شب کی می تواند رو نهد در راه ربّ
آن زمان کو از زمان خالی شود حال وصفش، جمله اجلالی شود
وصف جزئی از نهادش می رود نمّ ِ او در یَمّ ، سراسر گم شود
و در پایان در شرح این بیت مولوی که:
در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید و السلام
می گوید:
پخته، آن باشد که جسم خویش باخت خویش را از خویشتن بیگانه ساخت
مغز را آکــند و بــرافــکند پــوست ماند خالی از خود و پر شد زِ دوست
خـــام، همچون کــورِ مادر زاد دان او چـه داند رنگِ حال پختگان
کــور را گر شرح خــوانی، حُسنِ ماه او کــجا دانـد سفید است یا سیاه
محـــرم این راز نبود فهمِ عـام دم فــرو باید کشیدن و السلام
آن که بــا یادش زدم در عشق، دَم شرحــکی بر مثنوی کــردم رقم
شیخ عبدالرحمن در سایر اشعارش هم کاملا وحدت وجودی است یعنی در همه چیز خدا را می بیند و همه چیز را جلوه گاه او می داند:
در مظاهر چو جلوه گر گردید شــد یکــی ، به کثرتِ آثار
زین سبب شد که وحدتِ موجود می نماید به چشم ما بسیـار
ورنـه در چشمِ خالص آن معدود جز یکی نیست، در شــمارِ هزار
و از اهل شریعت می پرسد اگر وجود خدا مطلق است پس کسی جز او وجود ندارد چرا که موجودی نمی تواند خارج از دایره ی اطلاق او باشد. زیرا در غیر این صورت می توان به مطلق چیزی افزود و این با تعریف "اطلاق" در تناقض است و در حقیقت اعتقاد به وجودی غیر از وجود او، نوعی از شرک خفی است و سِوای خیالات و توهمات، چیزی غیر از حق در عالم وجود ندارد:
در وجود، مطلق حق است غیر اوست هیچ بس کن این شرک خَفی،کوتاه کن این قیل و قال
خالص از اخلاص گوید هر دم این نکته به دل: اینَ غیرالحقَّ فی الکونَ سِوی رَسم الخیال؟[7]
خالص احوال حیرانی خود را در غزلی زیبا چنین می گوید که نمی دانم مسلمانم یا کافر، مذهب و ملتم چیست، جز عشق و مستی رهی نمی پویم ، توان راز داری و سرپوشی ندارم و هر چه هستم از اوست و از روز اول مقدر شده که چنین باشم:
مسلمانان چه حال است این؟ زِکار خویش حیرانم نه راه شرع می پویم نه کافر نه مسلمانم
گهی در عشق، شیدایم، گهی مجنونِ رسوایم گهی درویش بی جایم، گهی سلطان دورانم
شراب عشق تا خوردم، شدم کافر به بتخانه ندانم مــذهب و ملت، نبـــاشد هیچ ســامانم
برو زاهد مگو ما را ، به راهِ شرع و دین باز آ که من مستِ می عشقم، دگر چیزی نمی دانم
زِ زُهد خشکِ سِرّپوشی، به کلی گشته ام فارغ بحمد الله و المنّه ز خیلِ باده نوشانم
اگر کافر شدم در عشق و گر عابد به راهِ دین ز روز اولم کردند، نه من اینم نه من آنم
فصل بهار او را هم مانند سایر عارفان، جوان می کند و به رقص در می آورد:
ناله ی عشاق و ســوزِ مطرب و آواز نی شیخ را در رقــص آورده ، چـــو ایــام شباب
خالص! آن کو ننوشد بــاده در فصلی چنین گر چه انسان است لیکن هست کمتر از دواب [8]
و در "وحدت وجود" می گوید خداوند را از فرط ظهور است که نمی بینیم و اگر نبود حجاب کثرت در چشم ما، هم در لیلی و هم در مجنون و هم در ناظر و هم در منظور، او را می دیدیم:
منعکس گردد به ضدش هر چه از حدش گذشت آن که از فرط ظهوراتش نهان، پیداست، کیست؟
صورت لیلی و مجنون، جز خیـالی بیش نیست ناظر اندر این و منظور اندر آن پیداست کیست
خالصا چشمت پر از گرد و غبار کـثرت است و رنه از هر جا هویدا و عیان پیداست کیست
برای عاشق نه تنها کوه طور بلکه همه چیز جلوه گاه اوست:
عاشقان را جبهه ی هر ذره، طوری می شود جلوه گاه حسنِ جانان، خاصّ ِ کوه طور نیست
در ره جانان بسـی عشاق جان را باخـتند سرنهاده در رهش، تنها همین منصور نیست
شیخ مخمّس های چندی به استقبال غزل های عارفانه ی "مغربی" و "نور علی" و "قصاب" و "حافظ" سروده است که غالبا در باب وحدت وجود است و نفی کثرت و اثباتِ وحدت ناظر و منظور می کند:
جانِ جانیّ و زِ اشکال جهان جلوه گری در یکی رو می نمایی، وز دگر می نگری
در میانِ ناظر و منظور نبوَد دیـگری این توئی نور بصر،گرچه نهان از نظری
و باز در وحدت وجود می گوید او را در همه ی آیات آفاقی و انفسی( یعنی در جهان و در درون خود) می شود دید ولی نه با هر چشمی:
در آیت آفاق، در آیــنه ی انفس هر لحظه ز نو در سَرَیان [9]و جَوَلانی
در عین عیان، از نظرِ خلق نهانـی با سرّ ِ نهان، در همه جا عینِ عیانی
و اوج مستی را چنان به خوبی تصویر می کند که یاد آور خیام است که گفته بود:
من بنده ی آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم
واین بیت مولوی که گفته بود:
خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش بنمــاند هیچش الّا؛ هـوسِ قمار دیگر
شیخ هم در همین معنی گفته است:
ای خوش آن دم که نشینند به هم باده کشان ساقی با باده ی باقی، زِ در آید به میان
باقـیِ باده ی بــاقـی دهـدم از مسـتان ای خوش آن مجلس خالی شده از مجلسیان
مانده از می قَدَری بــاقی و بــاقی، ساقی[10]
پیداست مقصود از میِ باقی، می ماندگار معرفت است و شیخ در عین حال با ایهام واژه ی "باقی" بازی می کند. یکی از غزل های زیبای خالص، زینتِ سر درِ حجره ی او گشته و در آن مضامین وحدت وجودی تکرار شده که خانه و کاشانه ی ما از نیستی عمارت شده و همه ی موجودات عالم، به مثابه ی کلمات الله هستند و خلاصه ی درس عرفان و مکتب عارفانه، فهم همین نکته است:
گر بیایی به تماشاگر ویرانه ی ما بینی از نیست، مُعَمَّر[11] شده کاشانه ی ما
همه عالم کلماتند، بُود معنی، هو درس این است در این مکتب شاهانه ی ما
ساقی و مطرب و خَمّار همه یک بینی گر شوی محرم خلوتگه میخانه ی ما
در واقع کلمه ی "کلمه" در گذشته و به خصوص در قاموس کتب مقدس، معنای کاملا متفاوتی داشته و اصلا به معنای" واژه" نبوده بلکه به معنای مسمای آن واژه بوده است. به همین علت در قرآن از کلمه ی طیبه و از کلمه الله سخن می رود و در تورات می گوید در آغاز کلمه بود یعنی در ازل معنایی وجود داشت. ابن عربی هم از کلمه محمدیه و کلمه نوحیه و غیره سخن می گوید. نطق و زبان بر نوعی روح و معنا دلالت داشته به همین دلیل قدما می گفتند انسان حیوان ناطق است. خداوند با گفتن است که عالم را خلق می کند: کن فیکون. لذا کلمه چیزی ورای واژه است. چیزی از جنس روح و ذات است. به همین خاطر عیسی هم "روح الله" است و هم حاصل القای "کلمه ی الهی" در مریم. هم روح خداست و هم کلمه ی خدا. پس خدا کتابی دارد تکوینی که با امر کن فیکون نگاشته شده و کتابی دارد تدوینی که شرح لغوی همان کتاب تکوین است. شیخ عبدالرحمن خالص با دریافتن دقیق این نکات است که می سراید:
همه عالم کلماتند، بُود معنی، هو درس این است در این مکتب شاهانه ی ما
یکی از غزل های منسوب به شیخ با ردیف "هی هی جبلی قم قم"، بسیار معروف شده است. شعر از حیث مضامین وحدت وجودی، به شعرِ شاعران متاثر از آموزه های ابن عربی از قبیل شمس مغربی و شاه نعمت اله ولی هم می ماند. اما این غزل داستانی طولانی دارد که بدون دانستن آن غیر قابل فهم است:
غزل شیخ عبدالرحمن استقبالی است از غزلی از "نور علیشاه" که از بزرگان طریقه ی نعمت اللهی بود. نور علیشاه در زمان فتحعلیشاه قاجار منازعه ای با "آقا محمد علی" از شیوخ معروف زمان داشته. آقا محمد علی با صوفیه به شدت مخالف و معروف به" صوفی کش" بود. سيد معصوم علي دكني براي نشر طريقت نعمت اللهي از هند به ايران و عراق آمد كه به فتواي آقا "محمد علي بهبهاني" در كرمانشاه كشته شد. شاگرد مهم او "نور علي شاه" (وفات 1212 هـ) تأليفاتي چون "معارف العوارف" و "جامع الاسرار" دارد و ديوان شعري هم سروده است. با به قدرت رسيدن "حاج ميرزا آقاسي" به صدارت "محمد شاه" ، فشار بر صوفيه كاهش يافت چون خود محمد شاه و درباريان به اهل تصوف ارادت داشتند. نزديكي دربار و متصوفه باعث طعن انقلابيون در مشروطه نسبت به صوفيه شد.
آقا "محمد علي بهبهاني" معصوم علیشاه و مظفر علیشاه و معطر علیشاه را کشت و نور علیشاه هم از دست او گریخت. "نظام الدین آل آقا" از اعقاب آقا محمد علی، در کتاب " خاندان آل آقا" که شرح شجره ی آقا محمد علی است، می نویسد نورعلیشاه خطاب به آقا محمد علی، غزلی سرود و در آن وی را "جَبَلی" خطاب کرد. این خطاب شاید تعریضی به کوهستانی بودن کرمانشاه – محل زندگی آقا محمد علی – یا سنگین دل بودن خود آقا محمد علی بوده باشد. نور علیشاه یا خواسته او را دهاتی و کوهی بنامد یا این که خواسته او را انسانی زمین گیر و تیره دل و بی بهره از ذوق و تحرک معرفی کند. ظاهرا نور علیشاه به آقا محمد علی، طعنه ی سجایا وکراماتِ اهل تصوف را در مقابلِ گمراهی اهلِ ظاهر به او می زند و از او دعوت می کند که از جای کنونیش برخیزد(قُم قُم: برخیز؛ برخیز) و به اهل دل ملحق شود. مطلع غزل نورعلیشاه چنین است:
ما ابر گــهر باریم، هی هی جبلی قُم قُم ما قلزم زَخّار[12]یــم هی هی جبــلی قم قم
این روز تو هم چون شب، گر تیره و تاریک است ما شمع شب تاریم، هی هی جبــلی قم قم
آقا محمد علی در جواب غزلی می نویسد با ردیف " هی هی دغلی گُم گُم " یعنی ای دغلباز گم شو. مطلع غزل او چنین است:
تو ابر شرربـاری، هی هی دغلی گم گم تو خرسک دم داری، هی هی دغلی گم گم
ای کاخ دلت بی نور، از شمع هدایت دور که شمع شب تــاری، هی هی دغلی گم گم
این مقدمه را گفتیم تا زمینه ی سرایش غزل شیخ عبدالرحمن بهتر فهمیده شود. این غزل هم صبغه ی وحدت وجودی دارد:
ما محرم سلطانیم، هی هی جبلی قم قم ما صاحب دیــوانیم، هی هی جبلی قم قم
در عالم جسمانی، در زمره ی روحانی ما مظهر جانــانیم، هی هی جبلی قم قم
از بحر قِــدَم، جوئیم[13]، نــه اوئیم و هم اوئیم زین حادثه حیرانیم، هی هی جبلی قم قم
در میکده ی کثرت، خوردیم می وحدت ما زمره ی مسـتانیم، هی هی جبلی قم قم
ما خالص نا سوتیم، مست می لاهوتیم هم صورت رحمانیم، هی هی جبلی قم قم
شیخ در این بیت آخر ضمن آوردن تخلص خود، به حدیث قدسی معروفی اشاره می کند که طبق آن خداوند می فرماید من انسان را به صورت خود آفریدم. در هر حال غزل شیخ بدون اطلاع از زمینه های تاریخی آن، چه بسا غیر قابل فهم باشد.
7/5/89
[1]. پرده : آهنگ
[2] . تشویر: اضطراب و ناآرامی
[3] یعنی وقتی که نی خودرا نفی کند در واقع به لاشیء( ناچیز) و هیچ تبدیل می شود
[4] الیف: مونس
[5] . قاطع: راهزن
[6] . کار اندوخته: باتجربه
[7] یعنی غیر حق در همه ی کائنات چیزی نیست مگر نقوش خیالی
[8] دواب: چارپایان
[9] . سریان: جریان داشتن
[10] یعنی از می مقدار کمی باقی مانده باشد و به غیر آن تنها ساقی مانده باشد
[11] معمر: آباد
[12] زخّار: بسیار پُر و لبریز
[13] . از بحر قدم جوئیم: یعنی جویی از دریای ازلیم