توفیق اجباری

مولوی می گوید پیامبر بر صف اسرای یکی از جنگ ها لبخند می زد و اسیران بر او غضب گرفتند که این چگونه رحمت للعالمینی است که براسیران مفلوک هم ریشخند می کند و سر عالمی را می بُرد:

رحمت عالم همی گویند و  او                                    عالمی  را می برد  حلق  و گلو

پیامبر شبهه ی اذهان آنان را دریافت و فرمود نه به ذلت شما که به این می خندم که عده ای را باید با زنجیر و به زور به بهشت برد.

مولانا از قول پیامبر می گوید:

من   نمــی کردم   غـزا  از   بـهر   آن                   تـــا ظـفر یابم ، فــرو گیرم   جهان

کین جهان جیفه ست و مردار و رخیص[1]                  برچنین مردار چــون باشم حـریص؟

زان همی کــردم صفوفِ جنگ ، چاک                   تــا  رهــانم  مـر شما  را  از  هلاک

زان   نمــی بُـرم    گلــوهای   بــشر                    تا   مــرا  باشد  کـر و فـرّ  و حـشر

زان همـی   برم   گلویی   چند ،   تـا                     زان    گلو ها ،   عالـمی   یابد   رها

صرف نظر از صحت و سقم تاریخیِ داستان، البته به پیامبر می برازد که رحمتش به کسانی هم که رحمت او را در نمی یابند، تعلق گیرد ولی اگر برای پیامبر و در گذشته این گونه رویکرد وجهی داشته، تبدیل این رویکرد به یک منطق و رویه -آن هم در دست ناپیغمبران ـ به این ایده ی "طالبانی" می انجامد که مردم را به زور باید به بهشت برد و راه بهشت هم فقط همان است که من می گویم و دیگران همه برضلالتند. پیام اصلی مولوی هم این است که گاهی انسان خودش هم نمی داند مورد رحمت دیگری قرار دارد و با او دشمنی می کند ولی خطر مشابه سازی و تمثیل در این است که با توسل به آن هر انسان نااهل و بی خردی می تواند خود را جای پیامبر و دیگران را در جای کفر بنشاند و عالمی را از جهل و ستم بسوزد، چنان که خود مولوی در باب فرعون می گوید:

چون سلاح و جهل، جمع آمد به هم         گشت فــرعونی جهان سوز از ستم

چون سفیهان راست این کار و کــیا           لازم    آمــد   یقتــلون   الانــبیـا

 چون قلـم در دسـت جبّــاری   بود           لاجــرم   مــنصور   بـر داری   بود

استفاده از زور

مولوی مثل همه ی گذشتگان استفاده از تنبیه بدنی و زور را در مسئله ی تربیت امری بدیهی می داند و با استفاده از تمثیل های خاص حرف خود را منطقی جلوه می دهد. او می گوید اگر کسی برای تکاندن گرد و خاک قالی و نمد برآن چوب می زند در واقع بر آن گرد و خاک چوب می زند نه بر آن فرش:

بر نمد  چوبی  که  آن  را  مرد  زد              بر نــمد آن را نــزد، بر گَــرد زد

این گونه تمثیل ها به شدت در معرض سوءاستفاده است. چرا که بسیاری مدعیند که ما باید به زور مردم را تربیت کنیم؛ حال آن که معلوم نیست خودشان آدم های بهتری باشند یا صلاحیت این کار را داشته باشند. در واقع آن ها صالح بودن خود را پیش فرض گرفته اند و بر مردم چوب می زنند که ما خیر شما را می خواهیم و شما خودتان نمی فهمید. تمثیل " قالی و گرد" ممکن است در مورد موجودات بی جان وجهی داشته باشد ولی تعمیم آن به انسان کاملا خطرناک است و این کاری است که مولوی در ادامه ی این ابیات انجام می دهد و می گوید شخصی کودک یتیمی را کتک می زد و بر او اعتراض کردند که چرا یتیمی را می زنی. جواب مادر جالب است او می گوید من به قصد تربیت و کشتن دیو درون اوست، که کتکش می زنم:

گفت :  چندان  آن  یتیمک  را  زدی           چون   نترسیدی  زِ قهر   ایزدی؟

گفت او را کی زدم ای جان و دوست           من بر آن دیوی زدم که اندروست

مادر  ار  گوید  تو را،  مرگ  تو بـاد             مرگ آن خو خواهد و مرگِ  فساد

 آن   گروهی  کـز  ادب  بگـریختند             آب مردیّ  و آب   مردان   ریختند

مشکل تمثیل و عدم اعتبار منطقی آن به همین دلیل است که با استفاده از تمثیل های مختلف که در مورد یا مواردی اندک درست به نظر می رسند و تعمیم نابجای این موارد خاص به همه ی موارد، خطر گمراهی را به جان می خریم. شک نیست که چوب بر فرش زدن کاملا منطقی است ولی چه ربطی به چوب زدن بر بشر دارد که موجودی فهیم است. باز هم شک نیست که تربیت کودک نابالغ و ناعاقل – و لو با توسل به زور معقول است ولی همه مردمان را کودک یا فرش تلقی کردن مغالطه ای بزرگ است. ممکن است نیت تربیت کننده خوب باشد ولی با نیت خوب هم می توان راه جهنم را سنگفرش کرد و به علاوه چه کسی گفته است که هرکس با نیت خوب می تواند هر بلایی بر سر کسانی که به اندازه ی او آدمند بیاورند. چه کسی این صلاحیت و قدرت را به او داده که خود را از همگنان متمایز و تافته ی جدا بافته بداند؟

به عنوان یک نتیجه گیری کلی، تعمیم ترفندهای مبارزه با نفس به مسائل اجتماعی امر بسیار خطرناکی است.چرا که انسان اختیار نفس خود را دارد ولی اختیار زندگی دیگران را ندارد.

 

 

 



[1] رخیص= بی ارزش