آنتون چخوف (۱۸۶۰ - ۱۹۰۴)
 
گردآوری و تلخیص: محمدامین مروتی
 
خانواده:
آنتون چخوف  در زندگی کوتاه خود (۴۴ سال) بیش از ۷۰۰ داستان کوتاه و تعداد زیادی نمایشنامه نوشت.
پدرش کاسبی تندخو بود، که عاشق موسیقی بود و معیشت خانواده را رها کرده بود. چخوف ناچار بود در ۱۷ سالگی به تأمین معاش خانواده بیاندیشد.
او در حین تحصیل پزشکی پرداخت، برای تأمین مخارج خانواده بود می نوشت. او بیشتر داستان‌های خود را زمانی نوشت که دانشجوی پزشکی بود یا کار پزشکی می‌کرد.
 
سبک چخوف:
خمیرمایه‌ داستان هایش مشاهدات روزمره و بازگویی حماقت ها و کوته فکری ها و زشتی های شان به زبان طنز بود.
او به دقت نگاه می کرد و می نوشت.
سبک خاص او حاصل همین "دید امپرسیونیستی" و لحظه به لحظه است که با تعبیر  "عکس‌برداری فوری و رتوش‌نشده" از آن یاد کرده اند. او خود تمام فوت و فن نویسندگی را در دوکلمه خلاصه کرده است:
 "دقیق نگاه کن و درست بنویس!"
 "نویسنده باید بتواند دقیق به زندگی نگاه کند، و با دقت نقل کند که آدم‌ها چه می‌کنند و چه می‌گویند."
توماس مان، نویسنده بزرگ آلمانی، چخوف را "تماشاگر بزرگ زندگی‌های کوچک" دانسته است. چخوف امور ساده و پیش پا‌افتاده‌ی زندگی را توصیف می‌کرد، و قهرمانانش همان مردم عادی روزگار بودند: کارمندان و مأموران دولت، زنان خانه‌دار، دانشجویان، تاجران و کاسبکاران و...
همین ماجراهای کوچک و "مبتذل" بیانگر روح دورانی بود که در ان می زیست.
 
نگاه غیر ایدئولوژیک:
او با تولستوی و گورکی دوست بود ولی تفاوت مهمی با آن ها و سایر نویسندگان داشت. اینکه مشاهداتش را می نوشت ولی از قضاوت و داوری ایدئولوژیک و حتی غیر ایدئولوژیک اجتناب می کرد. او در پی تفسیر و تغییر جهان نبود، در پی انعکاس آن بود. وی رئالیسم را جایگزین فرمالیسم رایج کرده بود.
او شعار نمی داد و می گفت:
«مردم هیچوقت به قطب شمال نمی‌روند، به اداره می‌روند، با زنشان دعوا می‌کنند و سوپ می‌خورند.»
در نامه‌ای می‌گوید: "کار نویسنده این نیست که درباره مسائل بشری، دین و خدا و خوش‌بینی یا بدبینی اظهار نظر کند. وظیفه واقعی او این است که با دقت و صداقت نشان بدهد که آدم‌های واقعی درباره این مسائل چگونه فکر می‌کنند و چه می‌گویند."
چخوف در نقل داستان، ناظری خونسرد و بی‌طرف است. کار خود را نشان دادن یک موقعیت می‌داند، نه ارشاد و راهنمایی. از نظر او داوری نهایی با "هیئت منصفه" است، یعنی خوانندگان.
اختلافش با استانیسلاوسکی بر سر نحوه اجرای نمایش‌نامه «باغ آلبالو» بود. چخوف اصرار داشت که نمایش‌نامه کاملاً کمدی است و استانیسلاوسکی مایل بود بر جنبه تراژیک نمایش‌نامه تأکید کند. در آوریل ۱۹۰۴، چخوف، در نامه‌ای به همسرش الگا می‌نویسد: «چرا دائماً در پوسترها و روزنامه‌ها، نمایشنامه مرا درام می‌نامید؟ نمیروویچ دانچنکو و استانیسلاوسکی، در نمایشنامه من چیزی پیدا کرده‌اند که مطلقاً به آنچه من نوشته‌ام شباهتی ندارد، و من شرط می‌بندم که هیچ‌کدام از آنها، برای یک‌بار هم که شده، نمایشنامه مرا با شیفتگی، تا به آخر نخوانده‌است. مرا ببخش، اما به شما اطمینان می‌دهم که این عین حقیقت است.»
 
نمایشنامه ها:
چخوف، در تئاتر نیز بر بالاترین مقام نشسته است. او با چهار نمایشنامه‌ بزرگ (مرغ دریایی، باغ آلبالو، دایی وانیا و سه خواهر) در کنار سوفوکل، شکسپیر، مولیر، ایبسن و چند نام بزرگ دیگر قرار می‌گیرد.
این چهار نمایشنامه چخوف در میان اهالی تئاتر ایران بسیار محبوب است و بارها در ایران بر روی صحنه رفته است.
از مترجمانی که آثار چخوف را به فارسی برگردانده اند می توان از بزرگ علوی، عبدالحسين نوشين، سيمين دانشور، مهين اسکويی، هوشنگ پيرنظر، بهروز تورانی، کامران فانی و سروژ استپانيان نام برد.
 
سجایای انسانی:
مطب او به روی مردم فقیر و تهی‌دست باز بود، که برای دوا و درمان پولی نداشتند. چخوف انسانی بسیار مهربان بود. انسان‌دوستی چخوف، ساده و صمیمانه بود و پایگاهی صرفا اخلاقی داشت. او برای نیکوکاری و خدمت به همنوعان به مکتب و دکترین نیاز نداشت: در دفترچه یادداشت‌هایش نوشته است: "چه خوب بود اگر هر نفر از ما مدرسه‌ای، چاه آبی یا یک چیز سودمندی از خود باقی می‌گذاشت، تا زندگی او بی نام و نشان در ابدیت گم نشود."
 درباره‌ ذوق و استعداد ادبی خود بی‌نهایت فروتن بود و با شوخی و تمسخر سخن می‌گفت. او پزشکی را حرفه اصلی خود می‌دانست. در این باره سخنی مشهور دارد: "نویسندگی معشوقۀ من است، و طبابت همسر واقعی‌ام!"
 
مرگ:
از ۲۴ سالگی به سل مبتلا شد و در 44 سالگی تسلیم مرگ شد. گورکی می گوید:
در تشییع جنازه چخوف جمعیت زیادی در مراسم خاکسپاری حضور داشتند و تعداد مشایعت‌کنندگان به حدی بود که عبور و مرور در خیابان‌های مسکو مختل شد.
 
ویژگی های زبانی:
به جهت زبان چخوف استاد ایجاز و گزیده‌گویی است. قصه هایش پایان بندی شگفت انگیز و غافلگیر کننده دارند.
 
پاره ای از ترجمه های فارسی:
چخوف، آنتون (۱۳۷۱)، مجموعه آثار چخوف (جلد اول)، ترجمه سروژ استپانیان، تهران: انتشارات توس
چخوف، آنتون (۱۳۷۰)، مجموعه آثار چخوف (جلد دوم)، ترجمه سروژ استپانیان، تهران: انتشارات توس
چخوف، آنتون (۱۳۵۴)، نامه‌های چخوف، ترجمه هوشنگ پیرنظر، تهران: انتشارات آگاه
چخوف، آنتون (شهریورماه ۱۳۷۱)، ترجمه احمد شاملو، ایرج کابلی
گلشیری، احمد (۱۳۸۱)، «مقدمه»، بهترین داستان‌های کوتاه، ترجمه احمد گلشیری، آنتون چخوف، تهران: انتشارات نگاه
 
سخنان مشهور:
میان کسانی که برای دعای باران به تپه میروند، تنها کسی که با خود چتر میبرد به کارش ایمان دارد.
نویسنده نباید قاضی شخصیت های نمایشی اش باشد. بلکه فقط باید آنها را همان طور که هستند تصویر کند.
دانشگاه، تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آنها را آشکار می کند.
منتقدان مثل خرمگس‌هایی هستند که از شخم زدن زمین توسط اسب‌ها جلوگیری می‌کنند، عضلات اسب مانند سیم‌های ویلون کشیده شده است که ناگهان یک خرمگس روی کفل اسب وزوزکنان فرود میآید و نیش می‌زند و پوست اسب مرتعش می‌شود و می‌لرزد و اسب دمش را تکان می‌دهد. وزوز خرمگس برای چیست؟ احتمالاً خودش هم نمیداند. او ذاتاً طبیعت ناآرامی دارد و می‌خواهد حس کند که «می‌دانی من هستم» و من فکر کنم او می‌گوید: «نگاه کن من بلدم وزوز کنم. چیزی نیست که من نتوانم در موردش وزوز کنم».
یک پهنه گسترده نهفته است میان " خدا هست " و " خدا نیست ". شخصِ واقعاً دانا از میانِ آن با دشواری بزرگ رد می‌شود.
خدا ما را از شر آدم های درستکار نجات دهد. آن ها دزدی نمی کنند ولی وقتی دزدی کنند، انسان را حیرت زده می کنند.
 
منبع:
چخوف؛ راوی بزرگ قصه‌‌های کوچک علی امینی نجفی
ویکی پدیا