خلاصه کتاب "کارل مارکس" اثر ایزایا برلین
خلاصه کتاب "کارل مارکس" اثر ایزایا برلین
محمدامین مروتی
کتاب برلین از این نظر اهمیت دارد که مجموعه ای مرتبط از تکه های زندگی مارکس و تکه های آثارش را در کنار هم می گذارد تا شناختی هر چه واقعی تر از مارکس به مثابه یک انسان نابغه و همچنین خطاهای او، به دست دهد که انسان های بزرگ خطاهای بزرگ هم دارند.
برای کسانی که مارکس را از طریق شنیده ها و تبلیغات مثبت و منفی آموخته اند کتاب برلین مغتنم و کم رقیب است.
"کارل مارکس" اولین کتاب ایزایا برلین است که در سی سالگی و در 1939 نوشته است. در آن زمان گفتمان غالب از مارکسیسم روسی بود ولی با انتشار بیشتر آثار مارکس و تحلیل های نئومارکسیستی، برلین سی سال بعد تغییرات نه چندان زیادی در متن وارد کرد.
برلین می گوید مارکس خودش را با قهرمان کتاب بالزاک(شاهکار ناشناخته) مقایسه می کرد که طرحی از تابلویی در ذهن دارد که مرتب روی تابلو می کشد و پاک می کند تا نهایتا مجموعه بی شکلی از رنگ ها روی تابلو می ماند.
آینده دنیا چنان برای مارکس روشن است که او را در شکل پیامبری بشارت دهنده و انذار دهنده می بینیم.
برلین می گوید تقریبا تمام عناصر فکری مارکس نزد پیشینیانش وجود دارد و کار او ترکیب سازوار این عناصر بوده است. او نه یک مبتکر که یک محقق و جویای حقیقت بود.
ایده الغای مالکیت خصوصی یک ایده چندهزار ساله بود که از افلاطون و شاید پیش تر وجود داشت. ایده دیکتاتوری پرلتاریا از آن بابوف و سپس بلانکی بود. ایده ماتریالیسم تاریخی یک قرن پیشتر توسط اولباک مطرح شده بود و فوئر باخ آن را ورز بیشتری داده بود. ایده بحران های ادورای را سیسموندی مطرح کرده بود. تئوری ارزش/کار از لاک و اسمیت و ریکاردو امده بود. تئوری ارزش اضافه و استثمار را نزد فوریه می توان یافت. لنگه و سن سیمون پیش از مارکس تاریخ را تاریخ جنگ های طبقاتی دانسته بودند. تئوری از خودبیگانگی کارگر نسبت به محصول کارش قبلاً توسط ماکس اشتیرنر مطرح شده بود. کار مارکس غربال و ترکیب این مصالح فراوان بود.
کودکی و جوانی:
کارل هاینریش مارکس فرزند هاینریش مارکس است. در سال 1818 در تریر شهری کوچک در آلمان به دنیا آمد. پدرش وکیلی باسواد و روشنفکر بود. به سبب آزار یهودیان در زمان ویلهلم سوم، به کیش پرتستان در آمد و نامش را از هِرشِل لِوی به هاینریش مارکس تغییر داد. هرشل طرفدار عقل باوران فرانسوی نظیر ولتر و روسو و فلاسفه آلمانی نظیر کانت و لایبنیتس بود. او طرفدار اصلاحات ملایم اجتماعی بود و رد این مورد کارل با او همراه نبود.
پدر دوستی داشت به نام لودویک فون وستفالن که بر کارل تاثیر فراوانی گذاشت و او را به خواندن ادبیات رمانتیک ترغیب کرد. مارکس دختر او ینی را به زنی گرفت و آشنایی با فون وستفالن را بهترین دوره زندگی خود می دانست. رساله دکترایش را نیز بدو تقدیم کرد.
آلمان به جهت اقتصادی و سیاسی نسبت به فرانسه و انگلیس عقب تر بود. ویلهلم سوم در اتحاد با اشراف و زمینداران در مقابل رسوخ افکار لیبرالی مقاومت می کرد.
تاثیر هگل:
مارکس در 1835 برای خواندن حقوق به بن و سپس برلین رفت و در آنجا با فلسفه روح هگل آشنا شد.
فلسفه آلمانی جریان سومی بین فلسفه تجربی انگلیسی و عقل باوری فرانسوی بود.
لایبنیتس مشربی قیاسی و غیر تجربی داشت. کانت کوشید بین راسیونالیسم و آمپریسم تلفیق کند. هگل نیز ادامه همین روند است.
نزد فلاسفه تجربی عقل نمی تواند منبعی مستقل از تجربه باشد. نقد هگل به فلسفه تجربی انگلیس این بود که عامل تاریخ و زمان را لحاظ نمی کند. هر پدیده ای نمایانگر روح زمانه خود است و پدیده ها را در تمایز و تفکیک از یکدیگر نمی توان مطالعه کرد بلکه باید با لحاظ رابطه دیالکتیکی شان تبیین شوند. یک دانه بلوط، نفی خود را در دل خود دارد و بالقوه درخت بلوط هم هست. یک دینامیسم درونی است که موجب تحول می شود. لایب نیتس هم گفته بود "حال سرشار از گذشته و آکنده از آینده است". هگل ایده لایب نیتس و هِردِر را توسعه داد و از آن یک سیستم فلسفی ساخت. این تحول نتیجه کشمکش و درگیری کهنه و نو است و به آن سادگی و راحتی که عقل باوران گمان می کنند نیست.
عقل باوری فرانسوی هم نوعی ایمان به نجات بشر به وسیله عقل داشت و مشکل بشر را جهل و راه چاره را روشنگری می دانست تا مشکلات بشر به سادگی حل و فصل شود. عقل باوران فطرت بشر را ذاتاً نیک می دانستند و دو عامل جهل و منافع قدرتمندان را مانع بزرگ تحولات تاریخی می دیدند. اما در عین حال به غلبه نهایی عقلانیت ایمان داشتند. همیشه یک راه حل عقلانی و یک جواب صحیح وجود دارد. کافی است موانع را رفع کرد تا به جواب صحیح برسیم. همانگونه که علوم طبیعی قانونمند هستند، جامعه نیز قانونمند است. در این سال ها اعتقاد به پیروزی علم میراث مشترک سوسیالیست ها و لیبرال ها بود.
رابرت اوئن سرمایه داری انگلیس بود که عمیقا به این آموزه ها باور داشت و کوشید کارخانه اش را عادلانه مدیریت کند. ساعات کار کارگران را کم کرد و خدمات زیادی برای آنان در نظر گرفت و ثروتش نیز افزایش یافت. نخستین تجربه همکاری مسالمت آمیز سرمایه و کار.
نقد هگل به این عقل باوری این است روش علوم تجربی را به جامعه هم تسری می دهد در حالی که در حیطه علوم تجربی و مدعیات گالیله و نیوتن می توان یک پدیده را بارها آزمود. اما تاریخ یک روند پیوسته و تکاملی و غیر قابل تکرار است که هر دوره ای از آن، تجلی روح آن دوران است. قیاس بین تاریخ و فیزیک مع الفارق است. اگر در راسیونالیسم فرانسوی خدا جای عقل نشسته در نزد هگل تاریخ جای سرنوشت می نشیند. آزادی انسان بستگی به میزان خودآگاهی او از سیر تکاملی تاریخ و قرار گرفتن در مسیر تاریخ است. در واقع تاریخ عرصة آزادی عقل و رسیدن آن به خودآگاهی است. کل ناریخ تاریخ اندیشه و تاریخ فلسفه است و به قول هگل "فلسفه تاریخ، تاریخ فلسفه است."
در عین حال هگل معتقد بود که همانگونه که برای شناخت حرکات و سکنات یک انسان باید شخصیت و منش او راشناخت برای شناختن تاریخ نیز باید روح و جوهر آن را شناخت. پس مورخ به جای وقایع نگاری وعتیقه شناسی باید بکوشد تابلویی از زمانه در حال تحول نقاشی کند. کل را بشناسد و تجلیلت ان در جزء را بررسی نماید. وجه تاریخی بررسی پدیده هاست که به شناخت درست آن ها می انجامد.
مارکس جوان به شدت تحت تاثیر همین آموزه های هگل بود و غالباً دین خود به هگل را یادآوری می کرد.
هگلی های جوان:
پیروان هگل، به تبع او مدافع آرمان های انقلاب فرانسه بودند و خود را وارث میراث رنسانس فکری اروپا می دانستند. اما همه بر یک نهج نبودند و به دو دسته چپ و راست تقسیم می شدند.
اختلاف اصلی آنها بر سر تفسیر جمله معروف هگل در فلسفه حق بود:
"امر واقع، امر معقول است و امر معقول امر واقع".
راست ها امر واقع را به امر بالفعل و موجود معنا می کردند و معتقد به دفاع از وضع موجود به خصوص پروس آن روزگار به عنوان منتهای تکامل عقل و آزادی بودند. ان ها فرهنگ ژرمنی را سنتزِ متعالیِ فرهنگ شرقی و یونانی تلقی می کردند.
چپ ها معتقد بودند که طبق آموزه های هگلی واقعیت، یک روند و پروسه و فرایندِ تحول یابنده است نه یک امر ثابت. آنان واقعیت را به امر بالفعل فرونمی کاستند و بالقوگی های آن را نیز مد نظر قرار می دادند. لذا رویه سیاسی رادیکال تری نسبت به حکومت داشتند و وظیفه یک هگلی را نقادی وضع موجود به منظور ارتقای آن می دانستند. البته از راه های مصلحانه و نه انقلابی. آنان به اسلحه نقادی متکی بودند نه نقادی سلاح. زیرا توسل به قهر مادی یا توده های عوام، خرابی به بار می آورد. عوام برخلاف فلاسفه، نماینده سطح نازل خودآگاهی روح هستند.
گزاره معروف هگل، سویه تفسیری دیگری نیز دارد. این جمله، بر نوعی توازی عالم واقع و عالم اندیشه دلالت می کند. به این معنی که امر معقول، نهایتاً امر واقع هم هست. یعنی اگر در ذهن بشر امر معقولی وجود داشته باشد، خواه ناخواه به امر واقع مبدل می شود.
صرف نظر از مواضع فلسفی، پلمیک های هگلی های جوان از مباحث الهیاتی شروع شد.
در سال 1835 دیوید اشتراوس شرح منتقدانه ای از زندگی عیسی مسیح منتشر کرد تا نشان دهد بعضی از قسمت های انجیل ساختگی اند و بعضی هم معنای اسطوره ای دارند نه واقعی.
برونو باوئر در نقد این کتاب به کلی منکر وجود تاریخی عیسی شد. شلینگ به عنوان مخالف بزرگ هگل این سخنان را رد کرد.
در این میان مارکس به عنوان دانشجوی حقوق دو استاد ضد لیبرال(زاوینیی) و لیبرال(ادوارد گانس) داشت. اولی مدافع حکومت مطلقه پروس و مانند هگل منکر چیزی به نام حقوق طبیعی بود. هگل بر وجه تاریخی حقوق تاکید می کرد.
گانس اما شاگرد محبوب هگل بود و روحیه نقادی را در مارکس رشد داد. مارکس غرق خواندن آثار هگل شد و پس از سه هفته خود را هگلی خواند. او به هگلیان چپ و افرادی مانند سه برادر باوئر و ماکس اشتیرنر پیوست. مارکس همراه برونو باوئر، شروع به نوشتن یک مناظره ساختگی بین یک لوتری مومن و هگل به عنوان یک ملحد کردند که لو رفت و باعث اخراج آن دو از دانشگاه شد. در همین سالها چند دفتر شعر عاشقانه ضعیف برای ینی وستفالن می نویسد.
مارکس منتقد سبک مطنطن و مصنوع و فضل فروشانه رایج در محافل روشنفکرانه بود. مشکلی که خود نیز (به خصوص در مجادلات اولیه اش با دیگران) تا حدودی بدان آلوده بود.
پس از قضیه مناظرات ساختگی مارکس دنبال کار جدیدی می گشت که با موزس هِس، یک روزنامه نگار چپ یهودی آشنا شد که از تفوق عوامل اقتصادی بر عوامل سیاسی سخن می گفت و انقلاب پرلتری و لغو مالکیت خصوصی را چاره ساز می دانست. مارکس بر هس تاثیر زیادی گذاشت به طوری که او مارکس را معبود 24 ساله خود و ترکیبی از روسو و ولتر و هینه و هگل می دانست که به زودی نظر همه آلمان را به خود جلب خواهد کرد. او بود که مارکس را به روزنامه خود موسوم به راینیشه تسایتونگ آورد و سردبیر کرد. سیاست نشریه لیبرالی و در دفاع از تجارت آزاد بود. با ورود مارکس، نشریه رادیکال تر شد و از جمله به حکومت روسیه به مثابه شریک ارتجاع پروس حمله کرد و همین باعث احضار سفیر پروس توسط نیکولای اول و تعطیلی نشریه در 1843 شد.
تاثیر فوئر باخ:
مارکس به جدّ شروع به خواندن آثار سوسیالیست های فرانسوی کرد.
از آن طرف فوئرباخ هم تزهایی مقدماتی در اصلاح فلسفه را منتشر کرد که به نقد روح زمانه هگل می پرداخت و مدعی بود روحی وجود ندارد. اگر هر واقعه ای را با روح دوران تبیین کنیم به نوعی دور باطل و همانگویی می رسیم. هگل می گوید پدیده ها تعین یافته چیزی هستند که با آن تعین یافته اند و این توضیح واضحات است. عباراتی مانند روح رنسانس و روح انقلاب فرانسه و نبوغ یونانی و فرهنگ رومی همه کلیات و انتزاعات بی محتوا و بلا مصداقی هستند که انسان ها جعل می کنند. این عمل انسان هاست که تغییر را ایجاد می کند نه روح زمانه. و این روح زمانه نام مستعار خدای مسیحیت است. نیروی مجرکه تاریخ مناسبات مادی است و مصائب مادی است که موجب می شود بشر با مکانیسمی روانشناسانه، به مذهب پناه ببرد.
در کنار مطالعه سوسیالیست های فرانسوی، این ایده فوئرباخ نیز تاثیر عمیقی بر مارکس نهاد. مهمترین کتاب فوئرباخ، "جوهر مسیحیت" بود که در 1841 منتشر شد. مارکس هنوز به روش شناسی هگلی معتقد بود و با انقلاب قهر آمیز مخالف بود و این حال و هوا در پایان نامه دکترایش در باره دموکریت و اپیکور هم منعکس است.
ازدواج و مهاجرت به پاریس:
مارکس در سال 1843 با ینی وستفالن ازدواج کرد. ازدواجی عاشقانه و فداکارانه به خصوص از طرف ینی که از خانواده مرفهی آمده بود و با فقر مارکس ساخت. آن ها که شرایط کار را در پروس مساعد نمی دیدند در همان سال به پاریس کوچ کردند که در آن زمان مهد آزادی بود.
آرنولد روگه روزنامه نگار هگلی رادیکالی بود که از مارکس دعوت کرد در نشر سالنامه آلمانی- فرانسوی با او همکاری کند.
سال های 1843تا 1845 در پاریس تعیین کننده ترین سالهای زندگی مارکس در گرایش به کمونیسم بودند.
یک سوال اساسی در میان روشنفکرانی تعیین علل ناکامی انقلاب فرانسه و بازگشت بوربون ها بود. جواب هگلی این بود که هنوز زمانش نرسیده بود و هیچ معیاری هم برای زمان مقتضی وجود نداشت جز وقوع آن و این همانگویی صرف بود.
مسئله یهود:
در 1844 در پاسخ برونوباوئر که یهودیان را به لحاظ تاریخی عقب مانده تر از مسیحیان می دانست مقاله "در باره مسئله یهود" را نوشت. مارکس نوشت در زمان توسعه بورژوازی دیگر یهودیت نه هویتی دینی که هویتی اقتصادی دارد. این نظام باعث شده یهودیان به شمت رباخواری و مشاغل مذموم رانده شوند و مسیحی شدن آنان تنها تعویض زنجیرهاست.
مارکس و سوسیالیسم فرانسوی:
مارکس با توشه ای که از هگل و فوئرباخ برگرفته بود، شروع به خواندن سوسیالیستهایی چون سیسموندی و پرودون و اقتصاددان کلاسیک پرداخت.
سن سیمون از نجبای زمیندار قرن 18، نخستین کسی بود که از تقدم مناسبات اقتصادی و طبقاتی بر مناسبات سیاسی سخن گفت. او باور داشت که حکومت خصلتی طبقاتی دارد و بورژوازی حکومت اقلیت بر اکثریت است. اما اکثریت پس از شوریدن همان مناسبات را تجدید می کند و به اقلیتی جدید تبدیل می شود. اما با تکامل صنایع و نیروهای مولده امکان توزیع عادلانه ثروت فراهم می شود. قوانین ارث باید ملغی شود ولی هرکس حق دارد از ثمره کارش مالکیت شخصی داشته باشد.
شارل فوریه نیز تاجری بود که با این ایده تحول تدریجی مخالف بود. او عقل باوری فرانسوی بود که جهل را منشأ مصائب بشر می دانست.
سیسموندی اقتصاددان سویسی سخن دیگری داشت. او می گفت با توسعه فناوری امکان تولید مازاد بر مصرف فراهم می شود و این تولید مازاد باعث رقابت بین سرمایه داران می شود. این رقابت به کاهش دستمزد کارگران و بحران های ادواری سرمایه داری می انجامد. پس دولت باید حق انباشت سرمایه و وسایل تولید را محدود کند. سیسموندی مبشر نوعی دولت رفاه گرا بود.
اما فوریه به هر گونه تمرکز قدرت دولتی بدگمان بود و از تقسیم زمین بین گروه های کوچک(موسوم به فالانستر) حمایت می کرد که در آن ها سود به نسبت 50 و 30 و 20 بین کار و سرمایه و استعداد تقسیم شود. او رشد ناعادلانه تولید را منجر به تبدیل انسان به کالا می دانست.
لویی بلان نویسنده کتاب های پر اقبالِ مدینه فاضله و ده سال، به سوسیالیسم دولتی اعتقاد داشت و بلانکی به انقلاب قهر آمیز و لغو مالکیت خصوصی از طریق اقدامات توطئه آمیز علیه حکومت. خلاصه کمونیسم در بین روشنفکران سال های 30 تا 40 قرن 19 مد شده بود.
همه این اشخاص و به خصوص لویی بلان برمارکس تاثیر زیادی گذاشتند که مارکس سخنی از آن نمی گوید. در این ایام دیگر می توان او را یک کمونیست دانست که از سوسیالیست های میانه رو متمایز است. کمونیست ها به انقلاب قهرآمیز و توطئه علیه حکومت باور داشتند. بلانکی فرانسوی و وایتلینگ خیاط آلمانی و باکونین روسی از آن جمله بودند.
پرودون در کتاب "مالکیت چیست؟" نوشته بود که مالکیت نوعی دزدی است. اما بعدا گفت حداقلی از مالکیت برای حفظ استقلال شخصی انسان لازم است. فرمول پرودون نشاندن تعاونی ها به جای مالکیت خصوصی است. تعاونی همکاری و وفاق ایجاد می کند و مالکیت خصوصی رقابت و خودخواهی. بدینسان به تدریج شر جایش را به خیر می دهد. کارگران نباید در تشکل های سیاسی روند و به زور و حتی اعتصاب متوسل شوند. پرودون کتابش با نام فلسفه فقر را به مارکس داد تا نظرش را بداند. مارکس کتاب فقر فلسفه را در جواب آن نوشت و گفت سوسیالیسم پرودون اخلاقی و نه تاریخی است. او به تضاد دیالکتیکی خیر و شر باور ندارد و گمان می کند خیر به سادگی جای شر را می گیرد. اما بیرحمی مارکس نسبت به پرودون نتیجه عکس داد و او را بین کارگران محبوب تر کرد. پرودون قائل به عدم تمرکز و نوعی فدرالیسم بود و می توان او را نیای سندیکالیسم هم دانست.
اما مارکس بیش از همه به انگلس نزدیک بود. انگلس شاگرد هِس بد و مستقلاً به مواضعی مشابه مواضع مارکس رسده بود. البته انگلس خلاقیت مارکس را نداشت ولی سخنان مبهم او را از خودش بهتر توضیح می داد. مارکس و انگلس در 1844 با هم آشنا شده بودند زمانی که انگلس مقاله ای در نقد اقتصاددانان لیبرال برای نشریه مارکس فرستاده بود و از آن پس این دو مانند یک روح در دو بدن بودند. تحقیقات انگلس راجع به طبقه کارگر انگلستان به تحقیقات مارکس کمک زیادی کرد.
باکونین و مارکس هر دو از وطن جلا کرده بودند و از این نظر مثل هم بودند ولی آب شان توی یک جو نمی رفت. باکونین خطیب بود و مارکس نبود. در عوض مارکس متفکر قوی تری بود اما معلم خوبی نبود. ولی هردو از اصلاح طلبی نفرت داشتند. باکونین سوسیالیسم متمرکز مارکس را ادامه استبداد تلقی می کرد. او در مورد مارکس گفته بود مارکس محاسن و معایب یهودیان را دارد. بدجنس و از خودراضی و مستبد و کینه توز مثل یهوه خدای نیاکانش. مانند لویی بلان قدرت طلب متعصبی است چون هم یهودی است و هم آلمانی و هم هگلی. این بدی های او هستند. اما خوبی های بسیار هم دارد. او بسیار تیزهوش و مطلع و داناست و بیش از هر کسی مطالعه هوشمندانه دارد.
ماتریالیسم تاریخی:
مارکس می گوید تفکرات او به شکلی تقریبا تصادفی در مناظره ای اقتصادی و در سال 1843 شکل گرفت و در 1848 پخته شد.
وی شرح منسجم و متمرکزی از ماتریالیسم تاریخی یا آن گونه که خود می گوید درک ماتریالیستی تاریخ ندارد ولی عمده مواضعش در این باب را در مقدمه کتاب ایدئولوژی آلمانی(1846)، تزهای فوئرباخ و دست نوشته های اقتصاد و فلسفی(1844) آورده است. همه این کتاب ها پس از مرگ مارکس منتشر شدند. تزها در 1888 و دو کتاب دیگر در قرن بیستم.
مارکس ساختار و قالب فلسفه تاریخش را از هگل می گیرد ولی محتوایش را با تحولات اقتصادی تاریخ پر می کند.
بدین معنا که نحوه حرکت و پویش تاریخی را با تضاد دیالکتیکی خودپو و برآمدن نو از دل کهنه در یک فرایند پر زد و خورد، تبیین می کند ولی عناصر متضاد یعنی تز وآنتی تز این فرایند را مبارزه طبقاتی می داند.
هگل تاریخ را تکامل عقلانیت و اندیشه می انگاشت و مارکس تکامل شناخت بشر در یک پروسه پراکتیکالِ انسان با طبیعت که هدفش غلبه بر طبیعت از طریق رشد نیروهای مولده است. اما شکل بارزِ بروزِ این تکامل، مبارزه طبقاتی است. طبقات مسلط مانع رشد نیروهای مولده اند و طبقات تحت سلطه خواهان رفع این مانع.
مارکس تبیین هگل از تاریخ را پادرهوا و کلی و انتزاعی تلقی می کند و به قول خودش آن را روی سر می نشاند. هگل روح ملت ها را نیروی محرکه تاریخ می دانست و مارکس نیروهای اقتصادی و اجتماعی.
برغم نظر ارسطو و هگل، انسان از طریق تفکر بر جهان مسلط نمی شود بلکه از طریق کار با طبیعت بر آن غلبه می یابد و آزادتر می شود. دیالکتیک بین انسان و طبیعت در کار و پراتیک متجلی می شود. کار نیروی محرکه تاریخ است.
انسان از طریق همین کار است که از عالم جانوران جداشده است. جانوران، تاریخ ندارند و همیشه جانور می مانند.
تقسیم کار موجب ایجاد مازاد ثروت و قدرت و تشکیل طبقات می شود. طبقاتی شدن سبب تنزل مقام انسان می شود و دانستن این موضوع ما را در موقعیتی قرار می دهد که بخواهیم کار را به قالب نوعی همکاری اجتماعی ببریم. در اینجا کار مارکس به ترسیم پیشگویانه جامعه آینده می کشد. جامعه ای که در آن، کار به امری خلاقانه و آزادانه تبدیل می شود نه به صورت امری اجباری که موجب بیگانگی انسان از خودش، از طبیعت و از سایر انسان ها می شود. بدین سان انسان از قلمرو ضرورت به قلمرو آزادی می رسد.
نقد ایدئولوژی و بیگانگی:
مارکس در پیشگفتار درآمدی بر نقد اقتصاد سیاسی (1859) می نویسد:
"ساختار اقتصادی جامعه زیربنای واقعی است که روبنای حقوقی و سیاسی را شکل می دهد....آگاهی انسان ها، هستی شان را تعیین نمی کند. برعکس هستی اجتماعی، آگاهی شان را تعیین می کند.....تقابل نیروهای مادی تولید با روابط تولید به انقلاب اجتماعی منجر می شود و با تغییر زیربنای اقتصادی، کل روبنای عظیم دیر یا زود دگرگون می گردد...."
اما روبنای سیاسی جوامع خود را در قالب آگاهی کاذب یا ایدئولوژی مرتباً تجدید می کند تا مانع آگاهی طبقه فرودست شود. این نیروها خود را طبیعی، ابدی و عادلانه می نمایانند و طبقه فرودست را مدتی فریب می دهد. ایدئولوژی حاکم مرجعیت پیدا می کند و توجیه می شود. این از خودبیگانگی فقط طبقات فرودست را دربرنمی گیرد بلکه طبقات فرادست نیز از انسانیت خود بیگانه شده اند و پرلتاریا تنها طبقه تاریخی است که رسالت نجات همه طبقات از این خودبیگانگی را دارد. زندگی هر دو طبقه بر دروغ استوار است و ربطی به نیازهای حقیقی و طبیعی آنان ندارد. ایدئولوژی شکلی از خودفریبی دسته جمعی بشر است.
علامت "از خود بیگانگی"، تغییر ثقل مرجعیت از انسان به بازار، خدا، کلیسا و اساطیر است و ستمگرانه ترین اسطوره ها، علم اقتصاد بورژوایی است که خود را فوق طبقاتی قلمداد می کند و در نوعی راز و رمز می پوشاند. علم و عقل این راز و رمزها را می گشاید ولی کافی نیست. باید انقلابی اجتماعی رخ دهد و زیربنا را تغییر دهد تا نجات از چنگال این ایدئولوژی فراهم شود.
مثلاً پول در مقطعی نقش مترقیانه ای را در مبادله داشته ولی بعداً خودش تبدیل به بت شده یعنی از وسیله به هدف تبدیل شده است. مانند فرانکشتینی که بلای جان سازنده اش شود.
مارکس می گوید:
" مبارزه برای بقا همان چیزی است که اقتصاددانان آن را بزرگترین دستاورد تاریخ می نامند در حالی که این شکلی از مبارزه برای بقای داروینی است.... فقط سازماندهی آگاهانه تولید اجتماعی می تواند جامعه بشری را از قلمرو جانوران بالاتر بکشاند... و این اجتماعی شدن به معنی جهش بشر از قلمرو ضرورت به قلمرو آزادی است."
جبر تاریخی و آزادی:
مارکس در پسگفتار چاپ دوم سرمایه(1873) قول یک نقاد روسی را تایید می کند که گفته به عقیده مارکس قوانین حرکت اجتماعی، نه تنها مستقل از خواست و آگاهی انسان اند بلکه تعیین کننده خواست و اگاهی آنان اند.
انسان تنها می تواند این روند را کند یا تند کند. فقط می تواند"دردهای زایمان را...کوتاه تر کند." و :کشور صنعتی تر صرفا تصویر آینده کشور کمتر صنعتی است."
انسان بازیچه این قوانین است و آزادی صرفا درک ضرورت آن هاست.
مارکس در "ایدئولوژی آلمانی"، نظریات هگلیان جوان نظیر برادران برونوباوئر و اشتیرنر را به دلیل عدم درک درست از تاریخ رد می کند و به فوئرباخ می رسد و ماتریالیسم خام و یکطرفه او را هم نقد می کند. فوئرباخ می داند که دین مرهمی بر زخم های تیره بختان است ولی نمی داند که برای درمان این زخم باید انقلاب کرد و زیربنا را تغییر داد.
سپس به نقد"سوسیالیست های حقیقی" می پردازد که معتقد بودند لغو مالکیت خصوصی با پیشرفت تکنولوژیک میسر است و نیازی به استفاده از زور نیست و جامعه ای که با شمشیر برپا شود، ادامه ستم است. سوسیالیست های حقیقی معتقد بودن مارکس فقط جای طبقات را عوض می کند و به سوسیالیسم حقیقی نمی رسد.
مارکس در جواب آن ها را ابله یا ریاکار می دانست و می گفت بورژوازی به استدلال منطقی تن نمی دهد و تا وقتی که این زیربنا وجود دارد، روبنایش را هم با توجیه و فریب می سازد و زیر بار اخلاق نمی رود. سوسیالیست های حقیقی نیز ادامه عقل باوری قرن 18 هستند که انسان را ذاتاً عادل و خیرخواه و منطقی می دانستند در حالی که خصلت اخلاقی انسان ها تابع موقعیت اجتماعی آنان است. عمل انسان نهایتاً تابع منافع اوست.
انسان بالقوه عاقل است ولی بالفعل به جهت جنگ طبقاتی طولانی در تاریخ، دیگر عقلانیت و آزادی و خلاقیتش را از دست داده است.
خلاصه به نظر مارکس، تعاونی باورها و سویالیست های حقیقی، آنارشیست های سردرگم با انگیزه های پاک و خالص هستند ولی برای پرولتاریا از خود بورژوازی که دشمنی بی نقاب است خطرناک ترند.
مارکس جهان باستان، قرون وسطی، فئودالیسم و بورژوازی را مراحل مختلف اقتصادی می داند اما تنها پرولتاریاست که با رها کردن خود کل بشریت را هم رها خواهد کرد چرا که هیچ منافع خاصی ندارد و این تهی دستی انان را به نمایندگان همه انسان ها تبدیل کرده است.
پرلتاریا می تواند به مصلحت وارد ائتلاف های موقت با طبقات دیگر شود اما نهایتاً باید علیه طبقه حاکم بشورد.
ایزایا برلین می گوید ماتریالیسم تاریخی مارکس نیز به همان جایی می رسد که هگل رسیده بود یعنی امر واقع، امر معقول هم هست. یعنی عقلانیت تابع ضرورت است. عقلانیت غیر طبقاتی نداریم.
ساختار و مفاهیم این ماتریالیسم از هگل و اصول دینامیکش از سن سیمون و تقدم ماده بر آگاهی از فوئرباخ گرفته شده است ولی این مجموعه التقاطی و ناسازوار نیست. به عکس نقطه قوت تئوری مارکسی، سازواری و انسجام قسمت های مختلف آن است و از این جهت بر رقبای سوسیالیست اش غلبه کرد. مارکس اگر پدر تاریخ اقتصاد جدید نباشد، پدر جامعه شناسی جدید هست.
مارکس در نامه ای در سال 1852 آموزه هایش را چنین خلاصه می کند:
1. وجود طبقات منوط است به مراحل خاص تاریخی در تکامل تولید.
2. مبارزه طبقاتی لزوما به دیکتاتوری پرولتاریا منتهی می شود.
3. این دیکتاتوری خودش مرحله انتقال به جامعه بی طبقه است.
مانیفست کمونیست:
در سال 1845 مارکس و باکونین تحت فشار دولت پروس، از پاریس اخراج می شوند. مارکس به بروکسل می رود.
به طور کلی دهه های میانی قرن 19 دوران طغیان شور و احساس انقلابی بود و مارکس انقلاب در کشورهای اروپایی را قریب الوقوع می دانست.
در همین اثنا، گروهی از طرفداران آلمانی اش با نام اتحادیه کمونیستی در آلمان او را به رهبری برمی گزینند.
اتحادیه کمونیستی مارکس و انگلس را مسئول تدوین سندی برای توضیح اعتقادات و اهدافش نمود. پیش نویس اولیه را انگلس به شکل سوال و جواب تهیه کرده بود ولی مارکس آن را به کلی تغییر داد. بدین ترتیب مانیفست حزب کمونیست در اوایل 1848 منتشر شد.
بیانیه ای با لحن تهییجی که به خصوص صفحه اول و آخرش به جهت بلاغت و تاثیرگذاری نمونه یک ادبیات بی نظیر و موجز انقلابی بود. نثری شاعرانه که از پرسه زدن شبح کمونیسم بر فراز اروپا سخن می گوید و اینکه تاریخ، در نبردهای طبقاتی خلاصه می شود.
مانیفست ضمن قائل شدن نقش انقلابی برای بورژوازی در مقطعی، آن را مسئول تبدیل انسان به کالا و منفعت طلبی بی حدو حصری می داند که به انباشت کالا و بحران اقتصادی و رقابت و جنگ منجر می گردد. بورژوازی خود به مانع رشد نیروهای مولده تبدیل می شود و به حکم تاریخ باید جایش را به سوسیالیسم بدهد.
پرولتاریا هم مولود بورژوازی است و هم جلاد آن.
هرچه سرمایه بین المللی تر می شود، پرولتاریا هم بین المللی تر می گردد و سرنوشت سرمایه و کار در سطحی جهانی به هم گره می خورد.
دعوی آزادی و فرهنگ بورژوازی فریبی بیش نیست. آزادی حقیقی در اختیار به عمل مستقل است و فرهنگ بورژوازی تبدیل کردن انسان به ماشین.
پرولتاریا با الغای مالکیت خصوصی و ارث و ملی کردن زمین و اعتبارات و حمل و نقل و کار همگانی و تحصیل رایگان، به سوی بازگرداندن شان و منزلت انسان است.
نویسندگان می گویند کمونیست ها حزب و فرقه نیستند بلکه پیشاهنگ آگاه پرولتاریا هستند که با واژگون کردن قهر آمیز بورژوازی، قدرت سیاسی را تسخیر می کنند.
محققان می گویند برخی برنامه های پیروان گراکوس بابوف به مانیفست راه پیدا کرده است. بابوف مانیفست برابران را در سال 1796 نوشته بود.
انقلاب 1848 فرانسه:
پس از نوشتن این خطابه آتشین، بلژیک مارکس را اخراج کرد. در همین اثنا شاه فرانسه سقوط کرده و گریخته بود. مارکس به پاریس بازگشت. شور و شوق ناشی از انقلاب فرانسه همه را به تسلسل انقلابات امیدوار کرده بود. حتی کلیسا با انقلاب همراه شده بود. در شهرهای ایتالیا و آلمان و مجارستان نیز قیام هایی به وقوع پیوست. اما نشانه ای از قیام گسترده در آلمان به چشم نمی خورد. مارکس به کلن رفت و نشریه "نویه راینیشه تساتوینگ" را دوباره راه انداخت. مارکس می گفت باید مطالبات بورژوازی را هم لحاظ کرد و اتحادی بین کارگران و بورژوازی رادیکال برای انقلاب در پروس لازم است. در سیاست خارجی حتی از نوعی پان ژرمنیسم و دشمنی شدید با روسیه که دژ ارتجاع در اروپا بود، حمایت می کرد. برای وحدت پروس، حتی از حمله بیرحمانه آلمان به دانمارک حمایت کرد. به توده ها و بلاهت شان بدبین شد.
در ژوئن 1848 قیام سوسیالیستی فرانسه شکست خورد. پروس هم مجلس دموکراتیک را منحل کرد و فرمان توقیف نشریه "راینیشه تسایتونگ نو" نیز صادر شد. مارکس دستگیر و محاکمه شد ولی به یمن دفاع فاضلانه اش تبرئه شد. اما در 1849 اخراج شد و به پاریس بازگشت. آنجا هم تحت فشار قرار گرفت و در همان سال به لندن رفت و تا زمان مرگش در آنجا زیست. مارکس کماکان مترصد انقلاب در اروپا بود.
جمعبندی انقلاب 1848:
مارکس امیدش به پرولتاریا بود و باکونین به روشنفکران.
وقایع سال 1848 هر دو را ناامید کرد. باکونین به فعالیت های مخفی تروریستی مایل شد و مارکس به ضرورت تشکیل حزب.
مارکس حالا 32 ساله بود. تبعیدیان در لندن تحت فشار نبودند و این سال های تبعید و غربت مارکس را به لاک مطالعه فروبرد. او با استفاده از ستون های مالی روزنامه اکونومیست و آمارهای اقتصادی دولت، به جمع آوری شاهد و مدرک برای نوشتن سرمایه مشغول شد.
وقایع سال 1848 باعث شد که مارکس در مقطعی کوتاه، به ایده بلانکیستیِ نوعی کودتا برای انقلاب مایل گردد. اقلیت های مصمم و انقلابی در قالب حزب، که به مثابه سرنیزه پرولتاریا عمل کنند و دست به انقلاب های مداوم بزند تا پرولتاریا به رشد لازم برای به دست گرفتن قدرت برسد. خرده بورژوازی در این مراحل بینابینی متحد طبیعی کارگران محسوب می شود. این همان کاری است که لنین در روسیه کرد اما شخص مارکس در جمعبندی وقایع 1848 کم کم ایده تصرف قدرت توسط نخبگان را کنار گذاشت و به این باور رسید تا طبقه به آگاهی نرسد، از دست رهبران کاری برنمی آید. در این فاصله کار انقلابیون ترویج آگاهی طبقاتی است. به همین دلیل مارکس ابتدا از کمون پاریس(1871) حمایت نکرد ولی بعداً حامی آن شد و مجدداً منتقد آن گردید.
مارکس در این جمعبندی با تعدیل مواضعش به سیاست تسخیر آهسته قدرت سیاسی از طریق پارلمان و تشکل های کارگری رسیده بود. پرولتاریا در این مدت باید صبر پیشه کند تا زمانش برسد.
ایزایا برلین می گوید خلاف این توصیه ها انقلابیون روسی قدرت را تسخیر کردند و نگه داشتند ولی سوسیال دموکرات های آلمان بدان عمل کردند و مغلوب شدند.
کم کم ناامیدی و یاس بر انقلابیون حاکم شد.
مارکس در لندن "نویه راینیشه تسایتونگ" را به نشریه تئوریک تبدیل کرد و کتاب های " نبردهای طبقاتی در فرانسه" و "هجدهم برومر لویی بناپارت" را نوشت. مارکس در تحلیل بازگشت لویی بناپارت از امکان نوعی دولت مستقل از طبقات سخن گفت که خواسته های بورژوازی را هم زیر پا می گذارد.
چهره کریه فقر:
در لندن مارکس زندگی فقیرانه ای داشت. سه فرزندش مردند و او حتی پولی برای تابوت نداشت. خودش می گفت روزها فقط سیب زمینی برای خوردن داشتند و اگر کمک کهای انگلس نبود، چه بسا دوام نمی آورد. در این احوال روزی 10 ساعت در سالن مطالع بریتیش میوزیم مطالعه می کرد.
در همین زمان مارکس رابطه ای خارج از ازدواج با "هلنه دموت" دارد که حاصل آن تولد پسری به نام "فردریک" در 1851 است که مارکس او را دوست نداشت که انگلس از او مراقبت کرد.
استعمار و ناسیونالیسم:
در چنین اوضاعی روزنامه رادیکال "تریبیون نیویورک" بزرگترین روزنامه آن زمان از او دعوت به همکاری کرد. در این روزنامه ها در باره استعمار انگلیس در هند نوشت و در 1853 گفت علیرغم مصائب ناشی از استعمار، در رشد نیروهای مولده موثر بوده است. مارکس در مورد مسئله ایرلند هم از ناسیونالیسم انگلیسی حمایت کرد. ملاک مارکس در تایید یا نقد ناسیونالیسم این بود که چه تاثیری بر تجولات کلی می گذارد. به همین دلیل به ناسیونالیسم در ایتالیا و مجارستان و لهستان حمله می کرد چون بزعم او انقلاب اجتماعی را به تاخیر می انداختند.
یکی از وقایع جالب این سال ها آشنایی مارکس با دیوید ارکارت و همنوایی این دو در دشمنی با پالمرستن، نماینده پارلمان انگلیس بود که بزعم آنان عامل تزار روس بود. مارکس دست پنهان روسیه را در تمام فجایع قرن 18 اروپا می دید و افشا می کرد.
مارکس و لاسال:
در همین زمان حزب سوسیال دموکرات آلمان به رهبری لاسال تشکیل می شود که به خوبی توسعه می یابد. لاسال متاثر از هگل و مارکس بود. او مباحث اقتصادی مارکس را قبول داشت ولی دولت را لزوما ابزار حاکمیت یک طبقه نمی دانست و مانند هگل دولت را نماد متعالی ترین قدرت همه انسان ها می دانست و از این رو معتقد بود در همکاری با دولت بیسمارک می توان نوعی سوسالیسم دولتی و ملی برپا کرد. مارکس به شدت با این ایده مخالف بود. ایزایا برلین این ایده لاسال را با ایده های نازیستی و فاشیستی مرتبط می داند. لاسال مانند پرودون از تقویت تشکل های کارگری و تعاونی ها حمایت می کرد. مرگ لاسال در 1864 در یک دوئل بی معنا مارکس را افسرده کرد.
مارکس در 1859 "در آمدی بر نقد اقتصاد سیاسی" را نوشت که پیش در آمدی بر "سرمایه" بود.
انترناسیونال اول:
در سال 1864 با تاسیس بین الملل اول، سوسیالیسم اروپایی وارد فاز جدیدی شد. تشکیل این انترناسیونال تا حد زیادی اتفاقی و نتیجه دعوت تشکل های کارگری انگلیس از سایر تشکل های کارگری اروپا بود.
کارگران انگلیسی به دلیل رونق اقتصادی به رفاهی نسبی دست یافته بودند. سوسیال دموکرات های آلمانی به رهبری لاسال، امکان نوعی سازش با سیاست ضد بورژوایی بیسمارک را مطرح کرده بود. لوئی بناپارت نوعی حمایت از طبقات فرودست و مبارزه با بورژوازی را از طریق موازنه بین طبقات و حمایت از سندیکاهای کارگری، در دستور کار داشت و این دو حکومت به نحوی ناقض دولت طبقاتی مارکس بودند. شکست انقلاب 1848 نیز مزید بر علت شده بود.
مجموعه این عوامل اندیشه امکان گذار دموکراتیک به سوسیالیسم را به خصوص در پرولتاریای انگلیس ایجاد کرده بود. "ادوارد بیسلی" چهره ای رادیکال و سوسیالیست که گرایشات پوزیتیویستی داشت، بانی تجمع کاررگان در جلسه ای به منظور تشریک مساعی کارگران کشورهای مختلف شده بود.
پیشه وران آلمانی مارکس را به نمایندگی انتخاب کردن و مارکس با درایت و توانایی مثال زدنی مهر خود را بر اساسنامه و بیانیه نهضت زد. البته اساسنامه ای آمیخته به لیبرالیسم که از مبارزات پارلمانتاریستی غافل نبود.
در سخنرانی افتتاحیه که سند مهمی است مارکس می گوید رهایی طبقه کارگر را باید خود طبقه کارگر رقم بزند و علت شکست های جنبش های کارگری عدم تشکل و همبستگی بین المللی آن هاست. کثرت عددی فزاینده، دست بالا را به طبقه کارگر در مبارزه با بورژوازی می دهد ولی اگر این مزیت در قالب تشکل آگاهانه سامان نیابد، کاری از پیش نخواهد برد. اعتراضات کارگری مهم است اما در صورت لزوم به زور هم می توان متوسل شد. خطابه با جمله معروف مانیفست پایان می یابد:
"کارگران جهان متحد شوید!"
بین الملل اول رشد سریعی داشت و گرایش های مختلف کارگری مثل طرفداران پرودون و باکونین را هم در برمی گرفت.
مارکس در 46 سالگی و بعد از قطع ارتباطش با "تریبیون نیویورک"، زندگی فقرانه و بخور و نمیری داشت. حتی تقاضای استخدام برای بلیت فروشی در راه آهن داد که به بهانه بد خطی اش رد شد. او الآن فرصتی داشت که پس از سالهای متمادی، به عرصه مبارزه برگردد.
بزرگترین رقیب مارکس در این تشکل جدید، باکونین بود که به عنوان یک آنارشیست، مخالف هر تشکیلات دولتی و متمرکز بود و صرفا سازماندهی از پایین را می پذیرفت. او دیکتاتوری پرلتاریا را نیز نوعی حکومت اقلیت بر اکثریت تلقی می کرد و مبلغ نوعی فدرالیسم و عدم تمرکز در تشکل های کارگری و به خصوص انترناسیونال بود. امری که به مذاق مارکس خوش نمی آمد. نهایتاً افشای نامه یکی از طرفداران باکونین به ناشر روسی سرمایه، موجبات اخراج باکونین از بین الملل اول را فراهم ساخت. البته با اکثریتی ضعیف.
سرمایه:
جلد اول "کاپیتال" در 1867 منتشر شد. کاپیتال، کم کم به منسجم ترین و قوی ترین ادعانامه ضدبورژوازی تبدیل شد و به زبان های مختلف ترجمه شد و نام مارکس را بر سر زبان ها انداخت.
نقد مارکس به اقتصاددانان کلاسیک این بود که آنان قوانین اجتماعی را به مانند قوانین طبیعی ابدی تلقی می کردند و نمی دانستند که این قوانین متناسب با تحول در ساختار اقتصادی، تغییر می کنند. اقتصاددانان بورژوایی وانمود می کنند که بازار تابع قوانین همیشگی یعنی عرضه و تقاضاست. در حالی که در نظام سوسیالیستی، تولید تابع نیازهای واقعی و مصرف است نه تولید مهارگسیخته و سود محور.[1]
مارکس در جلد اول عمدتاً به روند تولید و در مجلدات دیگر به روند توزیع ارزش اضافه بین بخش های مختلف می پردازد.
عامل تعیین کننده در اقتصاد بورژوایی، صنعتی شدن است که موجب تقسیم کار و قطع ارتباط انسانی کارگر با محصول کارش و نهایتاً فروش نیروی کار به عنوان یک کالا می شود. ویژگی های که منحصر به این نظام است و در نظامات پیشین مسبوق به سابقه نیست.
ارزش کالا ها تابع میزان کار اجتماعاً لازم مندرج در آن هاست و کار جوهر نامحسوسی است که کارگر به مادی لاشعور می دمد.
طبقه کارگر تنها طبقه ای است که بیش از مصرفش تولید می کند و منشأ ارزش اضافی و استثمار تملک این مازاد است.
آثار اقتصادی و حتی ادبی و هنری، به مثابه زرادخانه توجیه ایدئولوژی بورژوایی عمل می کنند و تا زمانی که مالکیت وسائل تولید در دست بورژوازی است این آگاهی کاذب تبلیغ می شود.
سرمایه داران برای رقابت آزاد با هم، ناچارند هزینه تولید و دستمز د کارگران را کاهش دهند و با ادغام با یکدیگر و تشکیل تراست و کارتل، به سوی انحصار پیش روند تا قادر شوند برای تولید برنامه ریزی متمرکز بکنند[2]. نهایتا هرمی از اقلیت استثمارگر و اکثریت استثمار شونده شکل می گیرد.
با جانشین شدن تکنولوژی به جای نیروی کار، نرخ ارزش اضافه کاستی می گیرد زیرا ارزش اضافی صرفاً حاصل نیروی کار است. در مجلدات دوم و سوم سرمایه مارکس می گوید ماشین آلات نقشی در افزایش سود ندارند. چه سود نسبی و چه سود مطلق. اما رقابت سرمایه دار را مجبور به استفاده از ماشین آلات می کند و نرخ کاهشی سود بین سرمایه داران کمتری توزیع می شود.
ایزایا برلین می گوید مارکس پیدایش انحصارات را پیش بینی می کند، ولی دولت های رفاه و دولت های فاشیستی متکی به سوسیالیسم ملی گرایانه را پیش بینی نمی کند.
در قطعه معروفی از فصل 21 جلد اول سرمایه می نویسد:
" هر چه غول های سرمایه دار کم می شوند بر فقر و استثمار و همچنین تعداد کارگران افزوده می شود....تمرکز وسایل تئلید در دست اقلیت و گسترش اجتماعی تولید به نقطه ای می رسد که در پوسته سرمایه داری نمی گنجد. این پوسته می ترکد. ناقوس مرگ مالکیت خصوصی به صدا در می آید. مصادره کنندگان، مصادره می شوند."
دیکتاتوری پرولتاریا:
در مرحله گذار دولت نه تنها تضعیف نمی شود بلکه تحت عنوان "دیکتاتوری پرولتاریا" تقویت می شود تا نخستین بار در تاریخ، زمینه برای جامعه بی طبقه فراهم شود."تکاما همه جانبه فرد" در این جامعه، باعث می شود "چشمه های ثروتِ تعلون با وفور بیشتری جاری شود."
کلاها با برنامه ریزی دولتی و متناسب با تقاضای اجتماعی تولید می شوند نه هوا و هوس سرمایه دار. شعار جامعه سوسیالیستی از هرکس طبق توانش و به هرکس طبق کارش و شعار جامعه کمونیستی از هرکس طبق توان و به هرکس طبق نیاز است.
"سرمایه" سایر قرائت های سوسیالیستی را منزوی کرد. فوئرباخ نیز آن را تحسین کرد. کتاب ظرف ده سال به زبان های مهم روزگارش ترجمه شد.
شیوه نگارشی مارکس:
مارکس مطالعات ادبی فراوانی داشت که در جای جای سرمایه به صورت تلمیحات، بروز وظهور دارد و ادبیاتی کوبنده و تحقیرآمیز که فوت و فن هتاکی و پرده دری را خوب می دانست و این شیوه، الگویی برای جدل سوسیالیستی پس از خودش شد.
شیوه تحقیق مارکس بر مبنای استفاده از آمار اقتصادی، مورد توجه پژوهنگان بعد از او شد.
بعد از مارکس مطالعه تاثیر ساختارهای اجتماعی بر روابط اجتماعی، به رویکردی غالب تبدیل شد.
اما کماکان پیش بینی های مارکس پیر درست از آب در نمی آمد و همین او را منعطف تر می کرد.
کمون پاریس:
پس از الحاق ایالت های الزاس و لورن به دولت پروس، نیروهای کارگری دولت سازشکار را برانداختند و آماده مقابله با دولت پروس شدند. ماجرایی که به تشکیل دولت مستعجل کمون پاریس انجامید.
مارکس پیش بینی کرد الحاق الزاس و لورن به پروس موجب جنگ جهانی شود و نشد.
از اجتناب ناپذیر انقلاب در انگلستان عدول کرد و امکان نوعی از کمونیسم تدریجی را قابل بررسی دانست.
وی اینک 50 سال داشت.
انترناسیونال اعلامیه ای علیه الحاق الزاس و لورن داد.
مارکس در مقابل کمون هم غافلگیر شد. اول بدان بها نداد. سپس از آن دفاع کرد و حتی آن را اولین شکل بالفعل دیکتاتوری پرلتاریا دانست، اما نهایتاً از این موضع هم عدول کرد و نوشت: " حق هرگز نمی تواند از ساختار اقتصادی جامعه و فرهنگ عینیت یافته اش سبقت بگیرد."
عامه به مارکس لقب "دکتر ترور سرخ" داده بودند. مارکس از این اوضاع به هیجان آمده بود و به انگلس نوشت:
" بعد از 20 سال طولانی و کسالت بار که مثل قورباغه باطلاق در خلوت سپری کرده ام؛ این اوضاع برایم خوب است.
کمون پاریس با تندروی و ترور و اعدام، خود را منزوی کرد و نتیجه اش غلبه پروس و ترور سفید به جبران ترور سرخ بود.
پس از شکست کمون اعتبار انترناسیونال کاهش یافت و با اکثریت ضعیفی به انحلا خود رای داد.
13 سال بعد انترناسیونال دوم با محوریت احزاب سوسیال دموکرات شکل گرفت که لحن مسالمت جویانه تری داشت.
مارکسیسم روسی:
دو جناح حزب سوسیال دموکرات آلمان تحت رهبری لیبکنشت و لاسال در 1875 قالب برنامه موسوم به "گوتا" به وحدت رسیدند که به شدت مورد انتقاد مارکس و انگلس قرار گرفت.
حمله دیگری به لیبکنشت در راه بود. این بار انگلس به بهانه چاپ نوشته های "اویگن دورینگ" در ارگان رسمی حزب، کتابی با عنوان "آنتی دورینگ" نوشت و به ماتریالیسم پوزیتیویستی و غیر دیالکتیکی او حمله کرد. انگلس در این کتاب اصرار داشت سه گانه های دیالکتیکی را بر همه پدیده ها الصاق کند و تاکیدی مکانیستی و جبرگرا از ماتریالیسم تاریخی به دست دهد که به دلیل نثر غیر مغلق و روانش مورد استقبال کائوتسکی و پلخانف قرار گرفت. مقاله سوسیالیسم تخیلی و علمی بخشی از این کتاب است. مارکس به روسیه امید چندانی نداشت و از روسها با عنوان "دهاتی های روس" یاد می کرد ولی اتفاقا کاپیتال او بیش از هر کشوری در روسیه مورد استقبال قرار گرفت.
مارکس وارد مکاتباتی با مارکسیست های روسی شد و از جمله در مورد امکان گذار مستقیم روسیه از کمون های دهقانی به کمونیسم آن را منوط به انقلاب سوسیالیستی در اروپا کرد.
در این میان تنها کشوری که از اندیشه سوسیالیسم فاصله داشت انگلستان بود که مارکس آن را موطن دوم خویش نامیده بود. در آنجا به تعبیر مارکس نوعی اتحاد بین "اشرافیت بورژوایی و پرولتاریای بورژوایی" صورت گرفته بود.
مرگ مارکس:
در 1881 همسرش به دنبال سرطان از دنیا رفت. دختر بزرگش هم سال بعد مرد و خود مارکس هم بیمار شد و یکسال بعد از دخترش وفات یافت.
[1] نقدی که به این ایده مارکسی وارد می شود این است که سود سرمایه دار خود تابع ملاحظه ترجیحات مصرف کننده است نه تصمیمات سرمایه دار.
[2] این همان بلایی است که بر سر سوسیالیسم روسی هم آمد.