معرفی کتاب "همنوایی شبانه ارکستر چوب ها"

 

محمدامین مروتی

 

همنوایی شبانه ارکستر چوب ها نوشته رضا قاسمی (متولد ۱۳۲۸ در اصفهان) نویسنده، آهنگ‌ساز و کارگردان تئاتر است. همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها ابتدا  در آمریکا و در سال ۱۳۸۱ در ایران به چاپ رسید که به چاپ های متعددی هم رسید و برنده بهترین رمان اول سال ۱۳۸۰ جایزه هوشنگ گلشیری و بهترین رمان سال ۱۳۸۰ منتقدین مطبوعات شد.

کتاب، قصه پناهندگان ایرانی در فرانسه و مشکلات روحی و روانی آن هاست. درگیری های شان با خود و با یکدیگر. هنرمندانی که هنرشان فدای سیاست شده و حساسیت های هنرمندانه شان نیز از میزان تاب آوری شان کاسته است.

هنر به طور عام و قصه نویسی به طور خاص، مانند بسیاری از پدیده های انسانی در زمینه و کانتکست معین می بالد. از این رو مهمترین عاملی که در بررسی آثار یک نویسنده باید مد نظر قرار گیرد، زمینه و زمانة آثار اوست.

جمالزاده، صادق هدایت و بزرگ علوی، مثلث تشکیل دهنده بنیانگزارانِ داستان کوتاه ایرانی معاصر هستند. اما هر کدام به راه خود رفتند.

بر مبنای همین مثلث می توان گفت داستان نویسی مدرن ما دارای سه شاخه است:

 درونمایه داستانهای جمالزاده نقد فرهنگ موجود است. جمالزاده به عنوان یک روشنفکر متجدد و پسا مشروطه، به نوعی بازگشت به فرهنگ اصیل ایرانی دعوت می کند. در عرصه زبان نیز ابتکار و خلاقیت جمالزاده به ساده نویسی و شیرین نویسی مربوط است.

بزرگ علوی نماینده رئالیسم سوسیالیستی است. ترکیب عشق و مبارزه، داستان های او را برای عامه مردم هم جذاب می کند.

صادق هدایت در عرصه اجتماعی هم نوعی رئالیسم و ناسیونالیسم را توامان تجربه کرده است اما گرایش شاخص او در داستان نویسی به روانشناسی و عرصه روح و نوعی سورئالیسم است که در "بوف کور" به اوج خود می رسد.

رمان رضا قاسمی در دسته سوم می گنجد. که از هدایت شروع می شود و توسط هوشنگ گلشیری و بهرام صادقی ادامه می یابد. جالب است که اسامی مندرج در این دسته بیشتر اصفهانی هستند. گلشیری و صادقی و قاسمی هر سه اصفهانی هستند و جایزه کتاب اول را نیز بنیاد گلشیری به کتاب "همنوایی..." داده است.

 

این رمان بیش از هر نویسنده ای مرا به یاد میلان کوندرا و نحوه نگارش او در شکار لحظه های فلسفی می اندازد.

ترکیب نکات فلسفی و تک گویی های نویسنده در باب همه چیزهایی که در اطرافش می گذرد، مرا به یاد میلان کوندرا و رمان های او انداخت. شاید هم نویسنده خودآکاه یا ناخودآگاه از شیوه نوشتن کوندرا متاثر شده است.

 

علی امينی نجفی می نویسد:

"درد بی ريشگی يا هويت گمشده با دو نماد در رمان برجسته می شود: سايه و آينه. راوی چند جا تأکيد می کند که سايه او در نوجوانی از بدن او جدا شده، به هستی او نفوذ کرده و بر آن مسلط شده است. حال آنچه به جا مانده، خود او نيست، سايه اوست. (شايد اين گوشه چشمی باشد به راوی بوف کور صادق هدايت که با سايه خود حرف می زند). نماد ديگر آينه است. به گفته راوی: "هر بار که می ايستم مقابل آينه فقط سطح نقره ای محوی را می بينم که تا ابديت تهی است."(۴۱) پس او از مقطع خاصی در زندگی، ديگر نتوانسته سيمای خود را در آينه ببيند. (شايد وام گيری از نظريات ژاک لکان که مرحله ديدار آينه را گامی اساسی در تکوين هويت می داند.)"( علی امینی،همنوايی شبانه ارکستر چوبها'، رمانی فراسوی مرزهای واقعيت)

 

خواندن کتاب برای خواننده عادی دشوار است و شخصاً آن را به کتاب خوانان حرفه ای تر توصیه می کنم.