دو نوع روش شناسی (چیستی یا چگونگی)
دو نوع روش شناسی
(چیستی یا چگونگی)
محمدامین مروتی
در روش شناسیِ قدما (افلاطون و ارسطو) تعریف (یا چیستی یا ماهیت یا ذات)، نقش محوری داشت. برای تعریف نیز باید جنس با فصل ترکیب می شد. مثلا ارسطو می گفت انسان حیوان ناطق است. حیوان جنس است و نطق فصل.
پیش فرض این روش شناسی، تلقی ذات انگار و هدفش رسیدن به ذات و ماهیت پدیده ها بود.
پوپر می گفت به جای پرسیدن از تعریف و به جای سوال از "چیستی" و ماهیت و ذات، باید از "چگونگی" سوال کنیم.
سوال از چگونگی، بلافاصله ما را در موقعیت چاره اندیشی و حرکت به سوی راه حل قرار می دهد.
مثلاً در گذشته می پرسیدند چه کسی باید حکومت کند؟ و بعد جواب می دادند فلاسفه یا روحانیون یا اشراف یا طبقه کارگر.
اما پوپر پیشنهاد می کند بپرسیم چگونه باید حکومت کرد تا عوارض و مشکلات به حداقل برسد. یعنی دعوای چه کسی بهتر است را به مسئله چگونه بهتر است تبدیل کنیم. این آن سوالی است که عقلانیت و پراگماتیسم را در ما برمی انگیزد و ما را به سوی مهندسی تدریجی اجتماع هدایت می کند.
پوپر می گوید باید به جای طرح و برنامه ریزی برای 50 سال بعد باید از خود بپرسیم هم اکنون اولویت های مان چیست و هم الآن باید چه بکنیم. به قولی حال را دریابیم تا آینده ساخته شود. نفس کشیدن در فضای آینده ای موهوم، حال را نیز از ما می ستاند.
به جای آرمانگرایی در باب بهترین جامعه و توسل به زور برای رسیدن بدان، تمرکزمان را روی اصلاح تدریجی جامعه موجود می نهیم.
آنکه در پی جواب دادن به این سوال است که چه کسی باید حکومت کند، در قدم دوم سراغ کسانی می رود که با نظر او مخالفند و کس دیگری را صالح می دانند. اما اگر به جای حاکم به نحوه حکومت برگردیم، دیگر مهم نیست چه کسی حکومت می کند. فعل او نقد می شود نه شخصیت او. اگر قدمی به نفع مردم برداشت، تقدیر می شود و اگر قدمی به خلاف برداشت، تنقید و تنقیح می شود. در عمل هم وسیله سنجشِ این تقدیر و تقبیح، رای مردم است. در یک دموکراسی، میزان، به واقع، رای مردم است. اما اگر از اول گفتیم چه کسی باید حکومت کند، باید به سرکوب مخالفان مان متوسل شویم و استبداد بورزیم.
نقد ما متوجه نحوه حکومت است نه شخص حاکم. به قول معروف عاشق چشم و ابروی کسی نشده ایم. آدم ها را به خوب و بد تقسیم نمی کنیم. به خوش ذات و بدذات تقسیم نمی کنیم. به اعمال شان کار داریم. به عملکرد و کارنامه شان نه شخصیت شان. اشخاص را برحسب اعمالشان قضاوت می کنیم نه ذات شان. در این صورت هر قدم مثبتی از طرف هر کسی(موافق یا مخالف ما) که باشد، تایید و از دیگر سو،هر قدم نادرستی از هر کس را هم نقد می کنیم. به نظرم دنیا با همین روش پیش رفته و با روش مخالف، پس رفته.
نقد ذات گرایانه، نیک و بد را به ذات آدم ها نسبت می دهد نه عملکردشان. در نتیجه اگر موافق حاکم بود، اعمال خلاف او را هم توجیه می کند. اگر مخالف حاکم بود؛ اعمال خوبش را هم به حساب حیله گریش می گذارد.
در منطق، می گویند به "من قال"، کاری نداشته باش، به "ما قال"، توجه کن. یعنی مهم نیست چه کسی دارد حرف می زند، خود حرفش مهم است. اگر حرفش درست بود، باید گفت درست است نه این که به خاطر گوینده، ردش کرد. اگر هم غلط بود، باید گفت غلط است و به صرف طرفداری از گوینده، تاییدش نکرد.
منطق ذات گرا، به آدمیان و ذاتشان استناد می کند و منطق پدیدار شناسانه و نومینالیستی و رفتارگرا، به کارشان.
منطق ذات گرا پیوندی وثیق با تئوری توطئه هم دارد. زیرا آدم ها را به دوست و دشمن تقسیم می کند. دشمن پلید و بدذاتی که همیشه توطئه و دسیسه ای در آستین دارد.
در روش شناسیِ مصلحانه، گفتگو کارساز است و در روش شناسیِ مُسلحانه، زور. به قولی حق با کسی است که پیروز است و تاریخ را پیروزان نوشته اند: الحقُّ لِمَنْ غَلَب. Might is Right: «حق با قوی است» یا کسی که پیروز می شود محق است. یا: النَّصرُ بِالرُّعب (پیروزی با ترس حاصل میشود.)
خلاصه، منطق ذات گرایی، یک بام دارد و دو هوا.