درس های داستان موسی و شبان

 

محمدامین مروتی

 

موسی و شبان، اگر نه آموزنده ترین و زیباترین، حداقل یکی از بهترین و پرمایه ترین قصص مثنوی است که سر شار از آموزه های عارفانه است.

حضرت موسی چوپانی را می بیند که به زبانی عاشقانه و در عین حال عوامانه و پر از تشبیه های بشری با خدا سخن می‌گوید. چوپان خدا رابشری تصور می کرد و عوامانه می خواست سرش را شانه کند و لباس‌هایش را بشوید و شپش هایش را بکشم و شیر تازه برایش بیاورد و...

موسی که این مناجات مشبهانه را شنید در خشم شد و با عتاب به او گفت این چگونه سخن گفتنی با خداست. توبه کن که بی ادب و کافر شدی و اگر خاموش نشوی، آتش خشم خدا همه جهان را خواهد سوزاند.

چوپان بیچاره گفت ای موسی تو دهان مرا دوختی، پشیمان شد و سر به بیابان زد.

 خداوند به عتاب به موسی خطاب کرد که ما تو را برای وصل کردن فرستادیم نه جدا کردن. مگر نمی دانی هر کس زبانی و اصطلاحاتی دارد؟

خود من آدمیان را متفاوت خلق کرده ام تا اهل ظاهر را از اهل معنا جدا کنم. من به زبان و بیان کسی کار ندارم. حساب هر کسی با دل اوست.

مذهب عاشقان از مذهب صورت‌پرستان جداست و صورت پرستی عامل اختلاف است.

موسی که متوجه اشتباهش شد به دنبال چوپان دوید تا دلش را به دست آرد و چون او را یافت گفت: مژده بده که خداوند فرمود به دنبال هیچ آداب و ترتیبی نباش و هرگونه که دوست داری با خداوند صحبت کن.

نکته اصلی در این قصه تاکید بر محوریت دل در سلوک دینی و عرفانی است. اهل تشبیه و اهل تنزیه، با اصالت دادن به بحث های کلامی و با برانگیختن منازعات کلامی و تکفیر، از فلسفه و حکمت دین اتصال آدمیان با خدا غافل می شوند و آتش بیار اختلافات کم اهمیت می شوند.

مولانا نهایتاً به اهل تنزیه می گوید در مقام بشری، در هر پله ای هم که باشی، از تشبیه و تمثیل خلاصی نداری و عبادت تو همیشه به عبارت و تشبیه آمیخته است و در خور خداوند نیست. پس اصالت را به ارتباط قلبی با خدا بده نه ارتباط کلامی.

 

ناگزیری از تشبیه و تمثیل:

مولوی می گوید در طریق تعلیم سالک، گریز و گزیری از تشبیه نیست.

 خداوند به ذکر ما نیاز ندارد و ما ضمن ذکر او، تصویری انسانی از او می سازیم و آدمی بدون تصویر و خیال چیزی را درک نمی کند و بدون تمثیل و تشبیه درکی از او ندارد، در حالی که خداوند نیازی به ذکر جسمی و زبانی ندارد:

۱۷۱۸      گفت اگرچه پاکَم از ذِکْرِ شما                نیست لایِق مَر مرا تصویرها

۱۷۱۹      لیکْ هرگز مَستِ تصویر و خیال                         دَر نَیابَد ذاتِ ما را بی‌مِثال

۱۷۲۰      ذِکْرِ جسمانه خیالِ ناقص است               وَصْفِ شاهانه از آن‌ها خالِص است

 

و از این جا قصه آغاز می شود.

مناجات شبان:

۱۷۲۲      دید موسی یک شَبانی را به راه              کو هَمی گفت ای خدا و ای اِله!

۱۷۲۳      تو کُجایی تا شَوَم من چاکَرَت؟               چارُقَت[1] دوزَم، کُنم شانه سَرَت؟

۱۷۲۴      جامه‌اَت شویَم، شپش‌هایَت کُشَم            شیرْ پیشَت آوَرَم، ای مُحْتَشَم[2]

۱۷۲۵      دَسْتَکَت بوسَم، بِمالَم پایَکَت                  وَقتِ خواب آید، بِروبَم جایَکَت

۱۷۲۶      ای فِدای تو همه بُزهایِ من!                ای به یادت، هَی هَی و هَی هایِ[3] من!

 

نقد تشبیه:

موسی گفت ساکت شو، که بدبخت شدی و کفر گویی ات، جهان را به گند کشید:

۱۷۲۷      زین نَمَط[4] بیهوده می‌گفت آن شَبان         گفت موسی با کی است این، ای فُلان؟

۱۷۲۸      گفت با آن کَسْ که ما را آفرید              این زمین و چَرخ ازو آمد پَدید

۱۷۲۹      گفت موسی: های![5] بَس مُدْبِر[6] شُدی        خود مُسلمان ناشُده، کافِر شُدی

۱۷۳۰      این چه ژاژ[7] است، این چه کُفر است و فُشار[8]؟     پَنبه‌‌یی اَنْدر دَهانِ خود فَشار

۱۷۳۱      گَنْدِ کُفرِ تو جهان را گَنْده کرد               کُفرِ تو دیبایِ دین را ژَنْده کرد[9]

۱۷۳۲      چارُق و پاتابه[10] لایِق مَر تو راست           آفتابی را چُنین‌ها، کِی رَواست؟

 

اگر ساکت نشوی، مردم به گناه تو می سوزند و این نوع سخن گفتن تو، خود دود و نشانه آن آتش بلاست که هم اینک نازل گشته است که جانت را سوزانده و روانت را سیاه کرده:

۱۷۳۳      گَر نَبَندی زین سُخَن تو حَلْق را             آتشی آید، بِسوزَد خَلْق را

 

خداوند دوستِ نادان نمی خواهد که به چشم عمو و دایی به او بنگرد و او را جسم و نیازمند تلقی کند:

۱۷۳۶      دوستیِّ بی‌خِرَد، خود دُشمنی‌ست             حَقْ تَعالی زین چُنین خِدمَت غَنی‌ست

۱۷۳۷      با کِه می‌گویی تو این؟ با عَمّ و خال؟        جسم و حاجَت در صِفاتِ ذوالْجَلال؟

 

خدا که شکم و پا ندارد که شیر و کفش بخواهد:

۱۷۳۸      شیرْ او نوشَد که در نَشْو و نَماست           چارُق او پوشَد که او مُحْتاجِ پاست

 

توصیف مودبانه:

بی ادبانه سخن گفتن با مردان خدا نامه اعمال را سیاه می کند و دل را می میراند:

۱۷۴۲      بی اَدَب گفتن سُخَن با خاصِ حَق           دلْ بِمیرانَد، سِیَه دارد وَرَق

 

دست و پا برای ما مدح است و برای خدا، بی ادبی:

۱۷۴۶      دست و پا در حَقِّ ما اِسْتایِش است          در حَقِ پاکیِّ حَقْ آلایش[11] است

 

موسی با این سخنان، آتش پشیمانی به جان شبان زد. به گونه ای که جامه درید و سر به بیابان نهاد:

۱۷۵۰      گفت ای موسی دَهانَم دوختی                وَزْ پَشیمانی تو جانم سوختی

۱۷۵۱      جامه را بِدْرید و آهی کرد تَفْت[12]                         سَر نَهاد اَنْدر بیابانیّ و رَفت

 

پیامبران برای وصل آمده اند نه فصل:

خداوند موسی را مورد سرزنش قرار داد که ما تو را برای وصل کردن بندگان فرستادیم نه جداکردن شان. مگر نمی دانی که تفریق و جدایی، مورد بغض خداست؟

۱۷۵۲      وَحی آمد سویِ موسی از خدا                بَنده ما را زِ ما کردی جُدا

۱۷۵۳      تو برایِ وَصل کردن آمدی                   یا برایِ فَصْل کردن آمدی؟

۱۷۵۴      تا توانی پا مَنِهْ اَنْدَر فِراق                     اَبْغَضُ الْاَشْیاءِ عِنْدی اَلطَّلاق[13]

 

خداوند خواهان تکثر است:

خداوند به موسی می گوید من مردمان را با زبان ها و خلق و خوهای متفاوتی آفریده ام. چیزی که برای تو خوب است ممکن است برای دیگری بد باشد و بالعکس:

۱۷۵۵      هر کسی را سیرتی بِنْهاده‌ام                  هر کسی را اِصْطِلاحی داده‌ام

۱۷۵۶      در حَقِ او مَدْح و در حَقِّ تو ذَمْ               در حَقِ او شَهْد[14] و در حَقِّ تو سَمْ

 

فلسفه عبادت:

عبادت، امری زبانی نیست بلکه هدف، طهارتِ عبادت کننده است:

۱۷۵۷      ما بَری از پاک و ناپاکی همه                از گِرانْ جانیّ و چالاکی همه

۱۷۵۸      من نکردم اَمرْ تا سودی کُنم                 بلکه تا بر بَندگانْ جودی کُنم

۱۷۵۹      هِنْدوان را اِصْطِلاحِ هِنْد مَدْح                سِنْدیان را اِصْطِلاحِ سِنْد مَدْح

۱۷۶۰      من نگردم پاکْ از تَسبیحَشان                پاکْ هم ایشان شوند و دُرفَشان

 

دل و زبان:

برای خدا، نیت و دل اصالت دارد نه زبان:

۱۷۶۱      ما زبان را نَنْگَریم و قال را                   ما رَوان را بِنْگَریم و حال را

۱۷۶۲      ناظِرِ قَلْبیم اگر خاشِع بُوَد                     گرچه گفتِ لَفْظ ناخاضِع[15] رَوَد

 

دل گوهر وجود بشر است نه زبان. سوز دل مهم است نه بازی کردن با زبان:

۱۷۶۳      زان که دلْ جوهر بُوَد، گفتن عَرَض         پس طُفَیل آمد عَرَض، جوهر غَرَض

۱۷۶۴      چند ازین اَلْفاظ و اِضْمار[16] و مَجاز؟          سوز خواهم سوز، با آن سوزْ ساز

۱۷۶۵      آتشی از عشقْ در جان بَرفُروز                سَر به سَر فکر و عبارت را بِسوز

۱۷۶۶      موسیا آدابْ‌دانان دیگرند                      سوخته جان و رَوانان دیگرند

 

بر زبان عاشقانی چون این شبان، حرجی نیست. از دهِ ویران شده که کسی مالیات نمی گیرد:

۱۷۶۷      عاشقان را هر نَفَس سوزیدَنی‌ست           بر دِهِ ویرانْ خَراج و عُشْر[17] نیست

 

خطای زبانی، خطا نیست. چنان که شهیدان نیاز به غسل ندارند و خون شان از آب پاک تر است:

۱۷۶۸      گَر خَطا گوید، وِرا خاطی مگو                گَرْ بُوَد پُر خونْ شهید، او را مَشو

۱۷۶۹      خونْ شهیدان را زِ آب اولی‌تَر است          این خَطا از صَد صَوابْ اولی‌تَر است

 

دین عاشقی با همه دین ها تفاوت دارد. خدای معشوق در مرکز دین عشاق قرار دارد. ارزش لعل به مهری که رویش می زنند نیست بلکه به خود لعل است:

۱۷۷۲      مِلَّتِ عشق از همه دین‌ها جُداست           عاشقان را مِلَّت و مَذهَب، خداست

۱۷۷۳      لَعْل را گَر مُهْر نَبْوَد، باک نیست[18]           عشقْ در دریایِ غَمْ غَمناک نیست

 

احوال عارفانه، ناگفتنی است:

مولانا می گوید موسی بعد از آن که سرزنش حق را شنید، چنان از خود بیخود شد که سراسیمه و دوان دوان به دنبال ردپای شبان رفت:

۱۷۷۹      چون که موسی این عِتابْ از حَق شَنید      در بیابان در پِیِ چوپان دَوید

 

اصالت با دل است:

موسی به شبان رسید و گفت کفرگویی تو نزد خدا عین دین و نور است و از سر دردمندی و دلتنگی، هر چه بگویی، خدا می شنود و می پذیرد:

۱۷۸۵      عاقِبَت دریافت او را و بِدید                   گفت مُژده دِهْ که دَستوری[19] رَسید

۱۷۸۶      هیچ آدابیّ و تَرتیبی مَجو                     هرچه می‌خواهد دلِ تَنگَت بِگو

۱۷۸۷      کُفرِ تو دین است و دینَتْ نورِ جان           ایمِنی، وَزْ تو جهانی در اَمان

 

تازیانه سلوک:

شبان جواب داد ای موسی تازیانه سلوک تو بر گرده من کارگر افتاد و آفرین بر دست تو که به واسطة تازیانه ای که بر اسب وجودم زدی و به واسطة فیض الهی، من از عالم طبیعت و ناسوت گذشته ام و محرم رازهای عالم لاهوت شده ام و اسب وجودم از گردون برتر رفته است و حالی دارم که در بیان نمی گنجد:

۱۷۸۹      گفت ای موسی، از آن بُگْذشته‌ام                        من کُنون در خونِ دلْ آغشته‌ام

۱۷۹۰      من زِ سِدْره‌یْ مُنْتَهی[20] بِشکُفته‌ام            صد هزاران ساله زان سو رَفته‌ام

۱۷۹۱      تازیانه بَر زدی، اَسبَم بِگَشت                 گُنْبدی کرد و زِ گَردون بَرگُذشت

۱۷۹۲      مَحْرَمِ ناسوتِ ما لاهوتْ باد                  آفرین بر دست و بر بازوتْ باد

۱۷۹۳      حالِ من اکنون بُرون از گفتن است         این چه می‌گویم؟ نه اَحوالِ من است

 

ناگزیری از تشبیه و رحمت الهی:

مولانا نتیجه می گیرد که نه تنها مدحِ شبان، بلکه همه مدح ها به تشبیه آمیخته است. چرا که نیِ وجود ما محدود است و در خور و متناسب با نفسِ مرد نایی(یعنی خدا) نیست بلکه به اندازه وسع و گنجایش خود ماست. آینه نقش هر کس را به اندازه وجود خود آن کس نشان می دهد:

۱۷۹۴      نَقْش می‌بینی که در آیینه‌یی‌ست            نَقْشِ توست آن، نَقْشِ آن آیینه نیست

۱۷۹۵      دَمْ که مَردِ نایی اَنْدر نایْ کرد،               دَرخورِ نایَ است، نه دَرخورْدِ مَرد

 

تمام مدایح ما مثل مدح آن شبان، نافرجام و عقیم است. پس زبان در هر حال ناکافی است و دل است که مهم است:

۱۷۹۶      هان و هان گَر حَمْد گویی، گَر سِپاس       هَمچو نافَرجامِ آن چوپان، شِناس

 

ممکن است حمد تو بهتر از حمد شبان باشد ولی باز هم در وصف حق، ابتر و ناقص است. وقتی پرده بالا رود متوجه می شوی که تصوراتت نادرست بوده است. مقبول شدن عبادات تو، بواسطۀ رحمت الهی است نه از سزاوار بودن عبادات تو:

۱۷۹۷      حَمْدِ تو نَسْبَت بِدان گَر بهتر است           لیکْ آن نِسْبَت به حَق هم اَبْتَر است

۱۷۹۸      چند گویی چون غِطا[21] بَرداشتند             کین نبوده‌ست آن که می‌پِنْداشتند

۱۷۹۹      این قَبولِ ذِکْرِ تو از رَحمَت است                         چون نمازِ مُسْتَحاضه[22] رُخْصَت[23] است

 

همان گونه که نماز زن مستحاضه به خون آغشته است، ذکر و حمد ما نیز به تشبیه آمیخته است:

۱۸۰۰      با نمازِ او بیالوده‌ست خون                    ذِکْرِ تو آلوده تَشْبیه و چون

 

برطرف کردن خون به آب ممکن است، اما خون باطن فقط با آب لطف خداوند برطرف می شود. یعنی پاکی دل مهمتر از پاکی زبان است:

۱۸۰۱      خونْ پَلید است و به آبی می‌رَوَد             لیکْ باطِن را نَجاست‌ها بُوَد

۱۸۰۲      کان به غیرِ آبِ لُطْفِ کِردگار                کَم نگردد از دَرونِ مَردِ کار

 

معنای تسبیح:

اگر به معنی "سبحان ربی" در سجده توجه کنیم، معنیش همین است که عبادت من سزاوار تو نیست ولی تو همین عبادت ناقص را بپذیر و نقص را با کمال جواب ده:

۱۸۰۳      در سُجودَت کاش رو گَردانی‌یی،             مَعنیِ سُبْحانَ رَبّی دانی‌یی

۱۸۰۴      کِی سُجودَم چون وجودم ناسِزا               مَر بَدی را تو نکویی دِهْ جَزا

 

چنان که زمین که جلوه ای از حلم و صبر خداست، نجاست را در خود پنهان می کند و به جایش گل می دهد:

۱۸۰۵      این زمینْ از حِلْمِ حَق دارد اَثَر                تا نَجاسَت بُرد و گُل‌ها داد بَر[24]

۱۸۰۶      تا بِپوشَد او پَلیدی‌هایِ ما                    در عِوَض بَررویَد از وِیْ غُنچه‌ها

 

 


[1] چارق: کفش

[2] محتشم: بزرگ، صاحب حشمت

[3] هی هی و هی ها یعنی گریه و زاری ها

[4] این نمط یعنی به این روش و سیاق

[5] های کلمة تأسف یعنی وای. کلمة خطاب به معنی اَی یا آی است. نوعی خطاب غیرمودبانه و عامیانه مثل هوی یا یارو.

[6] مدبر: بخت برگشته

[7] ژاژ: بیهوده گویی

[8] فُشار: بیهوده گویی در زبان عامیانه ( فرهنگ نفیسی)

[9] کُفرِ تو دیبایِ دین را ژَنْده کرد یعنی کفرگویی ات زیبایی ظاهری دین را نابود کرد.

[10] پاتابه: نواری که به ساق پا می پیچدند.

[11] آلایش: آلودگی و ناپاکی

[12] تفت: سوزان

[13] اَبْغَضُ الْاَشْیاءِ عِنْدی اَلطَّلاق یعنی مبغوض ترین چیزها نزد خدا طلاق است. اشاره به حدیث « ناپسندترین حلال در نزد خداوند طلاق است » ( احادیث مثنوی، ص 58)

[14] شهد: عسل

[15] خاشع و خاضع یعنی فروتنانه و مودبانه

[16] اضمار جمع ضمیر

[17] خراج و عُشر یعنی مالیات(برابر با یک دهم محصول)

[18] در گذشته مُهر پادشاهان بر لعل انگشتر حک می شد.

[19] دستور: فرمان و مُجوّز

[20] اشارت است به شب معراج پیامبر (ص) آنگاه که حضرت جبرئیل به سدرة المنتهی رسید و در همانجا توقف کرد. حضرت رسول پرسید: چرا دیگر همراه من نمی شوی؟ جبرئیل جواب داد: اگر به اندازه یک انگشت نزدیک شوم، جلال حضرت حق مرا بسوزاند. عرفا در بیان سبب توقف جبرئیل گویند که جبرئیل چون به عالم عقول تعلق دارد نتوانست از مقام سدرة المنتهی بگذرد.

[21] غطا: پرده

[22] مستحاضه زنی را گویند که حتی پس از پایان عادت ماهانه، از او خون بیاید. ( آنتدراج ، ج 6 ، ص 3975 ) حکم شرعی زنِ مستحاضه با زنِ حائض ( زنی که بطور طبیعی دوره عادت را طی می کند ) فرق دارد. بر زنِ حائض ، نماز و روزه و طوافِ خانۀ خدا و مَسِ قرآن کریم و حرام است در حالی که برای زنِ مستحاضه با رعایت غسل های مخصوص، استحاضه بلا اشکال و مجاز است.

[23] رخصت: مجاز

[24] بر: میوه