رضا براهنی
رضا براهنی (زاده ۲۱ آذر ۱۳۱۴ – ۵ فروردین ۱۴۰۱)
به مناسبت درگذشت او
محمدامین مروتی
براهنی داستان نویس، شاعر و منتقد ادبی و از بنیانگذاران کانون نویسندگان ایران بود.
وی در خانواده ای فقیر در تبریز به دنیا آمد به طوری که در طول تحصیل مجبور به کار کردن هم بود. در ۲۲ سالگی از دانشگاه تبریز لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی و در ترکیه دکترایش را گرفت.
زندگی سیاسی:
در سال ۱۳۵۱ خورشیدی به آمریکا رفت تا به تدریس بپردازد. او در سال ۱۳۵۱ سه ماه را در زندان ساواک گذرانده بود و روایتهایش از زندانهای ساواک جنجالبرانگیز شد.
براهنی در همکاری با «حزب کارگران سوسیالیست» همکاری هایی با بابک زهرایی و یرواند آبراهامیان در افشای شکنجه های هزاران زندانیان سیاسی در زمان پهلوی داشت که بعدها سازمان بینالمللی صلیب سرخ، شکنجه چند صد نفر توسط نیروهای امنیتی را تأیید کردند، اما در عین حال برخی ادعاها و روایتها اثبات نشدند. در سال ۱۳۵۶ برنده جایزه بهترین روزنامهنگار حقوق انسانی شد.
در نامهای نوشته شده در تاریخ ۷ دی ۱۳۵۷ از مریلند آمریکا به آیت االه خمینی از وی حمایت کرد و گفت: «استواری، استقامت، خرد عظیم سیاسی و شجاعت توأم با هوشیاری آن حضرت و فروتنی توأم با بردباری که در برابر ظالم خیره سری چون شاه و اشرار سرمایه پرست در امریکا و صهیونیسم جهانی از خود متجلی ساخته اید، چراغ روشنی بوده است فراراه تمام کسانی که تاکنون قدم در راه مبارزه انقلابی گذاشته اند.»
آثار:
براهنی 11 دفتر شعر دارد که مهمترین شان خطاب به پروانهها (۱۳۷۴) و اسماعیل (۱۳۶۶) است.
همچنین 7 رمان نوشته که از بین آن ها "رازهای سرزمین من" مورد توجه منتقدین قرار گرفت.
در نقد ادبی نیز 7 اثر دارد که "طلا در مس"، "قصهنویسی" و "چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟" از بقیه مهمترند.
عبور از نیما:
براهني از باسوادترین و تحصیل کرده ترین و با مطالعه ترین شاعران معاصر است که با تئوری های روز ادبی آشناست. او نوعي پست مدرنيسم را در حوزه شعر نمايندگي ميكند. براهنی «خطاب به پروانهها» را مهمترین مجموعه شعر خود میداند. ویژگیهای اساسی شعرهای این کتاب عبارت اند از:
حرکت از شعر تک وزنی به سوی اوزان مرکب و ترکیبی و شعر چند صدایی، رهایی تدریجی از استبداد نحوی زبان و حرکت به سوی آفریدن همه ارکان زبان در یک شعر - با نتی که نه عروض کلاسیک و نیمایی، بلکه ذهن خواننده باید برای شعر پیدا کند، آزاد کردن شعر از قید تصویر، مفهوم، احساس و وزن خارج از ساختار شعر و ارجاع ناپذیر کردن شعر به اجزای بیرون از شعر، به صورتی که شعر موضوع اصلی خود، یعنی زبان و زبانیت خود را، به رخ بکشد، است.
در مقاله «چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم»، براهنی ضمن برشمردن تضادهای حاکم بر نظریهپردازی نیما یوشیج و احمد شاملو و شعرهای شان، می گوید که شعر فارسی با تکیه بر نظریات او، میتواند خود را از بنبست شعر کهن و شعر نیمایی و شعر سپید نجات دهد.
مفاهيم اصلي مورد نظرش "رهايي از استبداد نحوي" و "تأخير معنا" است. او ميگويد چرا نتوانيم همه اجزاي زبان را مثل "فعل" صرف كنيم. شاعر نبايد دنبال معني باشد بلكه بايد معني را به تأخير بياندازد.
در كتاب "باياش" ميگويد:
« آيا من دنبال معني هستم؟ هزار بار نه! من ميخواهم معني، مخفي شود... "من" را صرف فعلي كردهام: "وقتي كه در كنار تو باشم، دنيا مرا نمنيده." و يا "زير" اگر بشود "زيراندن"، دنيا به هم نميخورد: "اي خاك هيچ گاه نزيرانش..." يا "باشم" را به معني "تو مرا باش" به كار بردهام.» در "خطاب به پروانهها" مينويسد:« كلمه معنايش را از متن ميگيرد كه در آن نه صداي تك تك كلمات، بلكه انعكاس صداي آن ها در هم، اهميت دارد. كلمات آينهدار يكديگرند، نه آينهدار خود و به خود راجع ميشوند و نه به خارج از خود.»
براهنی در مصاحبه با مهرنامه (در مهرنامه شماره 38 مهر93) از اهمیت زبان در شعر سخن می گوید. به نظر وی شعر فروغ، مدرن است چون هنوز در چارچوب بازنمایی جهان توسط زبان است. زبان برای زبان شدن، باید مدام خود را در خطر بی معنا شدن غرق کند. براهنی می گوید باید به زبان سپیده دم برسیم. کسی که سپیده دم با هر شعر از جانش سرنزند، شاعر نیست. در آنجا کثرتی هست که زبان هنوز بدان نرسیده. این بازیِ زبان است ولی البته با "زبان بازی" فرق دارد.
مولوی می گوید "حرف و گفت و صوت را بر هم زنم". او فقط می گوید، ولی این کار را نمی کند. او می گوید "سینه خواهم شرحه شرحه از فراق". اما سینه ی شرحه شرحه در یک جمله کامل نمی گنجد، بلکه زبان شرحه شرحه می خواهد. شاملو هم می گوید "شکوهی در جانم تنوره می کشد"؛ ولی این تنوره را خودِ زبان باید بکشد نه شاملو به کمک زبان. نقاش کسی است که خود نقاشی را نقاشی کند و شاعر کسی است که خود زبان را به شعر تبدیل کند. با گفتن "شیرینی" دهن آدم شیرین نمی شود. التذاذ شاعرانه نه در خدمت معنا، بلکه در خدمت خود زبان شعر باید قرار گیرد.
بهتر است بیرون دنیا بایستیم و ببینیم دنیا و آخرت چگونه به سوی ما می شتابند. ما به دنبال بی معنا کردن زبان نیستیم، اما تنها با حذف معنا می توانیم به معنایی بزرگ تر یعنی معنی زبان پی ببریم. زبان با نزدیک شدن به مرگِ مفهوم، خود را زنده می کند و به خود بر می گردد نه به معنایی بیرون از خود. نه ارجاع خارجی دارد نه ارجاع ذهنی. آیا من دنبال معنی هستم؟ نه و هزار بار نه. من می خواهم معنی مخفی شود تا یافتن مخفی گاه آن- تا حد مرگ در آغوش معشوق-آرزومندانه باشد.
براهنی چند بار تکرار می کند که من بحث نمی کنم. با کاغذ حرف می زنم. حرف هایی است که با خودم می زنم. محرم من کاغذ است.
او معتقد است این گفتمان نو، شاعر بودن رودکی تا حافظ و مولوی و نیما همه را زیر سوال می برد.
مَخلص کلام او این است که شعر نباید از جهان واقع و حتی از جهان ذهنی نمایندگی کند. شعر نباید ارجاع خارجی و ذهنی داشته باشد بلکه باید به خود و به زبان و به فرم ارجاع کند. او به دنبال فرم ناب زبان و به قول خود بازیِ زبان است و این حذف معناست نه حتی و تعلیق و نه تکثیر و تاخیر آن. همانطور که خود نیز اذعان دارد سخنانش نوعی حدیث نفس با خود و با کاغذ است نه یک بحث شسته رفته و جدی در باب تئوری شعر.
نقد و بررسی:
شاید بتوان براهنی را پایه گذار نقد ادبی مدرن در ایران دانست. اما نقد در زمانة او متاثر از گفتمان چپ بود و به مقدار زیاد آمیخته به تخریب و تحقیر که براهنی نیز در این نوع نقد ید طولایی داشت و بارها باعث درگیری های پر دامنه در میان جامعه ادبی گشت. متاسفانه آمیختگی بین امر سیاسی و امر هنری، غالباً هر دو را قربانی خود می کند و مانع برخورد منصفانه و غیر ایدئولوژیک می گردد و این آمیختگی در روزگار براهنی، گفتمان غالب بود.
و اما در مورد عبورش از نیما، "محمد آزرم" در نقد او گفته است اگر واقعاً دنبال معني نيستي، پس چرا اين عدول و برگذشتن از دستور زبان را "معني" ميكني و دربارهاش مقاله مينويسي و سعي ميكني معني خاصي را به شعر تزريق كني و نميگذاري معنا تكثير يابد و به تأخير بيافتد.
مشكل اصلی تئوری پردازی های براهنی این است که او چیزی به نام زبان ناب یا شعر ناب را پیش فرض گرفته است و با این پیش فرض غلط به استنتاجات غلط می رسد.
علت فقدان خلوص شعر اين است كه شعر از كلمه ساخته شده و كلمه نمي تواند يكسره فاقد دلالت خبري و معنايي باشد و طبيعت و ساختار كلامي شعر، مانعِ تجريد محض آن مي شود، لذا شعر بر خلاف هنرهاي ديداري و شنيداري (موسيقي و نقاشي) هرگز نمي تواند يك هنر «ناب» تلقي شود. توضيح آن كه در موسيقي، شنيدنِ محض و در نقاشي هم نگاهِ محض، اساس ادراك هنري اند ولي تلاشِ كلام براي صرف نظر كردن از معنا، بواسطه طبيعت معنايي كلمه، تلاشي ناموفق است و تلاش براي توجه صرف به مرفولوژي كلام و تأكيد صرف بر موسيقي حروف و كلام، يا به تبديل زبان به نوعي موسيقي بدوي و ابتدايي مي انجامد يا به نوعي از آواز ساده ، مثل آواهاي پرندگان يا به چيزي شبيه ترانه هاي فاقد معنا و من درآوردي كودكان، كه اساس در آنها ، موسيقي كلام است. و اين موجود نوظهور و عجيب ، ديگر از مقوله شعر نمي تواند باشد و اگر از مقوله موسيقي هم نباشد، تافته ي جدابافته و مخلوقِ جديدي است كه اطلاق عنوان «شعر» بر آن، ثمري جز خلط مفاهيم ، بر اساسِ نوعي اراده گراييِ مستبدانه ، براي تحديد و ترسيم مرزهاي مورد نظرمان، نخواهد داشت و اين كار در واقع نوعي حل كردن وارونه ي مسئله ، از راه تغيير دادن صورت مسئله است تا با تعاريف ذهني وپيشينيِ ما سازگار شود؛ بدون آنكه تكليف فلسفه و ضرورت وجودي ساير مخلوقات كلامي كه از دايره شمول تعريف ما خارج مانده اند، روشن شده باشد.
به قول دكتر عبدالحسين زرين كوب: «هيچ چيز آسانتر از اين نيست كه هركس نميتواند شعر بگويد، تعريف شعر را عوض ميكند.»
براهنی می تواند بگوید به دنبال کشف ژانر جدیدی از هنر های کلامی است ولی نمی تواند تعریف شعر را وارونه کند و بگوید در طول تاریخ از رودکی تا نیما کسی شعر نگفته و من نوبر و سرآمد شاعران هستم.
یکی از معیارهایی که برای شعر خوب برشمرده اند راه یافتن آن به زبان و زندگی مردم است. شعرهای شاملو و سپهری و اخوان و نیما و فروغ چنین بختی داشته اند اما متاسفانه از براهنی، کمتر شعری در خاطر کسی مانده است.
در واقع و در عبارت آخري مي توان گفت شعر، حاصل عقد و ازدواج و برساخته و فرزندِ تزويج نگاه و ذهنيتِ شاعرانه از سوئي و زبان و بيانِ شاعرانه از سوي ديگر است. شاعري، هم خوب حرف زدن است و هم حرف هاي خوب زدن. اولي جنبه استتيك و زيبايي شناسانه دارد و دومي جنبه عاشقانه و عارفانه و معرفت شناسانه.
رسيدن به فرم خالص و كلام بي معنا و شعر غير دلالت گراست كه در پاره اي گرايشات پست مدرن بر آن تأكيد مي شود ، اساساً وجود ندارد به همان دليل كه در ذات كلمه، دلالت گري وجود دارد.
اصرار بر وجود شعر فرم، شعر را به نوعي بازي زباني و حتي بازي صوتي نزديك مي كند. اما خروج از زبان و نگاه معیار برای افزودن دلالتي غير معمول و نامتداول بر دلالت هاي خبري و گزارشي شعر، حوزه معنايي كلام را «مي گستراند» در حاليكه شعر فرم، نه تنها دلالتي را به توانايي هاي زبان نمي افزايد كه دلالت معمول و متداول را هم، از آن «مي ستاند». هر دو گرایش دلالات معمول را بر نمي تابند . اولي برايِ فراتر رفتن از آن و دومي برايِ فروتر رفتن .