آرامش دوستدار

 

محمدامین مروتی

 

آرامش دوستدار در سال ۱۳۱۰ در خانواده‌ای بهایی و در خانواده ای روشنفکر و متجدد به دنیا آمد. عموی آرامش، احسان‌الله خان دوستدار ملقب به رفیق سرخ، از عناصر مهم و تندرو نهضت جنگل بود.

سهراب دوستدار، برادر بزرگ او بیش‌ترین تاثیر را بر آرامش گذاشت. سهراب به زبان‌های انگلیسی، فرانسه و عربی تسلط داشت .

 

آرامش دوستدار در سال ۱۳۳۷ برای تحصیل فلسفه به آلمان رفت و در سال ۱۳۴۱ از جامعه بهایی خارج شد. دلیل این جدایی، آشنایی با اندیشه‌های نیچه بود. عنوان پایان‌نامه‌ دوستدار «رابطه اخلاق و اراده سلطه‌گرا در آثار نیچه» بود.

در دهه ۴۰ به عنوان گوینده و مترجم در بخش فارسی رادیو دویچه‌وله به کار مشغول شد.

در دوران دبیرستان، جلال آل احمد از دبیران او در مدرسه شرف بود اما پس از سفر جلال‌آل‌احمد به حج جدال قلمی‌ای که بین آن دو موجب قطع رابطه‌شان شد. نقدهای آرامش دوستدار به  جلال‌ در کتاب «درخشش‌های تیره» آمده است.

پس از بسته شدن دانشگاه‌ها و انقلاب فرهنگی از دانشگاه اخراج شد و بار دیگر برای همیشه به آلمان آمد.

 

آثارش:

ملاحظات فلسفی در دین و علم، نشر آگه، تهران، ۱۳۵۹

درخشش‌های تیره، انتشارات خاوران، پاریس، ۲۰۰۴

 امتناع تفکر در فرهنگ دینی، انتشارات خاوران، پاریس،۱۳۷۰

خویشاوندی پنهان، انتشارات فروغ و نشر دنا، کلن، ۱۳۸۷

  زبان و شبه زبان، فرهنگ و شبه فرهنگ، انتشارات فروغ، ۱۳۹۷

 

در "ملاحظات فلسفی در دین و علم"، در تمایز علم و دین و فلسفه می‌گوید در دین، پرسش به معنای واقعی آن وجود ندارد چون همه‌ی پاسخ‌ها از پیش آماده است. در علم پرسش‌هایی مطرح می‌شوند که با پاسخ گرفتن، به پایان می رسند ولی اساس فلسفه، در پرسشی همیشگی‌ است که پاسخی قطعی هم ندارد.

 در کتاب "درخشش‌های تیره"، تمام "هنر" روشنفکر ایرانی را "نیاندیشیدن" به دلیل سیطره‌ی "فرهنگ دینخویی" می‌داند. روشنفکر ایرانی اساساً "مرادپرست" و "مریدپرور" است.

در "امتناع تفکر در فرهنگ دینی" می‌گوید به دلیل سلطه فرهنگ دینی، اندیشیدن ممتنع و محال شده است.

 

 آرامش دوستدار در گفت‏‌وگویی با فصلنامه "ره‏‌آورد"، با عنوانِ «ممتنع بودن اندیشیدن در فرهنگ دینی» (فصلنامه ره آورد شماره98، بهار 1391)، خلاصه ای از آراء و نظرات خود را بیان کرده است.

 

معنای دینخویی:

منظور دوستدار از دینخویی، هر نوع انسداد اندیشه است. چه بسا این تفکر، مذهبی هم نباشد و مثلا نازیستی و کمونیستی هم باشد:

"تز کانونی بررسی‌های من "ممتنع بودن اندیشیدن" در "فرهنگ دینی" است..... اطلاق "دینی" به یک فرهنگ عملاً اصطلاحی است فنی برای مشخص ساختن هر فرهنگی که عناصر حاکم‏‌اش مانع "اندیشیدن" به معنای "دگراندیشیدن" می‏‌شوند. نمونه‏‌های متأخر آن را در فرهنگ‏‌های کمونیستی، فاشیستی یا ناسیونال سوسیالیستی که نام‏‌ها و شکل‏‌های گوناگون دارند می‏‌شناسیم."

اما دلیل استعمال پسوند دینی از ناحیة دوستدار این است که دین قدیمی ترین و قوی ترین سیستم از این نوع بوده است (به قول ادبا، بنا به قاعدة تغلیب):

"اما وجه تسمیۀ "دینی" برای فرهنگ‏‌هایی که اندیشیدن را ممتنع می‏‌کنند، این است که دین کهن‏‌ترین و مجهزترین وسیله برای سرکوب اندیشیدن بوده...."

با تمام این اوصاف در پایان مصاحبه می گوید، دین لزوما ربطی به عقب افتادگی و پیشرفت ملت ها ندارد و دین می‌تواند به یك اندازه راه پیشرفت را ببندد یا باز گذارد:

"باوجود این، چون مردم دنیا بیشترشان دین‌دار و معتقداند، دین را نمی‌توان الزاماً موجب عقب‌افتادگی یا پیشرفت شمرد. تفاوت دین‌ها و تأثیرشان در جوامع و افراد آن به حدی است كه می‌تواند به یك اندازه راه پیشرفت را ببندد یا باز گذارد. اما در هر حال دین را نمی‌توان عامل پیشرفت دانست. چون پیشرفت را منحصراً دانش و تكنیك میسر می‌نماید. و جایی كه این دو نباشند، پیشرفت به وجود نمی‌آید، خواه این یا آن دین در آنجا حضور همه‌جایی داشته باشد، خواه نداشته باشد."

 

هخامنشیان:

دوستدار دینخویی ایرانیان را تا زمان هخامنشیان به عقب می برد. چون ایرانیان شاه را برگزیده و نظرکردة خدا می دانستند، در عین حال هخامنشیان ابتکاراتی در حکومت داشته اند:

"دولت مرکزی تأسیس شده توسط هخامنشیان به این علت "دینی" نامیده شده که شاهان هخامنشی، "یزدان‌گزیده" بوده‌‏اند و فرمانروایی از مرجعی یزدانی، به آن‏ها تفویض می‌شده است....با وجود این، رعایت آزادی دینی و داخلی استان‏ها از ابتکارات هخامنشیان بوده و اهمیت دولت‏مداری آنان به این است که توانسته‏‌اند از ملل یا اقوام مختلف، با رعایت آزادی دینی و رسوم و سنن آنان، یک دولت سراسری بزرگ تأسیس نمایند."

 

نقد دکترجواد طباطبایی:

دوستدار معتقد است که دکتر طباطبایی اصطلاحاتی نظیر انسداد اندیشه را بدون ذکر منبع از او گرفته است و با زبانی تند منتقدانش را متهم به بی سوادی و نابلدی می کند. اتفاقا طباطبایی نیز ادبیات مشابه و تندی نسبت به منتقدانش دارد. دوستدار می گوید:

"تاکنون منتقدان من یکسره بی‌استعداد و نابلد بوده‌اند. منتقد نابلد، طبعاً سربه هوا هم است. خطر ناشیگری را نمی‌شناسد. از این گروه‌اند آنهایی که با بضاعتی مُزجات، در دانستن و دانایی، با وراجی‌های نفس‌گیرشان سر خود را به سنگ درگیری با نوشته‌های من می‌زنند، به بهای نشکستن سنگ. تماشای این گونه صحنه‌ها ملال آور است. اما وقتی می‌خواهند چشمه‌ای از اهل بخیه بودن‌شان را نشان دهند و به این منظور در نقد نویسی‌شان از شیوۀ نگارش من تقلید می‌کنند، منظره دیگر رقت‌انگیز می‌شود. و نیز از گروه نابلدها هستند آنهایی که خیال می‌کنند هراندازه بیشتر کلماتی چون دینخویی، روزمرگی، فرهنگ، دینی، فرهنگ دینی و.... به کار برند، نقدشان پرمایه‌تر می‌نماید. به نظرشان این کلمات خودگو هستند. پرداختن به آنها لزومی ندارد. درحالی‌که اینها اصطلاحاتی مفهومی‌اند."

 

خیام و فروغ، حافظ و مولوی:

در این مصاحبه دوستدار، خیام را به عنوان یک متفکر جدی و فروغ را به عنوان شاعری با چالش های واقعی و شخصی می ستاید و در مقابل حافظ و مولوی را به عنوان عشاق تخیلی و بریده از واقعیت که دینخویی و تعبد و تقلید را جای تعقل می نهند، می نکوهد:

"هر اندازه شعر خیام در برابر هرچه آسمانی است، مقاوم و "نه گوینده" است و با روال "زمینی"اش "آری" گوینده به آنچه زمینی است، شعر حافظ در بلندپروازی‌های تماشایی همه‌‏جاگیرش، هرچه زمینی است نیز به آسمان می‏‌برد و بی‌هویت می‌کند.....حافظ در شعرش که همۀ اوست، واقعیتی‌ست بی شخص اما پر از اشخاص، و فروغ فرخزاد در شعرش که پاره‌ای از اوست، واقعیتی شخصی و کاملا ً تنها.....

آرامش که نیچه را به غایت دوست دارد، ارادت نیچه و گوته به حافظ را هم مبتنی بر سوء تفاهم ایشان نسبت به حافظ می داند:

"پیداست كه آنچه حافظ در وصف عشق به معشوق و دم‌خوری و زیست با دلدار و مشابهاتش گفته، نیچه نیز مانند گوته و به تبع او واقعی تلقی كرده است. البته این دریافت گوته و نیچه از حافظ سوء تفاهمی بیش نمی‌توانسته بوده باشد.....نیچه كه به خطا در جهان زبانی ساخته شده حافظ با دید خود مشابهت‌هایی می‌بیند، به او توجه پیدا می‌كند. به همین جهت نیچه در شعری كوتاه خطاب به حافظ او را می‌ستاید كه: تو كه می و میخانه هستی، تو كه همه چیز هستی و نیستی، تو كه ققنوس، كوه و موش هستی، تو كه جاودانه در خودت فرومی‌نشینی و جاودانه از خود به پرواز درمی‌آیی، تو كه همه فرازها را فرود و اعماق را نمود و همۀ مستی‌ها را نفس مستی هستی، چرا، چرا شراب می‌خواهی (ترجمه آزاد و فشرده‌)؟ «پرسش یك آب نوش» عنوان این شعر است....."

 

در نقد عرفان و مولوی می گوید:

"مولوی كه باید او را «یكه بزن» عارفان نیز دانست چنان كه در هماوردی خودش گفته است: «من پهلوان عالمم، شمشیر رویارو زنم» در هر بیتی از شعری و در هر شعری از شعرهایش قادر است آنچه را كه پیش تر گفته، انكار كند و همان را با انكارش اثبات نماید، چیزی كه ناشی از دید عرفانی‌ست و طبیعتاً نه مختص به مولوی...."

"خیال می‌كنیم عرفان یعنی اندیشیدن........ سردسته و كباده‌كش عارفان، مولوی، را بنگرید. او، از مثنوی‌اش كه بگذریم، شصت هزار بیت فقط غزل سروده است. معلوم است كه چنین آدمی از فرط شعرگویی و شاعری مجال نداشته که بیندیشد....

حافظ دوست داشتنی ما نیز كه با نرم‌خویی و معصومیتی حسرت‌انگیز و زبانی جواهرنشان اخلاقیات را می‌ستاید، غمگسار دل‌شكستگان می‌شود و شمع امید در شب تار آنان می‌افروزد، او كه هر جا توانسته عقل را خوار و بی‌مقدار كرده نیز دست كمی دراین مورد از مولوی ندارد، وقتی ندا درمی‌دهد كه:

«گفتم آن دوست كزو گشت سر دار بلند / جرمش آن بود كه اسرار هویدا می‌كرد!»......

در واقع این است كه دیوانه‌ای به نام منصورحلاج با جنونی سخره آور خود را "انا الحق" گویان به امر سخت‌دینی دیوانه‌تر از خودش به كشتن می‌دهد و بدین‌گونه درخت یا چوبه دار را، آنطور که حافظ می‌بیند، سرافراز می‌كند! ...."

 

نقد و بررسی:

1- مهمترین مشکل تئوری دوستدار کلی بودن و تقلیل فرهنگ به ایده های مورد نظرش به جای تجزیه و تحلیل دقیق مولفه های مختلف آن است. این آسان گیری و کلی گویی، مطبوعِ طبعِ کسانی است که می خواهند خیلی سریع به همه پرسش های دشوار و طاقت سوز جواب دهند. کلی گویی و ابهام، دقیقاً راه نقد را می بندد و این همان چیزی است که آرامش می خواست از آن بگریزد. گویی او هم جواب تمام پرسش ها را در آستین دارد و دیگر مجالی برای نقد و گفتگو نمی ماند.

 

2- استفاده از واژة دین به سبب نقد او به هر نوع از انسداد اندیشه است، اما نفس استفاده از این اصطلاح، نوعی دین ستیزی در آراء اوست. کما اینکه این سوء برداشت از آرامش دوستدار وجود دارد که تیرش را صرفاً به سوی دینداری نشانه گرفته است.در حالی که نه همة دینداران، مخالفِ دگراندیشی اند و نه همة بی دینان، موافقِ آن.

رویکرد دوستدار به هخامنشیان نیز دوگانه و تناقض آمیز است. اگر هخامنشیان حکومتی دینخو بوده اند، چگونه قائل به آزادی دینی هم بوده اند؟

البته این سخن دوستدار که:" دین را نمی‌توان الزاماً موجب عقب‌افتادگی یا پیشرفت شمرد. تفاوت دین‌ها و تأثیرشان در جوامع و افراد آن به حدی است كه می‌تواند به یك اندازه راه پیشرفت را ببندد یا باز گذارد...."، خودشکن است و کل مدعیات و تئوری پردازی های او را زیر سوال می برد و ما را از نقدِ بیشتر بی نیاز می کند.

 

3- زبان تند و پرخاشجوی دوستدار که البته در این مصاحبه میزان کمتری از آن را می بینیم- خود مبین نوعی به قول خودش "دینخویی" و عدم تحمل دیگران است. تحقیر منتقدان به جای تحلیلِ آن ها، درکارنامة اغلب مستبدخویان، جای نمایانی دارد و دوستدار باید زبان علم و حلم را جای آن بگذارد.

 

4-بیان ارزش های زمینی فروغ و ارزش های علمیِ خیام جای انکار ندارد. اما حافظ نیز به همین دلیلِ تبلیغِ تنعمات زمینی است که مورد اقبال نیچه و گوته قرار داشته است نه به قول دوستدار، سوء تفاهم. دوستدار، برداشتی غیر واقعی از حافظ و شعرش دارد. اگر می دانست چه مایه شباهت بین نیچه و حافظ هست، قضاوتش را تغییر می داد.

 

5-همینطور برداشت او از مولوی و عرفان نیز ناقص، جهت دار و گزینشی است. او عیناً متهمِ همان معنا و محتوایی است که برای دینخویی کرده است. یعنی به جای شنیدن، تحقیق و پژوهش، جواب همه سوال ها را از پیش در آستین خود دارد.

شکی در لزوم آسیب شناسی میراث عرفانی نیست. اما عیب و هنرش باید با هم گفته شود. پلورالیسم و مدارا و اخلاق مداری، حداقل میراث های قابل قبولِ عرفان اسلامی و خاصه میراث حافظ و و مولانایند.

 

6. دوستدار، نگاه تاریخی و غیرایدئولوژیک به دین ندارد.

        دایر مدار اصلی بحث که پاره ای از روشنفکران غیردینی آن را گم و فراموش می‌کنند، چالش سنت و مدرنیته است نه دین و تفکر. در یک کلام تاریخ عرصه‌ی چالش کهنه و نو و سنت و مدرنیسم است و یکی از عرصه‌های مهم این چالش که تا حد زیادی سرنوشت این مبارزه را رقم می‌زند، عرصه دین و دینداری است. سنت‌گرا و تجددگرا در سنگرهای مختلف و از جمله سنگر دین با هم به چالش پرداخته‌اند و می‌پردازند و خواهند پرداخت. شکی در تقابل‌های تاریخی بسیاری از دین‌ مداران با جریان اندیشه‌ورزی نیست، ولی در عین حال تاریخ به ما می‌گوید قوی‌ترین چالش‌ها علیه این بستگی و امتناع فکری، ایضاً از دل خود این ادیان سر برآورده. مثل جریان پرتستانیسم در غرب و جریان اعتزالی و عارفانه در شرق. این تصورات متصلب از واژه‌ها و مفاهیم، مبتنی است بر اندیشه ذات‌گرایانه‌ی ارسطویی که تقابل جوهری بین دین و تفکر هم از آن جمله است.

    وانهادن سنگر دین به سنت گرایان و پا پس کشیدن از چالش در این عرصه، بیش از همه به سود سنت گرایی تمام می‌شود تا عوام را در جبهة خود بسیج کنند.

 دایر مدار و محور اصلی منازعه، تحول فرهنگی در همه‌ی زمینه‌ها و همه ی دیدگاه ها و از جمله در نوع نگاهمان به دین است. آن چه که دوستدار دین‌خویی می‌خواند هم خود یکی از محصولات و مظاهر فرهنگ استبدادی و معلول آن است و نه علتش.

  تعریف دوستدار از دین و قایل شدن به "ذات" ناپرسش‌گر دین، تعریفی پیشینی و ذهنی است که به گونه ای دلبخواهی فقط قرائت انحصار طلبانه از دین را ، دین می‌داند.

 

7. اما شاید مهمترین نقدی که بر ایده های دوستدار وارد است این است که راه حلی هم ارائه نمی دهند. همه تفکرش به اینجا می رسد که مردم نمی فهمند و این جامعه مبتلا به دردی بی درمان است که کاریش نمی توان کرد. اگر می گویید نه، به من بگویید دوستدار در مقام چاره گری، چه سخنی برای گفتن دارد؟