نگاهی به شعر بابک دولتی
 
محمدامین مروتی
 
معرفی اجمالی:
شاعر در وبلاگش نوشته است:
"بابک دولتی هستم متولد زمستان ۵۳ و اهل کرمانشاه. مدرکم کارشناسی ارشد ادبیات فارسی ست. غزل می نویسم و تا به امروز دو کتاب "دست نوشته های یک سنگ "و "سلام خواهر باران "را چاپ کرده ام. همسرم"مریم صفرزاده"فوق لیسانس زبانشناسی و دست به کار ترجمه ی ادبی ست. به شیوه ی خودمان زندگی می کنیم. تلویزیون نمی بینیم. عکس می گیریم و مراسم قهوه خوری عصرانه مان را دوست داریم."
بابک دولتی در دبیرستان به تدریس ادبیات مشغول است. او به دو زبان فارسی و کُردی غزل می سراید.دولتی به موسیقی هم علاقه دارد.
مضامین اصلی شعر دولتی، اجتماعی -سیاسی است و به عکس مالوف، کمتر به سراغ شعر عاشقانه رفته است.
غم و اعتراضی همیشگی در شعر بابک جریان دارد. اعتراضی که به صورت شبانه سرایی های مکرر نمود پیدا می کند. در شعر دولتی، در مجموع یاس بر امید غلبه دارد و کاش چنین نبود.
نقطه قوت اشعار بابک دولتی، به دلیل تسلط کم نظیرش بر زبان کردی، در اشعار کردی است. هر چند اشعار فارسی او نیز ویژگی هایی دارد که شاعر را یک سرو گردن بالاتر از همگنانش می نشاند. قطعاً ترجمه های خانم صفرزاده بر فروغ و رونقِ اشعار کردیِ رفیقِ همراهش، جلوه ای مضاعف بخشیده است.
برای یک معرفی مقدماتی، بهتر است یکی از غزل های کردی خوبش را همراه ترجمه اش بخوانیم:
 
ئێ ماڵه نەڕمیاسه هێمان سەقام دێرێ
دیوارەگان سەردێ قەێرێگ زام دێرێ
این خانه
ویرانه نیست،
هنوز پابرجاست؛
زخم‌هایی فقط نشسته اند
بر دیوارهای سردش.
 
ئێ کووانگه خەریک مشتێ فەتیر تازەس
ئێ مدوەقە وه فکرێ سەد ساڵ تام دێرێ
مشتی خمیر تازه کم دارد این اجاق،
در ذهنِ این مطبخ
قدر صدسال مزه مانده است هنوز.
 
یەێ ئێڵ چەو ئەگەر بوو،سەد ساڵ خەو ئەگەر بوو
ئێ ماڵ چووڵە یەێ قەرن خەو ناتەمام دێرێ
چشم اگر به شمارِ یک ایل باشد،
خواب اگر صدسال،
یک قرن خوابِ ناتمام دارد هنوز
این خانه ی متروک.
 
هەر ئاجوڕێ وە زەۊ کەفت هەر دەروەچێ ک شکیا
جی گورمچەێ زەلانە هێمان پەشام دێرێ
هر آجری که بر زمین افتاد
هر پنجره که شکست
نشانی مشت‌های باد است
که برآماسیده  است هنوز.
 
لەێ نوو دەنگ قڵا تێ هەم کرده بان دیوار
مزنەم خەوەر لەیەێ بڕ دار بەنام دێرێ
صدای کلاغ می آید باز،
روی دیوار دوباره نشست؛
گمانم خبر آورده است
از خیلِ درختانی بدنام!
 
مزنەم تواێ دوارە دارەیل چەم بشوورێ
بۊشێ ک دار گەورا ریشی وه سام دێرێ
یا درخت‌های کنار رود را شاید
باز سرِ رسوا کردن دارد،
که درختِ بزرگ را
ریشه در زهر است!
 
بۊشێ ئەڕا نیەترسی بۊشی کەلاوەس ئـێرە
بۊشێ ک پەلوەچەیلد میوەیل خام دێرێ
کلاغ انگار می خواهد تا بگوید:
“چرا نمی‌ترسی؟ خرابه است اینجا.”
می‌خواهد تا بگوید:
“شاخه ها میوه های نارس با خود دارند.”
 
وەێ ماڵە چۊزە دامە تا مەرگ هامە ئـێرە
ئێ ماڵە نەڕمیاسە هێمان سەقام دێرێ
من اینجا آغاز گشته ام،
و خواهم ماند اینجا تا گاهِ مرگ؛
این خانه
ویرانه نیست،
هنوز پابرجاست
 
این نقاط قوت، عمدتا در زبان شاعر، نمایان می شود که ضمن این جستار، بیشتر به آن خواهیم پرداخت.
 
آثارش:
«دست نوشته های یک سنگ» شامل چهل غزل که در سال ۸۴ توسط نشر مدیا روانه بازار شد.
کتاب «سلام خواهر باران» توسط نشر تکا در ۱۳۸۷ روانه ی بازار شد.
 "هزار سال نمک زیر پلکهای من است" در بهار ۱۳۹۳ توسط نشر شانی چاپ شد.
 گزیده ای از آثار غزلسرایان صد سال اخیر کرمانشاه با عنوان (غزل قرن) توسط نشر دیباچه به اهل ادب عرضه شده است.
کتاب «خه و» حاوی ۳۰ غزل و دارای مضامین فلسفی و اجتماعی است.
کتاب «خان» در انتشارات دیباچه مجموعه رباعی کردی جنوب یعنی در استان ایلام و کرمانشاه است که توسط مریم صفرزاده به فارسی برگردانده شده.
برخی منتقدان این کتاب را آغازگر «ادبیات شهری کرد» می‌نامند چرا که به رسم شاعران دیگر، تکیه گاهش حال و هوایی روستایی و ایلیاتی نیست.
 
عاشقانه ها:
عاشقانه های دولتی زیاد نیستند. شعر دولتی عمدتاً صبغة اجتماعی دارد. اما شعرهای خوب عاشقانه نیز در میان سروده هایش، کم نیست. من جمله در غزل زیر که شاعر حاضر است به عشقِ وصال معشوق، با همة کمی ها و کاستی ها کنار بیاید، به شرطی که گرفتار وعده های وفا نکردة خوبرویان نشود:
خاتون ! خودم کتیبه ای از آهم ، دیگر ز تو ملال نمی خواهم
حرفی بزن سکوت تو پیرم کرد ، من واژہ های لال نمی خواهم
تردیدی آن چنان که تو می دانی ، مثل خوره به جان من افتاده ست
چیزی بگو که دلخوشی ام باشد ، تقدیر و احتمال نمی خواهم
با این چنین تبسم کمرنگی ، برگشتنت قشنگ نخواهد بود
سیب آن زمان که سرخ شود سیب است ، من هدیه های کال نمی خواهم
روزی دلت گرفت و گمان کردی ، وقتش رسیده است که برگردی
پای همان درخت اساطیری ، تقویم ماه و سال نمی خواهم
من دلخوشم به این که کنار تو ، یک عمر آشنای قفس باشم
پرواز را ز یاد نخواهم برد ، اما دوباره بال نمی خواهم
آری ، اگر به خویش قبولاندم ، تو رفته ای و باز نخواهی گشت
دل می دهم به هر چه که باداباد ! از مرگ هم مجال نمی خواهم ....
 
 شاملو در پیوند عشق و زندگی، به نوعی پرچمدار است و در اوج قرار دارد. دولتی در شعر زیر می گوید آدم پیش از حوا با خودش درگیر بود. تعبیری زیبا و امروزی از عمق تنهایی او. در ادامه وضعیت آدم ابوالبشر به احوال خودِ شاعر، درون فکنی می شود:
پيش از تو عمري لحظه ها بيمار بودند
پيش از تو آدم با خودش درگير مي شد
پيش از تو از بس كوچه ها تاريك بودند
آدم ز جان خويش گاهي سير مي شد
 
آن روزها پيش از تو در سرماي ترديد
در پيش چشمم غنچه ي اميد مي مرد
در قاب سرد پنجره خورشيد كم بود
هر "لحظه"با پي رنگ شب تصوير مي شد
 
....وقتي بهار از راه مي آمد چه ساده
اعجاز رويش را دلم انكار مي كرد
اما در اوج فصل ها با نشر پاييز
اوراق تنهاييّ من تكثير مي شد....
 
ما قبل تاريخ تو ايام بدي بود
ايام تلخي كه مرا تا هيچ مي برد
در آخر هر جاده يأسي منتظر بود
همواره هنگام رسيدن دير مي شد
 
این هم یک عاشقانة بسیار خوب در باب عشق هایِ پنهانیِ نوجوانی و جوانی با تمام شور و شیدایی و ترس و تشویش شان. عشق هایی که غالباً سرانجام مشابهی دارند:
هر زمان می آمدی دنیا به مویی بند بود
راستی آن شوق بی تکرار سال چند بود؟!
راه می رفتیم بینِ سایه های سوگوار
ما میان ِ جیب هامان طرحِ یک لبخند بود
راه می رفتیم با تشویش های فاصله
روزهای قرمز ِ تقویم روزی گند بود
آنچه گم می شد میان راه رفتن، وقت بود
قلبِ ساعت شور می زد بر لبانش پند بود
در زمستان دست های کوچک ات یخ می زدند
استکانی چای چون یک لطفِ بی مانند بود
سال ها دنیایمان از چشم پنهان مانده بود
عشقمان مثل عبورِ آب از آوند بود
بارها در فال قهوه طرح ِ طوفان دیده ام
آخرِ این قصه، آن طوری که می گفتند بود
 
اشعار اجتماعی:
گفتیم که شعر دولتی عمدتاً رنگ و بوی اجتماعی دارد.
یاس و امید در این سرودة زیبا نمایان است. به جهت بُریده شدن آس های بَرندة شاعر، به جهت بی بَر بودن شوره زار زندگی. اما کماکان، کورسوی امیدی به خوش نشستن طاس هم دارد:
به غیر باخت، قماری چنین نخواهد داشت
از آن نخست بُریدند آس هایم را
زمین بایرِ من، سوگوار باران هاست
به جای نان نخریدند داس هایم را
بگو چه شد که خودم را دوباره گم کردم؟ !
بگو چقدر بگردم لباس هایم را ؟
...نمی شود که از آن زخم کهنه دم بزنم
شنود می کند این شب ، تماس هایم را
دلم خوش است به یک احتمال دور از دست
ز من اگر که نگیرند طاس هایم را
 
شبانه سرایی های دولتی، بعضاً ما را به یاد "آیه های زمینی" فروغ و سرد شدن زمین می اندازد. غم نان، غم های دیگر را از یاد برده است. فرصتی برای شعر و آیینه و دف باقی نمانده است:
جز چند نان ِ سوخته در کف نداشتند
کاری به کارِ هلهله ی دف نداشتند
جز چند سوره ای که سر قبر ها پُر است
در ذهن شان دو آیه ی مصحف نداشتند
خط های بیقراری شان، نثر هم نبود
یک بغض ِ استوار و مُرَدّف نداشتند
آیینه مانده بود کجا زندگی کند
دیوارهای کوچک شان رَف نداشتند
آشفته بود ثانیه هاشان به دست باد
نظمی به غیر معرکه ی صف نداشتند
یا التهاب کار ، و یا پیله های خواب
بیچاره ها زمان ِ مضاعف نداشتند
خورشید مرده بود ؛ و فانوس های من
در آن دیارِ یخ زده مصرف نداشتند
در آن دیارِ یخ زده مصرف نداشتند.
 
فروغ در "آیه های زمینی" خورشید را به مثابة لکه ای تاریک تصویر می کند. بابک هم مرگ اندیشانه می گوید:
این روزها خورشید را تاریک می بینم
و مرگ را چون اتفاقی نیک می بینم
چندی ست کابوسم درختانی ست افتاده
و زیستن را شاخه ای باریک می بینم
در جان ِ اشیا زندگی و مرگ را با هم
یک جمع ِ غیر قابل تفکیک می بینم
گندیدگی را در تن ِ یک میوه ی تازه
پوسیدگی را در لباسی شیک می بینم
من مرگ را هنگام ِ نقاشیّ ِ یک کودک
در رنگهای تند ِ یک ماژیک می بینم
این روزها من مرگ را مثل سلاحی گرم
بر گردن ام آماده ی شلیک می بینم
حس می کنم از ترس ِ مردن، زنده می مانم
این روزها من مرگ را نزدیک می بینم
 
و گاهی هم  به یاد اخوان ثالث و "ای درختان عقیم..." او در نقد فرصت طلبانِ هوادارِ حزب باد:
چون خس و خاشاک، هی قرار ندارند
جبهه ی بادند، اعتبار ندارند
جنگل خشکی، اسیر سایه ی نفرین
خفّت از این بیشتر؟ که بار ندارند
....خواب تبر دیده اند این همه شب را
در سرشان طرحی از بهار ندارند
.....این همه خفاش را نگاه کن ای مرد
روز شود فرصت فرار ندارند
 
تو گویی، یاسِ شاعرِ "زمستان" با اوست:
زير يك خروار برف سرد پنهان مي شوي
از تمام سبز بودن ها پشيمان مي شوي
 
شاید شاعران به سببِ روح لطیف و حساس شان است که کمتر تابِ تحمل ناملایمات را دارند و زودتر از دیگران دچار یاس می شوند:
درخت اگر که بسوزد، هرس نمی خواهد
جنازه ای که بپوسد، نفس نمی خواهد
هوای بوسه در این چهره های یخ زده نیست
لبی که زنده نباشد، هوس نمی خواهد....
امید ِمردم ِ من، لحظه های شیرین است
مذاق ِ ثانیه ها طعم گس نمی خواهد
قبول کن که در این شهرِ مثل گورستان
سکوت ِ سرد ِ خیابان ، عسس نمی خواهد
قبول کن که تو کابوس دیگران هستی
قبول کن که تو را هیچ کس نمی خواهد
 
این نیز تصویری از "شب تاریک و بیم موج" در یک شب طوفانی و یک کشتیِ گرفتار در امواج خشمگین:
روح طوفان، لم زده بر آسمانت
باد، پوشیده ست بر تن، بادبانت
تا مبادا حرفی از فریاد باشد
موج، دستش را گرفته بر دهانت
بعد از اینت ناخدا غیر از خدا نیست
بعد از این آشوب می ریزد به جانت....
تخته ها با هم سر سازش ندارند
عاقبت بر آب افتد استخوانت.....
موج ها چون کولیان در حال رقص اند
می رود از کف در این طوفان عنانت
می روی با آبها تا نقطه ای دور
تا کجا پایان پذیرد داستانت
 
بابک، معلم است و در عالم آموزگاری، احوال خویش و شاگردانش را در کلاس درس، چنین توصیف می کند:
باید آغاز کار یاد بگیرند
خوب به دستانشان مداد بگیرند
خیره به این تخته می شوند ، قرار است
هر چه معلم نوشت، یاد بگیرند
اول مهر است، می روند که شاید
عالمی از رنگ های شاد بگیرند
با پدرانی که سخت در پی آنند
اندکی اندازه را گشاد بگیرند
در سر من خط خطیِ ساده ی آنهاست
اینکه به خود صورت سواد بگیرند
در سر آنها لواشکی ست که باید
از پدران سکه ای زیاد بگیرند....
درس تمام است ؛ می روند که شاید
روزی شان را ز دست باد بگیرند
 
دولتی، غزل زیبایی دارد که شاعر در آن چشمش را می بندد؛ تا تاریخ ایران را مرور کند:
پلک بر هم می نهم، نظم زمان گم می شود
پلک بر هم می نهم، طرح جهان گم می شود
چشم بر هم می نهم، در قرن پنجم مانده ام
در کتابی یک وزیر مهربان گم می شود
چشم را وا می کنم در یک اتاق کوچکم
ذهنِ من در نورهای نیمه جان گم می شود
پلک بر هم می نهم، تا قرن ِ هفتم می روم
شهر ِ سردم زیر کفشِ ایلخان گم می شود[1]
چشم را وا می کنم؛ در تیک تاک ساعتی
فکرهایم چون صدای مردگان گم می شود
پلک می بندم زمان ِ سستی قاجارهاست
هر زمان یک شهر از آن آستان گم می شود[2]
چشم را وا می کنم در کوچه جز شبگرد نیست
آن صدای خسته در متن اذان گم می شود
پلک بر هم می نهم آرام خوابم می برد
سطرهای دیگری از داستان گم می شود
 
شاعر، با تلمیحات ظریفِ اجتماعی، از عصیان و ناآرامی خود می گوید. از بیخوابی خود. از پرسش گری و اعتراض خود و از آفتابی که در خانة دل خود پنهان کرده است:
بارها  با چهره ای آرام، عصیان کرده ام
همچنان یک رود بی آزار طغیان کرده ام
مثل آن رودی که خشم از بسترش بیرون زده ست
هر چه را در راه من افتاده ویران کرده ام
بارها با چشم های خسته ی خود دیده ام
خواب های با شکوهی را که ویران کرده ام
تازگی اما شبیه صخره هایی ساکتم
موج را از گفتگو با خود پشیمان کرده ام
تا نگوید چیزی از دنیای نا آرام من
سایه ام را سال های سال زندان کرده ام
با سوال ساده ای، ابری سرم فریاد زد
جرم من این است گاهی یاد باران کرده ام
یا همین دیروز پیچک ها مرا حد می زدند
غنچه ای را در میان باغ عریان کرده ام
باغشان سرکش شده، همسایه هایم شاکی اند
تاک را با حرف های خویش حیران کرده ام
راستی این رازها پیش خودت باشد رفیق!
آفتابی را میان خانه پنهان کرده ام
 
با تمام شبانه سرایی ها، بابک شعرهایی امیدوارکننده هم دارد:
حوصله كن تا زمان به بار بيايد
آخر  تقويم   انتظار  بيايد....
حوصله كن زندگي شكوفه بپوشد
با گل سرخي سر قرار بيايد
....چند نفس بيشتر نمانده؛ نبايد
بال تو با اين قفس كنار بيايد
پر بزن اي سهره تا پرنده بماني
پر بزن آن قدر تا بهار بياید
 
اشعار فلسفی:
بابک دولتی از آن شاعرانی است که اهل اندیشه و تفلسف هم هست.
می گوید تراژدی زندگی ما در این است که انسان بسیار دیر می داند که رسیدنی در کار نیست. انسانی که سودای رسیدن به مقصد دارد و همواره به فکر قدم بعد و پلّة بعدی است، پیر می شود و آرزو به دل می میرد. در حالی که درختِ کوچه بهتر از او زیستن در حال را می داند:
چقدر فاصله تا بام آسمان مانده ست؟
چقدر تا به رسیدن، مرا زمان مانده ست؟
.....تو روی پله ی بعدی به فکر خواهی رفت
درخت کوچه چگونه چنین جوان مانده ست؟
تمام عمر به دنبال پله ی بعدی،
چقدر صفحه از این کهنه داستان مانده ست
از این تلاش نفس گیر خسته خواهی شد
در آن زمان که تن ات سخت ناتوان مانده ست
وجود یخ زده ات مسخِ خواب خواهد شد
نگاه مات تو در عمق کهکشان مانده ست
درست ثانیه ای که به خاک می افتی
هزار پله به پایان نردبان مانده ست
 
 غزل زیر در وصف تنهایی شاعر است و تعریض و تلمیحی به شعر "دو کاج" محمدجواد محبت دارد که برعکس آن، این غزل، در ستایش همکاری است:
....قصه ي پوچ" دو كاج" مال شماها
شاخه ي تنهايي ام وبال كسي نيست
يكسره از پيچ و تاب دلهره، گرمم
جانِ اجاق من از ذغال كسي نيست
....دلخوشي ام اين درختِ شايد و امّاست
هستي او بسته به زوالِ كسي نيست
سهمِ بهارِ مرا نديده بگيريد
مال من است اين شكوفه، مال كسي نيست
 
اما شاعر فکر می کند که لیاقت و بضاعت ما همین قدر است. گُل به قدر گلدانش رشد می کند و الخ:
چرا لج می کنی؟ این ابر بارانش همین قدر است
چه فکری کرده ای؟ اینجا زمستانش همین قدر است
چه آشوبی؟ به زحمت شاخه هایی را بجنباند
که اینجا شهر خاموشی ست، طوفانش همین قدر است
گروهی دور شهر ات را حصار کوه می چینند
دیار کوچک ات پیدا و پنهان اش همین قدر است
سراسر چهره هایی خسته را تکرار خواهد کرد
چه باید کرد؟ معنای خیابانش همین قدر است
چه در هم می روی؟ پیراهن ات پاکیزه خواهد شد
بیا بگذر که آن گنجشک، عصیانش همین قدر است
جدا ماند از زمین و ریشه اش در خویش می لولد
چه رشدی؟ این گل بیچاره گلدانش همین قدر است
به لطف قهوه خانه، ذهن تو آرام می گیرد
به هر جایی که باشی عمر قلیانش همین قدر است
زمانی می رسد در بودن ات تردید خواهی داشت
ملالی نیست، انسان، گاه پایانش همین قدر است
 
شاعر در این غزلِ خواندنی، با تلمیح به بوف کور، با صداق هدایت همذات پنداری می کند:
هذیان ِتلخی در وجودم لانه کرده
کابوس ِ سنگینی مرا دیوانه کرده
از طاقچه تندیسِ سنگی پر گرفته ست
شاید پرنده یادِ آب و دانه کرده
تصویر ِ نقاشی سبو را سر کشیده ست
امشب هوای نعره ی مستانه کرده
آن سایه ای که پرده را دیشب تکان داد
چشمِ مرا با پنجره بیگانه کرده
احساسِ وحشت می کنم ، انگار یک روح
در خانه ام موهای خود را شانه کرده
در التهابی ممتدم ، انگار تاریخ
با ظرفِ ترس این سال را پیمانه کرده
از خواب هایم بوی ویرانی می آید
در چشم هایم بوف کوری لانه کرده
 
اشعار کردی:
اشعار کردی، نقطة قوتِ شاعری بابک دولتی هستند. استفاده از رسم الخطِ سورانی و کردیِ شمالی، نیز از طرفی خوانش شعر را برای کسانی که با این رسم الخط آشنایند، آسان می کند و البته کار را بر کسانی که با آن آشنایی ندارند، سخت می کند:
 
لە وەر چەوم هەورەگان لاوەن تا بۊنم
لەی شەوەیلە باێە بمرم یا هێمان وەخت هەس
تا بۊنم
تەنیا یەی هناسە توام تا وە گوڵ سوو بڕەسم
دەروەچێ بەینە پیم
تا بتۊەنم دنیا بنووڕم
 
ترجمه:
از پیش چشمم، ابرها را کنار بزنید
تا بتوانم ببینم
آیا در این شب ها باید بمیرم
یا هنوز، مجال دیدن هست؟
فقط یک نفس نیاز دارم
که به سپیده‌دم برسم
پنجره ای به من بدهید
که بتوانم
دنیا را نظاره کنم
 
بابک تصنیف های بسیار خوبی هم سروده است. مثل این تصنیف برای  زلزلة سرپل:
چه‌په‌وا، قه‌یری خوسه تا مالمان هاورد و چی
خه‌وه‌گانم شیویانه، ماله‌گه‌م وا بِرد و چی
م دلم خوه‌ش بی وه ئه‌و نخله ک هاوبازِ م بی
زه‌وِ بی ده‌نگ، هاته له‌رزه دوسِ سه‌وزم مِرد و چی
دلِ ئه‌لوه‌ن، گرتیه، ئی زوخه دیری له‌یره به‌ی
ئاوِ ئه‌لوه‌ن، لیخنه، له داخمان خون گیره که‌ی
ده‌نگِ حق حق، دی نیه‌تیدن، خوه‌ر له دالاهو چیه
ده‌نگِ فانی فانیه، ئی سرزمینه گرتیه
ئه‌وره‌گان بِر بِر تیه‌ن، سه‌ر ده‌ن وه حالِ ژارمان
له ته‌میره، ده‌نگ نیه‌تیدن کِز وه سوکی که‌فتیه
 
ترجمه های خوب تصنیف های کردی، لطمه ای به اصل شعر نزده است. هنر مترجم در این بازگردانی ها نمایان است. به طوری که می توان آن ها را به عنوان اشعار نو فارسی تلقی کرد و این گذشتن از صافیِ ترجمه به دلیل مضمون قویِ اشعار است. به عنوان مثال به این قطعه توجه کنید که تمی ایلیاتی دارد:
 
به بند کشیدند مرا،
چنان که از حنجره ام شیون و زاری برآید.
و تاختند بر من،
تا چشم هایم اندوهگین بمانند.
 
ویران شد خانه ام،
گِل اندودش می کنم تا بر پا بماند؛
با مشتی گِل توی دست هام
منتظرم تا کاه بیاورند.
 
در سازت بِدَم!
آن چنان که نوای مرگ را بایسته است؛
سوگ بزرگمردان است،
بگذار بنالد!
 
حسرت بر آن تاختن ها با اسبم که سپید بود!
حسرتا به مرگ که نمی دانم کی خواهد رسید!
 
چنانم شکنجه داده اند
که لال بمانم تا مرگ.
و من انتظار می کشم
نسیم آسایشی را
که شاید بوزد از سمت رِی.
 
چپق پشت چپق چاق می کنم
و مانده ام به انتظار
تا چه فراز آید.
صبوری می کنم
تا درخت ها عطر به بیاورند.
 
هوشیار خواهم خفت؛
ورنه محصورم می کنند.
برنو کوتاهی پنهان کرده ام
تا هنگامه اش فرا برسد.
 
و این تصنیف زیبا در وصف خشکسالی و بی بارانی که البته شعری نمادین واجتماعی است:
 
.....آهِ من دنیا را می سوزاند
مردم دردِ مرا نمی فهمند
الهی بمیرم برایتان
ای درخت های خشکِ باغِ من
 
می دانم غریب و غمگین خواهم ماند
تا هنگامِ مرگ، پشت در می مانم
می دانم که آن پنجره بسته شده است
می دانم که از خودم بی خبر خواهم ماند
 
ستم می کنی اگر خود را پنهان کنی
زمانش رسیده که قدری باران بفرستی
ای آسمان! ابرهایت کجا هستند
ای آسمان چرا نمی باری؟!
 
آهِ من دنیا را می سوزاند
مردم، دردِ مرا نمی فهمند
الهی بمیرم برایتان
ای درخت های خشکِ باغِ من
 
و باز این "شبانه"سراییِ کلهری با ترجمه خوب مریم صفرزاده که مع الاسف سرشار از یاس و سردی و تیرگی است:
 
در آینه ای نگریستم،
نفس نداشت.
هرچه را چشم های خسته ی من می جُست،
در آینه نبود.
 
مِه ماسید به روی باغ
بی آن که سپیداری آنجا افراشته باشد
 
از زمین، رج به رج
چشم هایی بیرون زنده اند؛
نگاهم می کنند
هیچکدام اما آشنا نیست.
 
درختان را دیدم اسیرِ یخبندان
دریغ! تکه ی مندرسِ پارچه ای نبود حتی
که مرا به امانت دهند
 
درختانِ لال را خفقانِ باد در هم شکسته بود
و چون رستاخیز، همه جا عریانی بود.
 
در انبوهیِ آلاچیق ها،
از این چشم ها و دهان ها یکی حتی نبود
که عهده دار مانده باشد
حرف های دیروزش را.
 
نگاهشان کردم
کوه های برهنه ی غمگین را؛
جوانه ی بلوط ها تکه تکه اند
داسی اما آنجا نبود.
 
مباد از آنِ هیچکس
آینه ای که من نگریستم!
درآینه ای نگریستم،
نفس نداشت.
 
اما چرا می گویم: "مع الاسف"؟ شاعر حس کردة خود را می گوید و کاری به تبعات اجتماعی آن ندارد. بنابراین در لحظة استیلای یاس، این توقع که از امید دم زند، گزاف است. در عین حال منتقد نمی تواند به این تبعات بی تفاوت باشد. لذا در اینجا از قید "مع الاسف" استفاده کردم.
 
زبانِ شعری:
بابک دولتی معتقد است که شعریت شعر نسبت معکوسی با پسندِ مخاطب دارد:
"مثلثی در ادبیات وجود دارد به اضلاع ِ شاعر-شعر-مخاطب....شاعر هرچه به شعریت نزدیک شود از مخاطب و سلیقه ی عامه دور می شود و هر چه به مخاطب نزدیک شود برعکس."
 
در غزل زیر، بابک لحظاتِ سُرایشِ شعر را توصیف می کند. واژہ هایی که در یک ثانیه بر ذهن و زبان شاعر نازل می شوند و تلمیحاتی به اشعار شاعران دیگر(از بهار تا فروغ) دارد:
از چند صوتِ یخ زده تشکیل می شود
به حرف های گم شده تبدیل می شود
او "واژہ" است با لحظاتی نماندنی
تقویمِ او به ثانیه تحویل می شود
گاهی چگونه بودنِ او دستِ نقطه ایست
در سطر می نشیند و تعدیل می شود...
روزی "تگرگ"، دشمنِ جانِ درخت هاست
یک روز "گرگ" ، منتظر ایل می شود
حالا عجیب نیست که سیبی نصیب شد
یک زن به حکمِ قافیه زنبیل می شود
روزی پرنده ایست پر از سنگِ آتشین
روزی چقدر ساده اباطیل می شود
یک چند در مذاقِ تو قند است، قندِ عشق
یک وقت غصّه است که قندیل می شود
روحِ هزار چهره ی این جمله ها فقط
در چشمِ شاعر است که تحلیل می شود
از واژہ ها بترس! که یک روزِ هولناک
هابیلِ خوبِ خاطره قابیل می شود
 
نقطه قوت شعر بابک دولتی در مضمون یابی های نو و معاصر اوست. اما تعابیر زیبایی هم در این شعر می بینیم. تعابیری مثل عدم وفاق بین آجرهای خانه و نداشتن طاقی بر سقف و همینطور نسبت بین درخت و چماق:
این سایه های گاه به گاه اتفاق نیست
آیا کسی به جز خود من در اتاق نیست؟!
در خانه فکر زلزله ای پرسه می زند
حتما میان این همه آجر، وفاق نیست
چیزی شنیده است که هی زرد می شود
این التهاب ِ باغچه، از اشتیاق نیست
طوری نشسته اند درختان ِ روبرو
انگار در قبیله ی آنها نفاق نیست
.....یا ریشه هایتان یله در خون قرن هاست
یا نسبتی میان ِ درخت و چماق نیست
باید کمی برای خودم زندگی کنم
فردا هوای حوصله، بر این سیاق نیست
با روزهای سرد زمستان چه می کند
این خانه ای که بر سر ِ او چتر طاق نیست
....حالا تو هی مقابل من قیل و قال کن
این شعر جای قافیه ای چون کلاغ نیست
 
در زبانی که دارای طنزی فلسفی است، مرگ به جان مردم قسم می خورد. جوجه ای که بزرگ می شود و در برابر چشم های کودکانه اش سرش را می برند، "غذایی غمزده" می شود، دختر همسایه خود را می کشد و راه به سنگ برخورد می کند. همه این تعابیر، زنده و جاندار و محسوس و ملموس اند:
راه، همان جبرِ مطلقی که رقم خورد
راه ِوجودم به کوره راهِ عدم خورد
فرش پُر از رنجِ پا گرفتن من بود
"کودکی" از این تلاش، آن همه غم خورد
مرگ در آن راهِ دور همسفرم بود
مرگ به جان تمام شهر، قسم خورد
جوجه ی من قد کشید، مُرد، غذا شد
مادرم از آن غذای غم زده، کم خورد
یا پدرم – مَرد کودکیم – که قدش
مثل درختانِ توی باغچه خم خورد
کوچه، تهی از کسی که رفت و نیامد
دختر همسایه پشتِ پنجره سَم خورد
راه به جایی مرا کشاند که این سَر
صاف به آن سنگ ها که حدس زدم خورد
کودکی ام در مسیر باد به هم ریخت
مثل تکانی که خواب ساده ی بَم خورد
کودکی ام در حیاطِ مدرسه گم شد
آن همه بازیِ ناتمام به هم خورد
 
تعابیری نظیرِ تیر باران توسط جوخة آتشِ پاییز، واژة دلتنگ زندان، بکرند و دستمالی نشده اند:
برگريز خاطراتت را تماشا مي كني
بغض مي گيرد گلويت را و باران مي‌شوي
مرگ را با دست هاي سرد خود حس مي‌كني
ناگزير از ديدنِ فصل زمستان، مي‌شوي
از تو مي گيرند هرچيزي كه عمري داشتي
مثل تاريخِ تبارِ خويش، عريان مي‌شوي
پلك برهم مي زني، ديوار گرداگردِ  توست
آشنا با  واژہ ي دلتنگِ زندان مي‌شوي
حرف هايت را بزن تا جوخه ي پاييز نيست
روزي از اين روزهاـ تو تيرباران مي‌شوي
 
از قصه، به عنوان بارانی که از ذهن سرریز می شود و از  ابر، به عنوان بغضِ در هم فشردة فرشتگان تعبیر می کند:
باران حکایتی ست که سرریز گشته است
ذهن ام به بندِ قصه گرفتار می شود
در دستمالِ ابر چه اشکی نهفته است!
بغضِ فرشته هاست، تلنبار می شود
 
شاعر از لحظات شور و شیدایی خود نیز با تعابیری بکر یاد می کند:
دیوانگی با دیدن باران به طغیان می رسد
ول می شدم در کوچه ها وقتی که باران می گرفت
من بودم آن دستی که ها می کرد دستی پاک را
من بودم آن پایی که باج از این خیابان می گرفت
من بودم آن مردی که عشقش را ز دنیا می ربود
مثل سگی که توله ی خود را به دندان می گرفت
گاهی نگاهی خیره بودم چون نگاه سنگ ها
وقتی که مرگی دست بر لب های میدان می گرفت
 
تعبیرات پاییزی نظیر داغ سیاه(کلاغ)، مستی باران از لمس تاک نیز تازه و نامکررند:
 در شاخه های کاج، کلاغی نهفته است
داغی سیاه، در تنِ باغی نهفته است
....باران ز لمس بوته ی انگور مست شد
در شاخه های تاک، ایاغی نهفته است
...کابوس سر رسیدن پاییز جدی است
در جنگل بزک شده داغی نهفته است
 
نگاه شاعر، محو و مستِ گیسویِ بافتة محبوب است:
مسخ نبود اينچنين، اگر كه نگاهم
خيره به دوش ات، به سُكرِ بافه نمي شد
...تا با سيگار غصه، عمربسوزد
هيچ كجا كنج دنج كافه نمي شد
 
این هم تعبیری برای بی خوابی که البته جدید نیست ولی در ترکیبِ بیت، خوش نشسته است:
هزار سال نمک زیر پلک های من است
در آستانه ی خوابم،کمی زمان بدهید
 
یا این تعابیر عاشقانه برای تاثیر معشوق در عاشق:
....تنها به لطف توست که این لحظه های خشک
آماده ی طراوت سجاده می شوند
سُکری شگفت در سخنانت نهفته است
آن سان که واژہ هات مرا باده می شوند
انگار عاشقانه ترین شعرهای من
دارند از نگاه شما زاده می شوند
 
نمونه ای هم از تعابیر اجتماعی:
اگر ترس ببارد(یعنی مضمحل شود)، نیازی به استفاده از کلام کنایه آمیز نیست:
می رسد آن ساعتی که ترس ببارد
این کلمات ﭘر از کنایه بپوسد....
جوخه ی اعدام با نسیم فرو ریخت
حوصله کن تا چهار ﭘایه بپوسد
 
در غزل زیر نیز تعابیری برای توصیف کودکی آمده است که تازه و دلنشن اند. بخصوص آنجا که کودک خود را به خواب می زند تا قصة پدربزرگ به پایان نرسد:
غروب ها به هوای تو بچه خواهم شد
هنوز هیچ هوایی به پای آن نرسد
دوباره راه می افتم به سوی کودکی ام
به خلوتی که در آن دست ِآسمان نرسد
پدربزرگ نشسته ست؛ قصه می گوید
و بیم آن که ته ِ قصه را زمان نرسد
دو خط که گفت خودم را به خواب خواهم زد
که هیچ وقت به پایان داستان نرسد
 
یا این تعبیر فوق العاده "گریه/واژہ" برای "شعر":
دارایی ام همین کلماتی که ابری اند
یک مشت گریه – واژہ ی مبهم نمی خری؟
 
تعبیراتی برای حرکت و پرواز:
پرنده روی زمین یک وجودِ کامل نیست
تو روی خاک چه داری به آسمان بدهی؟
برای اوج گرفتن در آسمان کافی ست
 
منبع:
وبلاگ و تلگرام شاعر
 
 
[1] اشاره به حمله مغول
[2] اشاره به جنگ های ایران و روسیه