حیدرخان عمواوغلی (۱۲۵۹–۱۳۰۰ش)
 
گردآوری، تنقیح و تلخیص: محمدامین مروتی
 
حیدرخان عمواوغلی تاریوردی مشهور به حیدر برقی و حیدر بمبی ، از فعالان مشروطه و رهبران حزب کمونیست ایران بود.
حیدر خان در زندگی فردی و سیاسی اش انسانی فداکار، دلسوز و صادق بود که به سعادت مردم می اندیشید. هر چند رویکرد او مانند اکثر آرمان خواهانِ صادق و صمیمی، به سود آرمانش نبود.
 
کتاب «خاطرات حیدرخان عمواوغلی» به کوشش ناصرالدین حسن‌زاده توسط انتشارات نامک در سال ۱۳۹۲ و در ۱۳۶ صفحه به چاپ رسیده است.
حسن‌زاده در مقدمه کتاب می‌گوید روزی برای خرید اسناد قدیمی به منزل دوستی می‌رود: «هنگام خداحافظی ناگهان چشمم به کارتن اسنادی افتاد که در گوشه‌ای قرار داشت... ضمن مطالعه بعضی اسناد دریافتم که محتویات کارتن بازمانده اسنادی از علی اکبر داور وزیر مالیه پهلوی اول است.»
با بررسی بیشتر معلوم می‌شود که داور، خاطرات حیدرخان عمواوغلی را تقریر کرده است. به نظر می‌آید زمانی که داور برای تحصیل به ژنو رفته، این خاطرات را از حیدرخان گرفته بود. حیدرخان بعد از شکست مشروطه به ژنو رفته تا برای اهداف انقلابی به یاران لنین بپیوندد.
ارتباط او با  داور – به عنوان یکی از کارگزاران مهم و موثر رضا شاه- شاید عجیب به نظر برسد. اما هر دوی آن ها در مخالفات با قاجاریه و آباد کردن ایران اتفاق نظر داشتند. حیدرخان در زمان جنگ جهانی اول به «کمیته ملّیون ایرانی» پیوست که در 1333/1915 با حمایت مالی دولت آلمان، برضد روس و انگلیس، در برلین تشکیل گردید. حیدرعمواغلی بنا به دعوت سید حسن تقی‌زاده که آن زمان در برلین با عده ای از ایرانیان به نشر مجله کاوه پرداخته بود در سال ۱۹۱۷ میلادی به برلین آمد اما پس از مدت کوتاهی به ایران باز‌گشت.
بخش اول را حیدرخان به میرزا ابراهیم خان منشی‌زاده گفته و او تقریر کرده است که خاطرات مربوط به فعالیت‌های حیدرخان در خراسان و تهران ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۵ را در برمی‌گیرد. این بخش زمانی در مجله یادگار چاپ شده بود.
بخش دوم خاطرات حیدرخان در اصل به زبان روسی است که به برادر خود سپرده بود که اسماعیل رائین آن را اختصاصا در کتاب خود به نام «حیدرخان عمواوغلی» در سال ۱۳۵۸ چاپ کرده بود. این بخش از خاطرات بعد از به توپ بستن شدن مجلس و ترک تهران توسط حیدرخان به قصد قفقاز است. اما بخش سوم خاطرات همان اسنادی است که حسن‌زاده در خانه دوست خود یافته به خط علی اکبر داور است.
 
خانواده:
حیدرتاری ویردیوف افشار اورموی (خداداد) بود، در سال ۱۲۵۹ خورشیدی (۱۸۸۰ میلادی) در گیومری، امپراطوری روسیه با اصالتی از ارومیه از پدری به نام علی اکبر افشار و مادری به نام زهرا خانم متولد شد.
برخی او را زاده‌ی سلماس و برخی ارومیه دانسته‌اند. حیدر شش ساله است که به همراه خانواده و برادران و پدربزرگ که پزشک است و زیر فشار نیروهای ناصرالدین شاه در سال ۱۸۸۶میلادی به ارمنستان می‌روند و در شهر «الکساندرپول» یا (لنیناکان پس از برپایی شوروی) ماندگار می‌شوند. او پس از قبول تابعیت روسیه، نام خانوادگی تاری‌وردیف یافت که به فرزندانش و از جمله به حیدر نیز منتقل شد. حیدر در ایروان به دبیرستان می‌رود و با دریافت مدال طلا، دبیرستان را به پایان می رساند.
در کتاب شرح رجال ایران آمده‌است: «وی فرزند میرزا علی‌اکبر ارومیه‌ای بود، معلوم نیست از ارومیه به قفقاز رفته یا از سلماس به هر جهت، جد حیدرخان یعنی پدر میرزاعلی‌اکبر معروف به حاجی ملاعلی تاری ویردیوف بود، و در شهر ارمنی‌نشین الکساندروپل که یکی از ولایتهای صنفی ارمنستان بوده و بعدها در زمان تصرف امپراطوری عثمانی گمری و سرانجام در زمان حکومت اشتراکی شوروی به نام لنیناکال موسوم گشت، ساکن بوده‌است.»
مشهدی علی‌اکبر را مردم «عمو» خطاب می‌کردند. به همین خاطر حیدرخان به عمواوغلی (به ترکی یعنی پسرعمو) شهرت یافت. او مردی دل‌سوز و مهربان بود و در میان مردم نفوذ بسیار داشت.
 
تاسیس حزب اجتماعیون عامیون:
حیدرخان می‌گوید از سن دوازده سالگی در روسیه سرش به امور سیاسی بازشده‌است. در سال ۱۸۹۶ در سن ۱۶سالگی است که در محفل سوسیالیستی، آموزش مبارزه طبقاتی می‌بیند و در ۱۸ سالگی به عضویت حزب سوسیال دمکرات کارگران روسیه (حزب کمونیست) پذیرفته می‌شود.
 برای ادامه آموزش در رشته برق به گرجستان می‌رود و در تفلیس در سن 20 سالگی دانشکده را به پایان می‌رساند. در گرجستان در حوزه حزبی با جوزف گاشویلی (استالین) نریمان نریمانوف (بعدها رئیس جمهور سوسیالیستی آذربایجان) و... هم حوزه است. در همین حوزه است که با گریگوری کنستانتینوویچ اُرژُنیکیدزه(۱) کمونیست گرجی تبار،‌ متخصص بمب سازی و عضو بعدی دفتر سیاسی حزب (پلیت بورو) بلشویک همراه می‌شود.
حیدر در شهر باکو در میان کارگران مهاجر ایرانی که شمار آنان به ده ها هزار نفر می‌رسید و در چاه های نفت و لوله کشی و راه سازی‌ها و... به فعالیت می پردازد.
به‌زودی، حزب اجتماعیون (سوسیالیست) در باکو بنیانگزاری و حیدر در کمیته مرکزی حزب برگزیده می‌شود. سازمان حزب سوسیال دمکرات (اجتماعیون عامیون) در ایران به رهبری حیدر، ادامه همان حزب اجتماعیون ‌عامیون باکو و حزب بلشویک روسیه است.
 
ورود به ایران:
مظفرالدین شاه در هنگام بازگشت از سفر اول اروپا (۲۵ فروردین تا ۴ آذر ۱۲۷۹) سه روز در باکو ماند و دستوری برای خرید موتور برق برای حرم امام رضا در مشهد صادر کرد، چون در آن زمان بین مسلمانان مهندس چراغ برق بسیار کم بود، بنابراین مسلمان‌های باکو، حیدرخان عمو اوغلی را معرفی کردند. به اینگونه، حیدر که از سوی حزب س. د. مسئولیت گرفته بود به ایران برود، مناسب ترین پوشش را یافت.
در خاطراتش می گوید: «می‌گویند چون در دوره قاجار خواستند برای بارگاه حضرت رضا برق بکشند و لذا احتیاج به یک مهندسی مسلمان داشتند من را از تفلیس به مشهد آورند.»
حیدرخان عمواوغلی مدت ۱۵ ماه در مشهد مشغول به کار انداختن کارخانه برق حرم امام رضا و بالا خیابان بود.
در این زمان در مشهد نیرالدوله حکم‌رانی می‌کرد. طبق تقریرات حیدرخان که میرزا ابراهیم منشی زاده نوشته‌است؛ « اهل خراسان اغلب به تماشای کارخانه می‌آمدند. به همین دلیل تقریباً با تمام اهل خراسان از وضیع و شریف آشنا شدم.»
حیدر خان انسان رئوف و حساسی نسبت به ظلم بود:
«هیچ زمان تحمل بعضی مضرات اقتصادی را نمی‌توانستم بیاورم چطور می‌شد که در ایران متحمل پاره‌ای وحشیگری‌ها شده و ساکت باشم.»
به عنوان مثال اتفاقی که «اثر فوق‌العاده در قلب» او داشته این بوده که «حاکم در حین حرکت و عبور از کوچه و بازار، عده کثیری از فراش‌ها و آدم‌های مفتخوار تقریبا به عده چهار صد نفر جلو و عقب خود انداخته و کسانی را که نشسته بودند، به زور آنها بلند کرده و حکم به تعظیم کردن می‌نمودند.»
«در بدو ورود من به شهر مشهد منظره هولناکی مشاهده نمودم که از آن منظره اهالی خراسان حاکم جدید را تحسین و تمجید کرده می‌گفتند که این حاکم خوب حاکم سفاکی بوده و خواهد توانست حکومت کند.» اما منظره عبارت از این بود که فردی را دو شقه کرده و هر شقه را در دو سوی دروازه شهر آویزان کرده بودند: «من این منظره وحشیگری را نمی‌توانستم از مد نظر خود محو سازم.»
حیدرخان تعریف می‌کند در نتیجه دیدن بی‌عدالتی در مشهد، تلاش می‌کند مردم را علیه حاکم بشوراند. گرانی نان را دست آویزی برای تحریک مردم قرار می‌دهد تا «برعزل حکومت اجماع و قیام نمایند.»
نیرالدوله از حکومت عزل و رکن‌الدوله منصوب گردید.
اما در مدت پانزده ماهی که در خراسان اقامت دارد نتوانست سازماندهی سیاسی کند چون «کله‌های مردم به قدری نارس بود که سعی من در این ایام بی‌نتیجه ماند.»
 
حیدرخان در مشهد با آزادی‌خواهان آنجا مثل ملک الشعرای بهار ارتباط و همکاری داشت. ملک الشعرای بهار ضمن اشاره به آن، خود را جزء اعضای کمیته ایالتی حزب اجتماعیون عامیون نامیده‌است. حزب سوسیال دموکرات (کارگری) در ایران در سال ۱۲۸۳خورشیدی (۱۹۰۵–۱۹۰۴) به رهبری حیدرعمواوغلی بنیانگزاری شد. علی اکبر دهخدا، میرزا جهانگیر شیرازی (صور اسرافیل)، قاسم تبریزی و… از جمله اعضا مرکز غیبی و عضو حزب سوسیال دمکرات بودند که اندیشه های سوسیالیست های روسیه (بلشویک) بر گرفته از حیدر را در روزنامه صور اسرافیل بازتاب می‌دادند.
 
رفتن به تهران:
سال ۱۹۰۴ (1321ه.ق) حیدر به تهران می‌آید و در کارخانه برق امین الضرب استخدام می‌شود. در این مدت هسته‌های مخفی (غیبی) حزب را سازماندهی می‌کند و نشست‌های حزبی (بین الطلوعین) که شبانه نزدیک سحر تا سپیده برپا می‌شدند به آموزش و برنامه ریزی می‌پردازند. در ماجرای نوز بلژیکی، مسئول گمرکات و وزیر پست و تلگراف است که شورشی علیه وی به بهانه پوشیدن لباس آخوندی او برپا می‌شود. حیدر در تماس با مردم به ویژه در مسجد سپهسالار که برق کشی آنرا به عهده داشت، به سازماندهی اعتراض می‌پردازد.
در این هنگام شعار «ما عدالتخانه می‌خواهیم» گسترش می‌یابد.
 
ترورهای انقلابی:
حیدرخان در این بخش از خاطرات، چگونگی «ترکاندن بمب» را در «خانه مستبدین» تعریف می‌کند تا موجب ترس آنها شود. بمبی می‌سازد و به خانه علاء‌الدوله پرتاب می‌کند:
 «مقصود از ترکاندن بمب ترسانیدن مستبدین بود و بس. به این جهت شب ۱۵ جمادی الاولی ۱۳۲۵ من تنها در پی این ماموریت برخاسته تقریبا هفت ساعت از شب گذشته بمب بزرگی را که همراه داشتم در خانه علاءالدوله ترکانیده و به طرف باغ وحش حرکت کردم.»
 
فرار از تهران:
حیدرخان در این بخش خاطرات پس از به توپ بستن مجلس، فرار خود از تهران را بازگو می‌کند. برای سر حیدرخان جایزه‌ای ۱۰ هزار تومانی تعیین کرده بودند و برحسب اتفاق از این موضوع آگاه می‌شود. در راه به قزاقی برمی‌خورد که تلگراف جایزه برای سر حیدرخان را به خود او نشان می‌دهد. قزاق نمی‌دانسته که حیدرخان خود اوست.
حیدرخان در این وضعیت به قزاق می‎گوید: «من چندین بار حیدرخان را دیده‌ام و شخصا او را می‎شناسم ... می‌دانم که او از طهران فرار کرده و به طرف مرز روسیه می‎رود، چه خوب بود شما که از نجیب‌زادگان قزاق هستید با من شریک می‎شدید. شما یک اسب و یک نفر سوار به من بدهید... جایزه را نصف نصف تقسیم کنیم.» حیدر خان ادامه می‎دهد به این ترتیب با گرفتن یک اسب تندرو همراه با یک سواره نظام قزاق برای دستگیری خودش راهی مرز روسیه شد.
زمانی که حیدرخان با قزاق همراه، با امنیت به بندر انزلی می‎رسند، یادداشتی دست او می‌دهد که بدهد به همان «نجیب‌زاده قزاق» به این مضمون که «آقای محترم از این همراهی که در اختیار من گذاشتید نهایت تشکر را دارم... متاسفانه بازداشت آن شخص مورد نظر امکان‎پذیر نشد... کاسبی ما با یکدیگر جور نشد، به قول معروف قسمت ما نبود. سلامتی شما را طالبم- حیدرخان»
 
ترور اتابک:
با پادشاهی محمدعلی شاه و مخالف او با مشروطیت؛ اتابک از اروپا به ایران آمد و به سرکوب مخالفان و از بین بردن قانون اساسی مشروطه مشغول شد.
حیدرخان و همراهانش برای ترور اتابک به مجلس رفتند و اتابک که پس از نطق مورد تشویق روحانیون قرار گرفته بود را ترور کردند اما محمدعلی شاه بر همان سیاق سابق عمل می‌کرد و به چیزی جز نابودی کامل مشروطه و بازگشت به سلطنت مطلقه رضا نمی‌داد.
میرزا علی اصغرخان خان اتابک باید برای سرکوب جنبش به تهران فراخوانده شود. وی به جای علاء‌الدوله نشانده می‌شود. ترور وی در دستور کار مرکز غیبی قرار می‌گیرد. عملیات به دست عباس آقا تبریزی، تفنگ ساز و عضو مخفی کمیته غیبی در تهران که در پوشش زرگر کارگری می کند روز ۸ شهریور ۱۲۸۶در آستانه مجلس هنگام خارج شدن اتابک در کنار سید عبدالله بهبهانی صورت گرفت. حیدر در محل حاضر است تا عملیات را فرماندهی کند. در این عملیات عباس، کارگر تبریزی با تیر یک نگهبان زخمی می‌شود و برای اینکه زنده به دست دشمن نیفتد با تپانچه با شلیکی به دهان خود جان می‌بازد. در جیب او دو کپسول استرکنین و دستمالی سرخ یافت می‌شود. او دارای کارت عضویتی است به نام «عباس آقاصراف آذربایجانی-عضو انجمن نمره ۴۱-فدایی ملت».
 
ترور محمدعلی شاه:
در سال ۱۲۸۶ به ارزیابی کمیته مسلح انقلاب در «مرکز غیبی» محمدعلی شاه باید از میان برداشته می‌شد. لجستیک و آماده‌سازی‌ها، شناسایی و تهیه نقشه‌ محل رفت و آمد شاه، ... به وسیله حیدر انجام گرفت. روز عملیات و ساعت صفر مشخص شد. روز ۸ اسفند ۱۲۸۶ نمایندگان مجلس با شاه دیدار و گفتگو داشتند، بعدازظهر همان روز، هنگامی که شاه برای گردش به دوشان تپه می‌رفت، در هنگام گذر از خیابان باغ وحش تهران دو نارنجک به سوی خودرو او پرتاب شد و اما وی در آن روز در خودور نبود و در کالسکه نشسته بود. خودرو منفجر شد و چند تن کشته و زخمی شدند اما شاه جان سالم به در برد. کسروی می‌نویسد: "نقشه این کار را حیدر عمواوغلی کشیده و بمب را نیز او ساخته بود".
محمدعلی شاه برای سر حیدرخان ده هزار تومان جایزه تعیین کرد.
پس از سوءقصد به جان شاه، حیدرخان به همراه چند تن دیگر دستگیر شد. وی و یکی دیگر از متهمان که از اتباع روسیه بودند، به سفارت آن کشور تحویل داده شدند ولی مدارکی به دست نیامد که دالّ بر اثبات اتهام آنان باشد. در حالی‌که شایع بود روسها می‌خواهند حیدرخان را به سیبری بفرستند، شاه در نتیجه فشار انجمنهای انقلابی و برخی نمایندگان مجلس، به «استخلاص کسی که... او را قطعاً شریک در قصد کشتن خود» می‌دانست، تن در داد.
این ترور عزم محمدعلی شاه علیه مشروطه را جزم کرد و اقدامات خود علیه قانون اساسی و مجلس را آغاز کرد. با به توپ بستن مجلس توسط لیاخوف و آغاز استبداد صغیر فضای رعب و وحشت و ناامیدی کشور را فراگرفته بود.
 
حیدر پس از به توپ بستن مجلس به باکو رفت و در آن‌جا عده‌ای داوطلب فدایی را برای مبارزه با محمدعلی شاه و یاری مجاهدین تبریز روانه نمود و خود نیز به تبریز آمد.
و نامه سرگشاده شدید الحنی به محمد علی شاه می نویسد:
  "از طرف کمیته انقلاب ایران به سرپرستی حیدر خان عمواوغلی
    ما مصمم هستیم به تمام فشارها، زور گویی‌ها و جنایات و وحشی گری‌ها و تعدّی‌های شما که امروز مانند امواج پهناور، همه جای ایران را پوشانیده و شعله آن مظالم به آسمان رسیده‌است، با ضدّ ضربه‌ها پاسخ گوییم و به هر طریقی که شده به این وضع خاتمه دهیم. هیچ معنی و فایده ندارد که شما در کنجی نشسته و مشغول همجنس بازی باشید و نوکرهای شما، ملت نجیب و بدبخت ایران را غارت کنند و آنان را تا آخرین نخی که بر تن دارند لخت و سپس زندانی و معدوم کنند. هیچ دفاعی شما را تبرئه نمی‌کند.
    ملت ایران نه به شخص شما و نه به دولت شما مطلقاً اعتماد ندارد. شما باید از سلطنت استعفا داده کنار بروید و اعضا دولت شما به‌طور صلح جویانه به خانه‌های خود بروند و در کمال آرامش در آنجا بمانند و جای خود را به مدافعان با غیرت و با اراده ملت بسپارند. شما خود را شاه شاهان ایران و سلطان مستبد مطلق العنان کشور می‌دانید؛ ولی من به شما اعلام می‌کنم که هرگز چنین کسی نبوده‌اید؛ فقط یک مفتخور پست کثیف، رشوه خوار، آلوده و خائن به ملت و کشور هستید. تلاش شما برای چیست؟ شما در هر ساعت و دقیقه آماده‌اید تمام نعمات و موهبت‌ها، منافع، حقوق و استقلال کشور و وطن را در قبال یک دانه عدس به بیگانگان بفروشید.
    ... در حال حاضر از نظر ملت، شما پست‌ترین و منفورترین حیوان هستید و موجودی سقوط کرده. ملت نجیب ایران بدون استثنا از شما متنفر است…"
 
نیروهای دولتی خوی را محاصره کرده و مهلت ۲۴ ساعته برای تسلیم شدن می‌دهند و از طرفی نیروهای مجاهدین تلفات زیادی داده بودند.
حیدرخان دوباره دانش مهندسی نظامی خود را به کار می‌اندازد: «اسب خوبی داشتم. رفتم به آن سری بزنم. وقتی رفتم توی طویله یک زینی دیدم...فورا به خیال افتادم که می‌شود در این میانه چیزی قایم کرد که ترکیدنی باشد و آمدم و نشستم و خیال کردم که یک ماشین جهنمی ترکیدنی باشد...آن وقت آن را روی اسب بست و ول داد توی اردو و وقتی اسب داخل اردو شد از طرفی حمله کرد...و شب تا صبح نشستم ماشینی...ساختم...تازه هوا روشن شد که ماشین تمام شد. هیچ کس نمی‌دانست چه می‌کنم.»
سپس با روشنایی روز اسبی را که حامل بمب بود، به اردوی نیروهای دولتی می‌فرستند. سربازها به هوای اینکه اسب را برای خود بگیرند دنبال آن می‌افتند و بمب منفجر می‌شود و یاران حیدرخان به اردوگاه حکومتی یورش می‌برند: «نمی‌دانستند چیست و چه خبر است... عده کشته و زخمی و اسیر طرف در آن روز تقریبا هزار و صد نفر بود. چهار روز طول کشید تا دفنشان کردیم.»
 
نخستین دبستان نوین:
به پشتوانه حیدر بود که میرزا حسن رشدیه (۱۳۲۳-۱۲۲۹ خ) نخستین دبستان نوین در ایران را در خوی آغازید. به بیان احمد کسروی در تاریخ مشروطه:
 "عمو اوغلی به سامان شهر کوشیده، با بدخواهان مشروطه که در خوی نیز فراوان می‌بودند و از دشمنی‌های نهانی باز نمی‌ایستادند، نبرد می‌کرد....نیز به پشتیبانی عمو اوغلی و مجاهدان، میرزا حسن رشدیه، دبستانی برای بچگان، بنیاد نهاد. میرزا آقاخان مرندی، روزنامه‌ای‌ به‌نام‌«مکافات»‌پدید آورده، به‌پراکندن پرداخت."
سازمان سوسیال دموکرات (مرکزغیبی) روزنامه مجاهد را انتشار می‌دهد و مدرسه تربیت را بنیان می‌نهد.
 
آزادسازی تبریز:
او دیدار اول خود را از ستارخان چنین بیان می‌کند: «نزدیک خانه ستارخان، جمعی از رفقا را دیدم و شب را در منزل آنها ماندم و فردا یا من رفتم پیش ستارخان یا او آمد پیش من. در هر حال دیدم آن که ما خیال می‌کردیم نیست، شخصی است عوام.»
ستارخان بازوی نیرومند انقلاب مشروطه، که دسته‌های فدایی تحت رهبری حیدرعمواوغلی را تا آخرین روزهای مقاومت تبریزدرکنار خود داشت همیشه می‌گفته‌است: «حرف همان است که حیدرخان بگوید».
عارف قزوینی شاعر و ترانه‌سرای ایران، حیدر عمواوغلی را چکیده انقلاب نامیده و تصنیف معروف «از خون جوانان وطن لاله دمیده» را به حیدر عمواوغلی هدیه کرده‌است.
 
حیدرخان عمواوغلی در بخش دیگری از خاطرات خود به نمونه‌هایی از غارت کردن مجاهدین اشاره می‌کند که پس از فتح اموال مغلوب را می‌بردند، و او از این کار جلوگیری می‌کرد. در مشهد هم او زمانی که مردم قیام کردند، غارتگری را مردود می‌دانست.
 
در خاطرات مشهد گفته بود: «اما من ضد این ترتیبات بوده مطلقا راضی و مایل نبودم که به قدر ذره‌ای اسباب غارت و تاراج پیش بیاید.» و در خاطرات تبریز نیز تعریف کرده بود: «در راه ۹ نفر مجاهدین تبریز را دیدم که یکی قالی به دوش گرفته می‌بردند. هر ۹ نفر را حبس کردیم. دو ماه این بیچاره‌ها در محبس ماندند بدون اینکه کسی از آنها استنطاق بکند. ولی ما هم چاره نداشتیم، آدم نداشتیم و کار زیاد بود.»
 
مدت یازده ماه در سال ۱۲۸۷خورشیدی مشروطه خواهان برابر بیش از سی هزار نیروی مهاجم به فرماندهی عین الدوله [صدر اعظم شاه] و صمد شجاع‌الدوله و شجاع نظام مرندی مقاومت می‌کنند. با شکست عین‌الدوله و آزادسازی تبریز و مراغه و خوی و برخی شهرهای دیگر، محمدعلی شاه، صمدخان (شجاع‌الدوله) را به سرکوب می‌فرستد. وی، با چپاول خانه‌ها در مراغه به سوی تبریز روانه می شود، از شهریور ماه ۱۲۸۷ تا فروردین ۱۲۸۸ تبریز در محاصره و بمباران است.
 
شجاع نظام مرندی، فرمانده محاصره تبریز، فئودال خونریز و فرستاده محمدعلی شاه باید از میان برداشته می‌شد. حیدر بمب‌ پستی را آماده می‌سازد و با مهر ساختگی یک آیت‌الله سیف السادات روحانی همدست شجاع نظام، وی را به همراه پسر بزرگش، شجاع لشکر مرندی، از پای در آمدند. با کشته شدن شجاع نظام، با کشته شدن شجاع نظام،‌ سپاه شاه به فرماندهی صمدخان ساوجبلاغی (شجاع الدوله) در هم شکسته شد. احمد کسروی ترور شجاع نظام به دست حیدرخان را «یکی دیگر از شاهکار‌های آزادی‌خواهان بویژه حیدرخان» توصیف می‌کند.
در مبارزه با جریان مقابل مشروطه‌خواهان حیدرخان از ابتکاراتی بدیع استفاده می‌کرد؛ مثلا در یکی از روز‌های جنگ که سپاه مشروطه‌خواهان محاصره بود، حیدرخان بمبی در زین اسب پنهان کرد و آن را بین سپاه دشمن فرستاد. دشمنان با دیدن اسب بدون سوار دور آن تجمع کردند و تا یکی از آن‌ها خواست راکب اسب شود انفجار رخ داد و ۲۶ نفر کشته شدند.
 
صمد بهرنگی، در مقاله "آذربایجان در جنبش مشروطیت"، می‌نویسد:
 "یکی دیگر از کارهای جالب حیدر عمو اوغلی، حل مساله نان در خوی بود. محتکران و انبار داران، مردم را در گرسنگی و زحمت نگاه می داشتند و حاضر نمی‌شدند گندم خود را بفروشند. حیدر عمو‌اوغلی با کاردانی و جانفشانی در مدت کوتاهی (ده روز) مشکل نان را در خوی به خوبی حل کرده، پوزه محتکران و دشمنان خلق را به خاک مالید و مردم به قدردانی از قهرمان زحمتکش خود شعر گفتند و سر زبان ها انداختند.
عمو اوغلی گلدی خویا
خویلو لارا قرار قویا
یتیم لرین قارنی دویا
یاشاسین گوزل عمو اوغلو ...
... یعنی که ... عمو اوغلو به خوی آمد و برای خوئی‌ها قرار و مدار گذاشت تا شکم یتیمان سیر شود. زنده باد عمو اوغلوی خوب! عمو اوغلو سوار درشکه شده، اسبش را تیمار داد و نان به دو شاهی تنزل کرد. زنده بادعمو اوغلوی خوب اینجا راسته بازار است. دسته‌های مجاهدین می‌آیند. سرکرده شان حیدر عمو اوغلو است... بقالی‌ها و بازار چراغانی کردند فقیر به یک نظر شکمش سیر شد. او برای هر کاری قانون گذاشت... »
 
شعر "وفای به عهد" را می توان نخستین شعر نو ایران دانست که حدود صد سال پیش توسط ابوالقاسم لاهوتی سروده شده است و در آن ماجرای شکستن محاصره تبریز توسط مشروطه خواهان را با زبانی موثر و رشک انگیز و در عین حال روان و ساده شرح می دهد:
اردوی ستم خسته و عاجز شد و برگشت
برگشت، نه با میل خود، از حمله‌ی احرار
ره باز شد و گندم و آذوقه به خروار
هی وارد تبریز شد از هر در و هر دشت
از خوردن اسب و علف و برگ درختان
فارغ چو شد آن ملت با عزم و اراده،
آزاده زنی بر سر یک قبر ستاده
با دیده ای از اشک پر و دامنی از نان
لختی سر پا دوخته بر قبر همی چشم
بی جنبش و بی حرف، چو یک هیکل پولاد
بنهاد پس از دامن خود آن زن آزاد
نان را به سر قبر، چو شیری شده در خشم:
- در سنگر خود شد چو به خون جسم تو غلتان
 تا ظن نبری آن‌که وفادار نبودم
فرزند! به جان تو بسی سعی نمودم
روح تو گواه‌ست که بویی نبُد از نان
مجروح و گرسنه ز جهان دیده ببستی
من عهد نمودم که اگر نان به کف آرم،
اول به سر قبر عزیز تو گذارم
برخیز که نان بخشمت و جان بسپارم
تشویش مکن، فتح نمودیم، پسر جان!
اینک به تو هم مژده آزادی و هم نان
و آن شیر حلال‌ات که بخوردیم ز سینه
مزد تو، که جان دادی و پیمان نشکستی           
 
اشغال تبریز توسط روس ها:
پس از پیروزی انقلاب مشروطه و در سال ۱۹۱۰ میلادی دولت ایران برای نخستین بار از دولت آمریکا درخواست اعزام یک هیئت مستشاری در امور اقتصادی و مالی می‌نماید.
مورگان شوستر ، در اواسط ماه مه سال ۱۹۱۱ شروع به کار کرد. تسلط یک آمریکایی بر امور مالیه ایران با مخالفت شدید روسیه و انگلستان مواجه شد، ولی مورگان شوستر بی‌اعتنا به این مخالفت‌ها به کار خود ادامه می‌داد تا این که ماجرای شورش شعاع‌السلطنه برادر محمد علی شاه مخلوع برای اعاده وی به مقام سلطنت و اقدام دولت برای ضبط اموال او، بهانه‌ای به دست روس‌ها داد تا برای انفصال و اخراج مورگان شوستر از ایران، دولت ایران را تحت فشار قرار دهند.
شوستر پس از ابلاغ حکم دولت در باره توقیف و ضبط املاک شعاع‌السلطنه عده‌ای از مأمورین ژاندارم خزانه را برای ضبط پارک شعاع السلطنه فرستاد و به زور پارک را متصرف شد.
دولت روسیه بلافاصله واکنش نشان داد و به این بهانه که شعاع‌السلطنه به بانک روس مقروض است و اموال وی تا تسویه حساب با بانک، باید در اختیار دولت روسیه باشد، به دولت ایران اولتیماتوم داد که فوراً پارک شعاع‌السلطنه از ژاندارم‌های خزانه تخلیه کند. دولت ایران در مقابل این تهدید به دولت انگلیس متوسل می‌شود و سر ادواردگری وزیر خارجه وقت انگلستان حق را به روس‌ها می دهد.
وثوق الدوله وزیر خارجه وقت ایران با لباس تمام رسمی به سفارت روسیه رفته، ضمن عرض معذرت، تصمیم دولت را به تخلیه پارک شعاع السلطنه از ژاندارمهای خزانه به اطلاع وزیرمختار روس می‌رساند؛ ولی روس‌ها ضمن اعلام این مطلب که قشون روس به طرف ایران حرکت کرده، خواهان اخراج مستر شوستر و تأمین خسارت و هزینه لشکرکشی روسیه به ایران می شوند.
دولت اولتیماتوم روسیه را به اطلاع مجلس شورای ملی می‌رسانید و مجلس به اتفاق آراء آن را رد کرد، ولی رئیس و اعضای دولت که تهدید روس‌ها را جدی می‌دانستند، مجلس را تعطیل کردند و اولتیماتوم روسیه را که انفصال و اخراج مورگان شوستر از ایران یکی از شرایط آن بود، پذیرفتند.
 
عارف قزوینی، شاعر ملی‌گرا و مشروطه خواه قطعه‌ای در این باره سرود:
ننگ آن خانه که مهمان ز سر خوان برود              جان نثارش کن و مگذار که مهمان برود
گر رود شوستر از ایران، رود ایران بر باد                ای جوانان مگذارید که ایران برود
ارتش روس به بهانه رد اولتیماتوم تزار از طرف مجلس ایران در تاریخ (۲۹ آذر ۱۲۹۰) به تبریز هجوم آورد و شهر را اشغال کرد و صمدخان شجاع الدوله را به حکمرانی و فرمانروایی تبریز گماشتند و به کمک وی نزدیک به۱۰۰ انقلابیون را دستگیر و شکنجه، سر بریدند، شقه کردند و به دار آویختند در میان آن‌ها ثقةالاسلام تبریزی و رهبران مرکز غیبی، حاج علی دوافروش، پسر علی موسیو و دیگران بودند.
 
فتح تهران:
سرانجام در سال ۱۲۸۸ مقاومت مشروطه‌خواهان نتیجه داد و تهران فتح شد.
 
مرکز غیبی:
«مرکز غیبی» تشکیلات سازمان زیرزمینی بود که با ورود حیدر به تبریز در سال ۱۹۰۴ م/۱۲۸۳خ، در آذربایجان پایه‌گذاری شد.
«احمد کسروی» می گوید:
در راه تشکیل سازمان سراسری آن در ایران، کربلایی علی‌مسیو به اتفاق دو پسرش، به همراهی حیدرخان عمواوغلی و برخی دیگر مانند بشیر‌قاسموف، حسین سرابی، سوچی میرزا، قره داداش، نقش اصلی را داشتند.
مرکز‌های غیبی به رهبری علی مسیو و حیدر، در نشست هایی که در تاریکی صورت می‌گرفت آموزش می‌دیدند. هر حوزه از ۷ تا ۱۱ عضو تشکیل می‌شد و رهنمود می‌گرفت.
ترور ناصرالدین شاه در آستانه جشن پنجاهمین سال سلطنت وی به دست میرزا‌رضا کرمانی،‌ به ‌سازماندهی حیدر نسبت می‌دهند. میرزا رضا در زیر سخت‌ترین شکنجه‌ها لب به سخن نگشود و به دار آویخته شد.
 
فرار مجدد حیدر از ایران:
ابراهیم صفایی در کتاب رهبران مشروطه درباره آیت الله سید عبدالله بهبهانی و عملکرد حیدر خان می نویسد: «اعتدالیون مجلس که اکثریت داشتند، بیشتر از بهبهانی تبعیت می کردند، به همین مناسبت، دموکراتها (در رأس آنها تقی زاده) که جبهه تندرو و انقلابی مجلس بودند، با بهبهانی، مخالف شدند. آنها ظاهراً معتقد بودند که او نفوذ خود را برتر از مشروطه می داند و مجلس را تضعیف می کند، ولی در باطن، شخصیت و نفوذ او را مانع پیشرفت مقاصد خود می دانستند، به همین دلیل نقشه قتل بهبهانی کشیده شد. جمعه 8 رجب 1328 ه.ق/ 24 تیرماه 1289 ه.ش، در آغاز شب، حیدر عمواوغلی و رجب سرایی و دو نفر دیگر، طبق نقشه ای که با نظر سران دموکرات طرح شده بود، در حالی که سروصورت خود را مستور کرده و به قیافه رهزنان نقابدار درآمده بودند، به منزل بهبهانی رفتند، با عجله راه پله های ایوان تابستانی را پیش گرفتند و با سه گلوله پیاپی، او را به قتل رساندند.
نبرد بین دو گروه اعتدالیون و دموکرات‌ها که هر کدام نماینده یک نیروی فکری-سیاسی در ایران معاصر بودند هر روز بیشتر می‌شد. در این زمان حیدرخان به تحریک سیدحسن تقی زاده دچار بزرگترین اشتباه سیاسی خود شد و سید عبدالله بهبهانی را ترور کرد.
روحانیون خواستار تبعید تقی زاده شدند و اختلاف بین دو حزب به درگیری و قتل یکدیگر رسید. با نخست وزیری مستوفی الممالک، دولت خواستار خلع سلاح همه گروه‌ها شد که به خشونت‌ها پایان دهد. اما اعتدالیون از تحویل سلاح‌های خود امتناع کردند و در نتیجه یپرم خان و یارانش آن‌ها را محاصره کرده و خلع سلاح کردند.
برای کنترل ترورها قرار بر خلع سلاح مشروطه خاواهان شد. ستار خان و باقر خان نپذیرفتند و در مقابل یپرم خان که الان رئیس نظمیه بود قرار گرفتند و در پارک اتابک به محاصره در آمدند.
حیدر عمواغلی به اتفاق فداییان زیر فرمانش، در خلع سلاح مجاهدان در پارک اتابک (30 رجب 1328) شرکت داشت. در جریان همین خلع سلاح بود که ستارخان زخمی و خانه‌نشین شد.
 
حزب «اعتدال» به رهبری سید‌عبدالله بهبهانی در پی ترور حیدر بود و در دو عملیات و تیراندازی در ترور وی ناکام ماند. پسر عموی حیدر، تیمور (عبدالجبار) و تنی چند از اعضاء شناخته شده حزب سوسیالست ایران در شمار جانباختگان بودند. حیدر در پی ترور بهبهانی دستگیر و ۴۰ روز در بازداشت به سر برد و سپس آزاد شد.
با کشف شدن مخفی گاه حیدر، یپرم‌خان ارمنی از دوستان حیدر که اینک رئیس وقت نیروهای انتظامی بود، به وی پیام فرستاد که هرچه زودتر از ایران خارج شود. محمود محمود، تاریخ نگار (۱۳۴۴-۱۲۶۱خ) از دوستان حیدر خان، که او را مخفی کرده بود، درخاطرات خود می‌نویسد:
"سید عبداله بهبهانی به دست یاران حیدر عمو اوغلی کشته شد...... شبی یفرم رئیس نظمیه که آزادیخواه با ایمان و با حزب دمکرات باطناً همکار بود توسط آرسن ارمنی برادر بوغوس (که هر دو از اجزای نظمیه بودند) پیغام فرستاد که به مقامات دولتی، اطلاعاتی دربارۀ محل اختفای آن شخص مهمان رسیده و صلاح است هرچه زودتر از ایران برود. وسائل رفتن حیدرخان از ایران فراهم گردید. حیدرخان در لباس چهاروادار (چهارپادار) از تهران به مشهد و از راه عشق‌آباد  به روسیه و از آنجا به فرانسه و سویس رفت و در اروپا به همکاران لنین  پیشوای انقلاب روسیه پیوست.»
 
حیدر در سر راه خود به اروپا، در روسیه به دروغ به محمدعلی میرزای مخلوع قول داد که برای بازگرداندن تاج و تختش به او کمک کند و مبلغ گزافی از وی گرفت و بعدها گفت: «غرض این بود که از پول محمدعلی شاه که مایه قدرت و فساد او بود کاسته شود».
 
حیدر و یپرم:
حیدرخان و یپرم خان ارمنی دوست بودند. مردم یپرم خان را «یپرم بمب‌انداز» و حیدرخان را که پیشتر به حیدربرقی مشهور بود «حیدر بمبیست» نامیدند.
 منزلت این دو مبارزه به قدری بود که ادیب الممالک فراهانی در شعری اینگونه وصفشان کرد: «چشم مست تو مگر یپرم بمب‌انداز است/ یا ز ترکان صحیح‌النسب قفقاز است» که در بیت اول به یپرم خان اشاره می‌شود و بیت دوم دلالت بر حیدرخان دارد.
 
تاسیس حزب کمونیست:
 حیدرخان به روسیه و از آن‌جا به فرانسه و سوئیس رفت و در سوئیس با لنین دیدار می‌کند. حزب عدالت در سال ۱۹۱۷ حزب عدالت تاسیس و سال ۱۹۲۰ به حزب کمونیست ایران تغییر نام می دهد.
پس از پایان جنگ جهانی نخست و پیروزی انقلاب اکتبر، حیدر عمو‌اوغلی به ‌شوروی شتافته و در جنگ داخلی علیه نیروهای ضدانقلاب در شوروی شرکت می کند.
 
شرکت در نخستین کنگره انترسیونالیستی شرق:
حیدر در اولین کنگره خلق‌های شرق در ۲۵ ذیحجه ۱۳۳۸ ریاست کمیته مرکزی حزب کمونیست جدید را بر عهده داشت.
به دعوت لنین، سلطانزاده (میکائیلیان) و عمو اوغلی در سال ۱۹۱۹، در نخستین کنکره انترناسیونال سوم که در پتروگراد برگزار می‌شد، به نمایندگی از کمونیست های ایرانی شرکت کردند. شرکت کنندگان در این کنگره، نریمان نریمانوف رئیس جمهور آذربایجان شوروری، زینوویف (رهبر کمینترن) رادک آلمانی، جعفر جوادزاده (پیشه وری)، آقایف (کامران آقازاده و چلنگریان و... حیدر برای هیئت اجرائیه انتخاب شد). کنگره با شرکت ۱۸۹۱ نفر نماینده که ۱۹۲ نفر از ایران، ۳۳۹ نفر از ترکیه، و ۵۵ زن که یازده نفر از آنان ایرانی بودند برگزار می‌شد.
 
تزهای حیدر عمواغلی:
در ماه آوریل سال ۱۹۲۰، دومین کنفرانس حزب عدالت در باکو برگزار شد و حیدر ماهیت و روند انقلاب ایران را ارزیابی کرد و تزهایی پیش روی گذاشت. سرانجام کنکره حزب عدالت در ۳۰ خرداد سال ۱۲۹۹(۲۲ ژوئن ۱۹۲۰) در انزلی برگزار شد. حیدرعمو اوغلی به سبب شرکت در جنگ علیه ضد انقلاب داخلی در شوروی نتوانست شرکت جوید. کمیته مرکزی در برگیرنده‌ی 15 نفر به دبیرکلی سلطانزاده (میکائیلیان) رهبری حزب را به عهده گرفت.
حزب: ۱- مبارزه در راه سرنگونی سلطه امپریالیسم و مصادره سرمایه های امپریالیستی ۲- مصادره املاک ارباب ها و ملاکین ۳- رسمی شناختن حق تعیین سرنوشت برای خلق های تحت ستم ملی در ایران ۴ – دوستی و اتحاد با کشور شوراها را مهمترین مواد برنامه‌ای خود اعلام کرد.
سلطانزاده به مسئولیت هایی در شوروی و کمینترن فراخوانده شد و حیدر به رهبری حزب برگزیده شد.
 
فرقه کمونیست با دو برنامه مغایر هم کارش را شروع کرد که یکی را حیدرخان نوشته بود و دیگری را آوتیس سلطانزاده.
این همان اختلافی بود که در میان حزب سوسیال دمکرات روسیه به انشعاب منجر شد. منشویک ها مرحله انقلاب را بورژوایی می دانستند ولی بلشویک ها پریدن از روسیه نیمه فئودالی به سوسیالیسم را با رهبری حزب میسر می دانستند.
 یرواند آبراهامیان مغایرت این دو برنامه را چنین بیان بیان می‌کند: «بر اساس بیانیه اول که سلطانزاده آن را نوشته بود، ایران انقلاب بورژوازی را تکمیل کرده بود و اکنون برای انقلاب کارگری-دهقانی آمادگی داشت. نویسنده بیانیه با اعتقاد به اینکه انقلاب سوسیالیستی نزدیک است، تقسیم فوری اراضی، تشکیل اتحادیه‌های صنفی و سرنگونی مسلحانه بورژوازی و سخنگویان روحانی آن و همچنین پادشاهی، اشرافیت فئودال و امپریالیست‌های انگلیسی را خواستار شده بود.»
آبراهامیان می‌نویسد: «استدلال بیانیه دوم به قلم حیدرخان سوسیال دموکرات معروف که به حزب کمونیست پیوسته بود، این بود که ایران بیشتر به سوی انقلاب ملی در حرکت است تا انقلاب سوسیالیستی. نویسنده بیانیه بر این باور بود که بنابر شواهد اقتصاد کشور هنوز ماقبل سرمایه‌داری است، دولیت همواره دست فئودال‌هاست و اعضای طبقه پرولتاریا اغلب لمپن هستند. روستاییان همچنان به خرافات مذهبی باور دارند. نتیجه‌گیری بیانیه این بود که رهبری همه طبقات ناراضی به ویژه دهقانان، خرده بورژوا و لمپن پرولتاریا غلبه امپریالیسم خارجی و دست نشاندگانش وظیفه ضروری فرقه کمونیست است.»
در ابتدا سلطانزاده به عنوان دبیرکل حزب انتخاب شد، ولی پس از برگزاری کنفرانس ملل شرق در باکو برنامه متعادل‌تر حیدر خان مورد توجه قرار گرفت و خود حیدر خان به عنوان دبیرکل حزب انتخاب شد.
 
پیوستن به نهضت جنگل:
در اردیبهشت ماه سال ۱۲۹۹ خ، ارتش سرخ شوروی به عنوان پیگرد ارتش ضد انقلابی روس های سفید وارد بندر انزلی شد و پیمان اتحادی بین حزب کمونیست های ایران و شوروی و میرزا کوچک خان بسته می‌شود و در پنجم ماه ژوئن ۱۹۲۰، جمهوری شورائی موقت گیلان، اعلام موجودیت کرد. در این حکومت انقلابی، میرزا کوچک خان سر کمیساریا و وزارت جنگ را به عهده داشت.
به زودی اختلاف بین میرزا و  احسان الله خان روی می‌دهد.
حیدر در اردیبهشت ماه سال ۱۳۰۰، با اسلحه و پول و شماری نیروی رزمی وارد انزلی می‌شود و می‌کوشد تا در دیداری میرزا و احسان الله خان را به آشتی فراخواند. در فومن،‌ نزدیکی رشت، میرزا کوچک خان و احسان اله خان دیدار کرده و کمیته رهبری نوینی برگزیده شد. در چهارم ماه اوت ۱۹۲۱، دولت انقلابی جدید گیلان اعلام موجودیت کرد و کمیته ای به نام "کمیته انقلاب ایران" تشکیل شد. در این کمیته، افراد زیر عضویت داشتند. ۱- میرزا کوچک خان ۲-حیدر عمو اوغلی 3- احسان اله خان ۴ – خالو قربان (هرسینی) ۵- میرزا محمدی.
 
نامه میرزا کوچک خان به لنین:
"...قرارمان با نمایندگان روسیه این بود که مسلک اشتراکی بین اهالی پروپاگاند نشود ولی رفیق «ابوکف» که خود را گاهی نماینده روسیه و زمانی نماینده کمیته عدالت معرفی می کند، با چند تن از اشتراکیون ایرانی که از روسیه آمده اند و از اخلاق و عادات ملت ایران بی اطلاعند، به وسیله میتینگ و نشر اعلامیه در کارهای داخلی حکومت (حکومت موقت جمهوری گیلان) مداخله و آن را از اعتبار ساقط و زیر پایش را خالی می کنند و بدین طریق عملاً قوای نظامی انگلیس را تقویت می نمایند. حتی من و رفقایم را آلت دست سرمایه داران معرفی و کار انقلاب را به تخریب کشانده اند. از تمام نقاط ایران علیه تبلیغات اشتراکی اعتراض شده و اظهار داشته اند که هیچگونه مساعدتی به انقلاب نخواهند نمود، مخصوصاً اهالی گیلان که تا چندی پیش حاضر بودند خود را به آب و آتش بزنند، از عملیات اشخاص مزبور اظهار تنفر نموده و حتی حاضر شده اند به ضد انقلاب اقدام کنند..."
کوچک خان برای رفع منازعات از روس ها کمک می خواهد و حیدر عمواغلی برای رفع اختلافات می آید. اما آمدن حیدرخان، مصادف شده بود با توافق‏‌های لندن - مسکو و مسکو - تهران و خالی شدن پشت مجاهدین توسط مسکو.
 
احسان‌الله خان دوستدار (۱۲۶۳ - ۱۳۱۷ ) ملقب به رفیق سرخ، از جمله مجاهدین صدر مشروطه بود که در سال ۱۲۸۸ در فتح تهران و برانداختن استبداد صغیر محمدعلی شاه مشارکت کرد. مدتی بعد به کمیته مجازات پیوست اما پس از مدتی به گیلان گریخت و در آستانه انقلاب اکتبر به میرزا کوچک خان پیوست.
در ۹ مرداد ۱۲۹۹ طرفداران شوروی با رهبری و حمایت فرمانده قوای مسلح شوروی در رشت بر ضدّ میرزا کودتا کردند. آن‌ها همه طرفداران میرزا را دستگیر و بازداشت نمودند؛ و دولت جدیدی معرفی کردند که در آن احسان الله خان با عنوان سرکمیسر و کمیسر خارجه و سید جعفر پیشه‌وری به عنوان کمیسر داخله حضور داشتند. عدم استقبال مردم از حکومت جدید و همچنین اختلاف بین خود کمونیستها بر سر دوستی یا دشمنی با میرزا، دولت کودتا را به بن‌بست کشاند؛ بنابراین کمونیست‌ها پس از مدتی با میرزا از در دوستی درآمدند.
احسان الله خان عجولانه به تهران حمله کرد و شکست خورد. او در مرداد ۱۳۰۰، بدون اطلاع کمیته انقلاب و بدون آمادگی نظامی با دو هزار نفر نیرو به تهران حمله کرد. اقدام نظامی احسان‌الله خان منجر به شکست فاحش و فرار وی شد. اختلافات بالا گرفت و حیدر برای فیصله اختلافات وارد ماجرا شد. سران انقلاب پس از این واقعه برای تشکیل دولت جدید مجددا ملاقات و توافق کردند و در نتیجه این توافق در ۱۳ مرداد ۱۳۰۰ تشکیل دولت جمهوری شورایی گیلان (جمهوری سوم) اعلام شد. در دولت جدید، میرزا کوچک‌خان سرکمیسر و کمیسر امور مالی شد.
در تابستان ۱۳۰۰ گیلان عملا به چهار بخش تقسیم شده بود به این ترتیب که: انزلی در دست حیدرخان، رشت زیر نظر خالو قربان، فومن زیر نظر میرزا کوچک‌خان و لاهیجان زیر نظر احسان‌الله خان.
 
نیروهای خالو قربان تسلیم قوای سردار سپه شدند و بخش چپ‌گرای جنگل یعنی احسان الله خان و رفقایش به خاک شوروی گریختند. میرزا با قوای خود در صومعه سرا حضور داشت که بی‌طرف مانده و در فکر تجدید قوا بود. در پایان قوای قزاق از فرصت استفاده کرده و طی شبیخونهای متعدد نیروهای جنگل را وادار به عقب‌نشینی کردند و بعضی از سران تسلیم یا کشته شدند. میرزا همراه با تنها یار وفادارش، گائوک آلمانی معروف به هوشنگ، جهت رفتن به نزد عظمت خانم فولادلو (حاکم خلخال)، که همیشه از میرزا حمایت می‌کرد، به طرف کوه‌های تالش حرکت کردند، ولی گرفتار بوران و طوفان گردیدند و سرانجام زیر فشار سرما و برف در ۱۱ آذر ۱۳۰۰، درحالی که میرزا، هوشنگ را به کول گرفته بود، از پای درآمد.
خبر درگذشت میرزا به گوش محمدخان سالارشجاع برادر امیر مقتدر طالش که از بدخواهان میرزا بود، رسید. نامبرده به همراه شماری تفنگچی به خانقاه گیلوان خلخال رفت و اهالی را از دفن اجساد منع کرد. سپس دستور داد یکی از همراه وی به نام رضا اسکستانی از اهالی روستای اسکستان خلخال، سر یخ زده میرزا را از بدنش جدا کند.
نهایتاً احسان‌الله خان در ۱۳۰۰ شمسی به آذربایجان شوروی گریخت و در اواخر دهه ۱۹۳۰میلادی، در جریان تصفیه‌های استالینی کشته شد. وی عموی آرامش دوستدار است.
 
مرگ حیدر:
حیدر با میرزا توافق کردکه جلسه ای برای حل اختلافات شان بگذارند.
روز ۲۹ سپتامبر ۱۹۲۱در ملاسرا حیدر و یاران، چشم به راه میرزا و همراهانش بودند. به ناگهان محل دیدار،‌ از هر سو به آتش کشیده شده و گلوله باران می‌شود. حیدر عمو اوغلی و خالو قربان، خود را از عمارت بیرون انداخته و هر یک راه گریزی یافتند.
 حیدر زخمی شده بود و راه جنگل را نمی شناخت. سرانجام به‌دست نیروهای وابسته به میرزا به فرماندهی حسن‌خان آلیانی (معین الرعایا) دستگیر شد و تیرباران می شود.
خالو قربان بعد از ورود به رشت احسان‌الله خان را ملاقات کرد و متفقاً نیرویی مرکب از کرد‌ها و چریک‌های روسی برای مصاف با میرزا ترتیب دادند. نفرات خالو قربان و احسان‌الله ظرف بیست و چهار ساعت شهر را تحت کنترل گرفتند. بدینسان، پیش از آنکه قوای دولتی برای پایان دادن به قضیۀ گیلان عازم شود انقلاب از داخل پاشیده بود. خالو قربان و احسان‌الله خان نیز با میرزا می‌جنگیدند.
خالو قربان در برابر رضاخان سر فرود آورد و سر میرزا را به تهران فرستاد. سپس به جنگ اسمعیل سمیتقو فرستاده شد و در آنجا کشته شد.
معین الرعایا هم تسلیم رضاخان شده و به حکومت فومنات می‌رسد اما به زودی به‌دست ابراهیم ندامانی (سه‌شنبه‌ای) ترور می‌شود و ابراهیم نیز دستگیر شده و به تهران فرستاده می‌شود و به دستور سرهنگ فضل‌الله زاهدی (سپهبد بعدی) اعدام شد.
در اینکه میرزا چقدر از قتل حیدرخان اطلاع داشت یا بدان راضی بود، اختلاف بسیار است. میرزا خود گفته بود که بدان قتل راضی نبوده. اما ملک الشعرا بهار در "تاریخ احزاب سیاسی ایران"، می‌نویسد:
 "حیدرخان عمو اوغلی که از احرار دموکرات بود، به دست میرزا کشته می شود...."
 
در سال ۱۳۷۵ کتابی به وسیله‌ی نوه معین الرعایا، شاهپور آلیانی منتشر شد که قاتل حیدر را شخص معین الرعایا می‌داند و با ذکر سندی این جنایت را افتخار خانوادگی خود می‌شمارد و می‌گوید: «کشتن فردی کمونیست که در نهضت جنگل نفوذ کرده بود مایه افتخار است.»
 
میرزا کوچک خان پس از تسلیم نیروهایش به رضا خان، همراه با گائوک آلمانی روانه تالش می‌شود تا خود را به خلخال برساند. اما در گردنه آستارا (گیلوان) گرفتار برف و کولاک شده و جان می‌سپارند. محمدخان سالار شجاع،‌ ‌سر میرزا را بریده و برای برادر خود، امیر مقتدر تالشی می‌فرستد. خالو قربان،‌ به نشانه‌ی خوش خدمتی سر بریده میرزا را به‌رسم ارمغان برای سردار سپه (رضاخان)  و رضا خان هم‌ سر میرزا را دوباره به گیلان بازمی‌گرداند تا در کنار جسد وی در گورستان حسن آباد و سپس در «سلیمان داراب» رشت، ‌به خاک سپرده شود.
 
ابوالقاسم لاهوتی در مثنوی بلندی و طی گفتگوهایی خیالی، تیرباران حیدر را به میرزا نسبت داده است. لاهوتی می گوید کمونیست ها به خاطر منافع طبقات فرودست با کوچک خان درافتادند و  بر زبان کوچک خان سخنان سخیفی در دفاع از طبقات بالادست می نهد و نهایتا مرگی قهرمانانه را برای عمواغلی رقم می زند:
 
سپاه شاه در سمت جنوب جاده تهران
قشون ملی اندر شهر رشت و جنگل گیلان
یکی مامور سلطان دیگری محکوم کوچک خان
یکی اردوی تاج و دیگری فرمانبر اعیان
فقط بهر نجات کارگر و آزادی دهقان
بُد اندر داخل اردوی دوم، هیئتی پنهان
شه ثانی- رئیس لشکر ملی- خبر شد زان،
به خود گفت الحذر این از برای من خطر دارد
همین مانده که همراه دهاتی های خر گردم
پس از این شان و شهرت، فعلة بی پا و سر گردم
ندارم کار دیگر، غیر از این که کارگر گردم
پس از آقایی و فرمانروایی، رنجبر گردم
نه من باید که در تاریخ این دوران سَمر گردم
در ایران شخص اول، شاه بی تاج و کمر گردم
اگر همدست مشتی مردم بی سیم و زر گردم،
پس این جاه و جلال و دولت و شوکت چه خواهد شد؟
 
خطاب صدر ملیّون به صدر اجتماعیون:
 
تو می کوشی که این کشور به چنگال بلا افتد؟
تو می خواهی که این کشتی به گرداب فنا افتد؟
وطن در زیر پای کارگرهای گدا افتد؟
امور مملکت، در دست مشتی اشقیا افتد؟
سپس هر خاندان آبرو مندی، ز پا افتد؟
بود هر ادم با استخوانی، بینوا افتد؟
نکوتر ان که سر از جسم امثال شما افتد
 
پاسخ صدر اجتماعیون به صدر ملیون:
به او حیدر عمواوغلی داد پاسخ با لبی خندان
که نبود این چنین افکار پستی لایق انسان
زِ رنج فعله و دهقان، جهان گردیده آبادان
نه ملت هست و نی ایران، بدون فعله و دهقان....
زِ حبس پیشوای خود، قوای اجتماعیون
پریشان بود و دشمن شاد از این کردار نامیمون
از این رو طالع اردوی دولت گشت روزافزون
سپاه شاه رو در حمله از کهسار و از هامون....
در آن تاریکی شب، هیئتی وارد به زندان شد
سپس برقی بزد کبریتی و شمعی فروزان شد
به پیش اهل زندان، صدر ملیون نمایان شد
سخن کوتاه حیدر با رفیقان تیرباران شد
چو در خون جسم او در راه صنفِ فعله غلتان شد،
غم جانش نبُد، در غصة مزدور و دهقان شد
به غیر از رنگ خون، از چشم او هر رنگ، پنهان شد
زمین خون، آسمان خون، دشت و کوه و شهر و جنگل خون
....
زِ بس خون رفت از جسمش، جهان شکل دگر دیدی
زمین در لرزش و افلاک را آسیمه سر دیدی
زِ هر سو صدهزاران بیرق خون، جلوه گر دیدی
پسِ هر بیرقی، افواج صنف کارگر دیدی
اساس ظلم و استثمار را زیر و زبر دیدی
بساط مفتخواری زیر پای رنجبر دیدی
در آن دم جان شیرینش که این نقش و صور دیدی
برون شد از دهانش با صدای زنده... بادا.... فع ....
 
احسان طبری واقعه ملاسرا و کشته شدن حیدرخان را ناشی از بدگمانی میرزا به دیگر اعضای نهضت و توطئه یارانش می‌داند.
 
امیرحسین فردی نویسنده کتاب «کوچک جنگلی» معتقد است که حیدرخان به دست مجاهدان جنگل ولی خودسرانه کشته شد و میرزا در این کار نقشی نداشت.
 
افشین پرتو، پ‍‍ژوهشگر جنبش جنگل و نویسنده کتاب در دست انتشار «گیلان و خیزش جنگل» تحلیل دقیق‌تری ارائه می‌کند:
 «عصر حیدرخان عمواوغلی به پایان رسیده بود. حکومت بلشویکی با حکومت تهران کنار آمده بود. جنگ جهانی تمام شده بود و حکومت بلشویکی می‌کوشید با پذیرش زمانه نو زمینه مناسبی برای ادامه حیات سیاسی خود پدید آورد و در این زمینه نو باید بسیاری از کسانی را که بازیگران صحنه‌های پیشین بودند یا دچار دگرگونی نقش می‌‌نمودند یا از صحنه کنار می‌نهادند. با این همه نمی‌خواستند خود را به عنوان کنار نهنده یا از میان بردارنده این گونه آدم‌ها بشناسانند، پس باید از میان برداشتن آن‌ها به گردن کسان دیگری می‌افتاد. از میان بردارنده حیدرخان می‌توانست انگلیس، شوروی و یا نیروهای هنوز در ستیز جنگل باشند.»
 پرتو که اخیرا به دست‌نوشته خاطرات احسان‌الله دست یافته در خصوص اینکه احسان‌الله خان چه نظری در خصوص کشته شدن عمواوغلو داشته می‌گوید:
 «او نه به صراحت ولی به نوعی با طعنه و کنایه در برگ‌های پسین خاطرات خود، در آن زمانی که خود او نیز به سبب روشن شدن تلاشش برای کنار آمدن با رضاشاه و بازگشتن به ایران مورد آزار حکومت مسکو قرار می‌گیرد، گناه کشته شدن حیدرخان را به گردن حکومت بلشویکی می‌اندازد. در سندی به دست آمده از مرکز اسناد وزارت امور خارجه انگلیس که حاوی گزارشی است از یک جلسه‌ تصمیم‌گیری برای پدیداری زمینه‌ گفت‌وگو میان دولت ایران و میرزا کوچک‌خان، اشاره‌ای به پدیدآیی ماموریتی برای زدودن چهره‌های ناخرسند این مذاکرات شده است. حال اینکه این تصمیم را این سو یعنی دولت ایران یا انگلیس و یا آن سو یعنی میرزا به انجام رسانده هنوز جای تحقیق و تحلیل دارد. گرچه باید دید میرزا چه سودی از کشته شدن حیدرعمواوغلی می‌برده است؟»
 
محمدعلی همایون کاتوزیان نویسنده کتاب «از مشروطیت تا سقوط رضاشاه»، اختلافات میرزا کوچک‌خان و حیدر‌خان را آن گونه نمی‌بیند که قصد جان هم را بکنند. در واقع آن‌ها را افرادی قدرت ط‌لب نمی‌داند که در پی ساخت و پاخت با حکومت مرکزی یا شرق و غرب یا در پی حذف هم باشند بلکه افرادی شبیه به هم و مومن به راه خود قلمداد می‌کند. اما درباره چگونگی‏ روابط حیدرخان با اعضای حزب کمونیست ایران که شائبه طرح قتل او را از جانب آن‌ها بیشتر می‌سازد، می‌نویسد: «حیدرخان با اینکه کمونیست بود، از دست‏ رفقای هم‌مسلک خود آسودگی نداشت و دائما اسباب زحمت‏ وی را فراهم می‌‏کردند. مخصوصا آن عده روس‏‌های اشتراکی‏ در رشت مواظب عمواوغلی بوده و تمام نامه‏‌ها و کارهای او را مخفیانه تفتیش می‌‏کردند.»
 
ایرج صراف هم که در زمینه تاریخ جنگل تحقیق کرده و کتابی تحت عنوان «نهضت جنگل از روایت تا روایت» در دست چاپ دارد معتقد است: «واقعه ملاسرا از ابتدا تا انتها یعنی نقشه و انجامش بر عهده جناح مخالف میرزا بوده و کوچک‌خان اصلا روحش از قضیه خبر نداشته است.»
 او که بیش از همه احسان‌الله خان را در مظان اتهام می‌داند، معتقد است:
 «به واسطه اختلافات داخلی خود یا دستوری از جانب شوری قصد نابود ساختن حیدر عمواوغلی را داشتند اما بدشان نمی‌آمد که آن را گردن میرزا بیندازند. حتی بعید نیست که تیر خلاص را هم خود احسان‌الله خان زده باشد. نقل قول شده که میرزا دیر به ملاسرا آمد و وقتی آمد که کار از کار گذشته بود.»
 
ابراهیم فخرائی منشی مخصوص میرزا با نقل مستقیم از حسن آلیانی (معین‌الرعایا) که شخصا با وی گفت‌وگو کرده است‏ در کتاب سردار جنگل می‌‏نویسد: «... جنگل تصمیم داشت به مجرد آرام شدن‏ اوضاع حیدرخان را به محاکمه فراخواند... افراد ایل (مقصود ایل آلیانی رعایای حسن آلیانی است.) همین که‏ به شکست ما پی بردند... به علت آنکه در معرض خطر قرار نگیرند حیدر‌خان را خفه کردند. »
 سیدمحمدتقی میرزا میرابوالقاسمی هم از‌‌ همان دو شاهد ماجرا نقل می‌کند که: «... ما راضی به کشتن او نبودیم و و سرانجام‏ حسن آلیانی و ملاجعفر آلیانی از ما خواستند که به زندگی او پایان دهیم. به ناچار من و شعبان او را به داخل جنگل میان‌رز برده و در کنار رودخانه تیرباران نمودیم. جسدش را در جنگل‏‌‌ رها کردیم و پایان زندگی حیدر را اطلاع دادیم. اگر کسانی پیدا شوند و بگویند که حیدر را جایی دفن کرده‏اند حقیقت ندارد چون ما پس از کشتن او جسد را در جنگل انداختیم که طعمه حیوانات شد.»
حیدرخان عمو اوغلی در زمان مرگ ۴۱ سال داشت.
 
منابع:
چه کسی حیدر عمواوغلی را کشت؟ مهسا جزینی
نگاهی به خاطرات حیدرخان عمواوغلی، حشمت حکمت
زندگی و زمانه حیدر عمو اوغلی رحیم رئیس نیا
حیدرخان عمو اوغلی؛ مبارز عملگرای مشروطه علیرضا نجفی
اختلاف حیدرخان عمواوغلی با ستارخان حسین شهرابی
حیدر خان عمواوغلی و نهضت جنگل پروین قائمی