خوانش چند شعر از رضا حسّاس

 

محمدامین مروتی

 

رضا حساس، خلق و خوی آرام و مهربان و شخصیت متین و دلنشینی دارد. او سال هاست مسئولیتِ صفحظ"سپیدار" روزنامه باختر را دارد که در معرفی شعر شاعران دیارمان و به خصوص شاعران جوانش، جهد بلیغی دارد و این تلاش چندان به ثمر نمی نشست، اگر خودش نیز دستی در شعر و شاعری نمی داشت.

حساس، دفترِ شعرِ چاپ شده ندارد و به همین دلیل، دسترسی اندکی به اشعار او داشتم. ولی همین اندک نیز، خوش قریحگی و ذوق سلیم او را نمایان می سازد.

قالب اشعارِ رضا، کلاسیک است اما ذهن و زبان اش، امروزی است. با هم مروری مختصر به پاره ای از این اشعار می کنیم.

 

در غزل های نو، نوعی سادگی و بی آلایشی جوانانه، متجلی است که شعر را به زبان گفتار نزدیک می کند. مثلاً در غزل زیر، انتظارِ پیش از قراری عاشقانه، صمیمانه و ساده، تصویر می شود. هول و هراسِ شاعرِ عاشقی که به چشمانش هم شک می کند که پلاکِ خانة معشوق 17 بود یا 170؟

 

سر قرار نیامد، دلم به شور افتاد

دوباره این دل وامانده کار دستم داد

و کوچه کوچه‌ی بن بستِ برگریزان بود

همان مکان قدیمی ، محله‌ی میعاد

پلاک خانه همان ... نه! عوض شده انگار

پلاک هفدة سابق شده صد و هفتاد

چقدر پنجره ها ..... دیر شد کجا مانده !؟

و کوچه را دو سه باری قدم زدم در باد

 

سرنوشتِ نامعلوم عاشق، دستِ او را به دست فالگیری می دهد تا فالش را بگیرد. عُشّاق، طعمه هایِ راحت الحلقومی برای فالگیرانِ کارکُشته اند:

 

مرا ببخش که بعد از سه س

کولی نشست خاطره ام را مرور کرد

آنگاه خیره شد و نگاهی به دور کرد

دست مرا گرفت و بدون معطلی

از مرزِ روزگار گذشته عبور کرد

انگار خوانده بود ز چشمم، غمِ تو را

من را دوباره راهیِ شهر حضور کرد

شب در تمام خانه ی من رخنه کرده بود

یکباره انزوایِ مرا غرقِ نور کرد

چین و چروکِ صورت من را نشانه رفت

چون رود در مسیرِ نگاهم ظهور کرد

وقتی که گفت گمشده داری به شهر دور

مثل شهاب، فکر تو در من خطور کرد

یک لحظه چشم بست و مرا از تو تازه ساخت

این قصّه را چگونه چنین جفت و جور کرد

کولی نشست فاتحه ای خواند و دور شد

او هر چه کرد با دلِ اهل قبور کرد

 

در بسیاری از این غزل ها، سخن از عشقی ناکام می رود. تزلزل و دودلی شاعر، او را منفعل کرده است:

 

هر لحظه انتظار کسی که نمی رسید

نفرین به این زمانه که باید تو را ندید

لعنت به هر چه خاطره، هر لحظه ی قشنگ

نفرین به عشق، این که تو را در من آفرید

بیچاره مرغِ زخمیِ قلبم که در پی ات

پر پر زد و پر پر زد و پَر نمی کشید

تقدیر، میله های قفس را شکسته بود

بر من، ولی نسیمِ رهایی نمی وزید

حیرانم از خودم که شبیه کی ام مگر

شیری که از عطوفتش، آهو نمی درید

یا آهویی که خسته و درمانده، نا امید

با دلهره به مرتع رویاش، می چرید

باید دوباره زانوی غم را بغل کنم

وقتی که عشق هم، سخنم را نمی شنید

 

ناامیدی و ناکامی در غزل زیر هم مشهود است. مانع بزرگی، در راه وصال قرار دارد که راه را برای این نومیدی هموار ساخته است. امید وصال رویایی بیش نیست:

 

دو صندلی مقابلِ دو چشمِ بارانی

دو خاطره که نشسته اند رو به ویرانی

چقدر خاطره در عمقِ چشممان جاریست

چقدر سِهره در این آشیانه، زندانی

طلسمِ جادوی شب را چه خوب می فهمیم

رسیده ایم به بن بستی از پریشانی

کنون که نیست امیدی به ما شدن، دیگر

چه لذتی است در این وعده های پنهانی

من و تو آن چمدانیم؛ خالی از رفتن

دو همسفر که ندارند شوقِ مهمانی

بخواب تا که مگر در میان رویاها

به هم رسیم شبی با دو بال سیمانی

 

بی وفایی معشوق، مضمون ثابتِ شعر عاشقانة ایرانی است. در غزل زیر این بی وفایی، با زبانی ساده و شیرین و گویا، تصویر شده است. شاعر، به خودکشی فکر می کند:

 

فکر کن یاد کسی باشی و خوابت ببرد

آن قدر گریه کنی، یکسره آبت ببرد

قصر رویایی احساسِ غزل های تو را

سیل بر هم بزند، خانه خرابت ببرد

فکر کن آن که تو همیشه به یادش هستی

آخر از راه بیاید، به سرابت ببرد

غافل از این همه شعری که برایش گفتی

کسی از راه بیاید و کتابت ببرد

و تو در آخر این قصّه ببینی او را

با کسی دیگر و آن حادثه، تابت ببرد

تو بمانی و خیابان و شب و ویرانی

عشق نفرین شده ای سوی طنابت ببرد...

 

همانطور که گفتیم، شاعر در اکثر اشعارش، از عشقی بی سرانجام و ناکام، سخن می گوید:

 

گره خورد در هم نگاه من و تو

همین بود تنها گناه من و تو

سپس عشق را در غزل یافتیم آه

و وسعت گرفت اشتباهِ من و تو

امیدِ آرزوی رسیدن به هم بود

خدا نیز تنها پناه من و تو

ولی یک شب ابلیس از راه آمد

شکوفا شد اندوه و آه من و تو

غم از ما گرفت آنچه از عشق جا ماند

مگر دیدنِ گاه˚ گاه من و تو

و ما هر چه بر در زدیم آخر کار

نشد یک نفر خیرخواهِ من و تو

غزل جان سپرد و دل از غصه پژمرد

جدا شد به یک باره راه من و تو...

 

در غزلی دیگر از عشقی افسرده، سخن می رود که گران جانی می کند و دل از محبوب نمی کند و به انتظار معجزتی نشسته است:

 

خورشيد را به شانه ی خود وصله می زنم

تا بشکند طلسمِ زمستانیِ تنم

من آن بهارِ بی چمدانم که چارفصل

از غنچه های پيرهنت، دل نمی کنم

گل های پشت پنجره، سيراب می شوند

باران، اگر ببارد از ابرِ ستَروَنَم

شادی، اسير چرخه ی تکرار می شود

يک شب اگر که سر بگذاری به دامنم....

 

فراق و جدایی و ناکامی، تمِ مکرّر و مشابهِ غزل های حساس است:

 

یک زن فقط یک خاطره، یک پاره از یک تن

یک تن شبیه معجزه، یک تکّه پیراهن

من آن قطار بی مسافر روی ریلی که

در شهربازی مانده در آواری از آهن

حتی امیدی بر چراغی ، کورسویی نیز

دیگر نمانده شوق ماندن یک سر سوزن

تو رفته ای با کوله باری مملو از خورشید

من مانده ام در این شبِ تاریکِ بی روزن

باید به این رویا قناعت کرد راهی نیست

وقتی که آتش می زند عشقت بر این خرمن

از من به جز اندوه، چیزی برنمی آید

من را رها کن ، دور شو ؛ از من بکش دامن

تو رهگذاری شاد در رویای شاعرها

من شاعری درمانده با کابوسی از یک زن

مثل جذامی های تنها مانده با خویشم

من را بگیر از زندگی ، از این همه رهزن...

 

عاشقی که تنها مانده است. مانندِ صندلی خالی و تنهایی که چشم انتظار است. فقط خاطره ها و غزل ها، همدمِ شاعرند:

 

این روسری، چقدر به چشم من آشناست

این منظره چقدر شبیه خود شماست 

این صندلی همیشه خودش را نشسته است

آن پنجره همیشه نگاهش به کوچه هاست

با دست بادِ خسته، ورق می خورد غزل

تنها صدای مبهم خانه همین صداست

دارد کسی به سمت تو نزدیک می شود

این تازه ابتدای غم انگیز ماجراست

امشب چقدر از تو به رویا رسیده ام

این مهربان ترین شب یلدایی خداست

حسّی شبیه تازه شدن می وزد تو را

حسی که از حوالی خوابِ اقاقیاست 

شب در کمین نشسته، به فنجان فال من

عمر سیاه روشنی ام رو به انتهاست 

 

غزل زیر، احتمالا حکایت مرگِ زوجی جوان در شب وصال شان است. شاید به دلیل حادثه ای طبیعی مثل زلزله یا غیرطبیعی مثل بمباران:

 

دو نفر بر سر یک سفره نشستند آن شب

و چه عهدی که صمیمانه نبستند آن شب

عهد بستند که مثل دو کبوتر باشند

بی خیال از غم هر حادثه رستند آن شب

ناگهان جغد خبر داد که آن سوختگان

بی جهت سرخوش از این خاطره هستند آن شب

ساعتی بعد شب از ابر و سیاهی پُر شد

ماه و خورشید در و پنجره بستند آن شب

حیف از آن بال سپیدی که ز پرواز افتاد

پر و بالی که غریبانه شکستند آن شب

دو کبوتر که سیه بختی خود را دیدند

مثل یک حلقه ی زنجیر گسستند آن شب

جای خالی همان سوختگان عاشق

دو شبح بر سر آن سفره نشستند آن شب...

 

"چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟[1]" این سوالی است که در غزل زیر نیز تکرار می شود. تعابیرِ زیبایی در این شعر وجود دارد. شاعر آرزو می کند که وصال به سادگیِ سرودن یک غزل باشد تا با یارش در یک غزل، جا بشود. گره بر گره افزودن کنایه زیبایی است مبنی بر نزدیک شدنِ زیادِ عشاق، به این امید که کسی نتواند آن ها را از هم جدا کند. انصافاً تعبیر بکر و زیبایی است:

 

چه سرانجام قشنگی که نشد ما بِشَویم

مثل یک رود، شبی راهی دریا بِشَویم

خوش به حال من و تو ، این همه حسرت داریم

و محال است شبی، قسمت فردا بشویم

مثل یک واژه نبودیم که از ناچاری

بتوانیم درونِ غزلی جا بشویم

هی گره بر گره قبلی خود افزودیم

تا مبادا که به دستانِ فلک وا بشویم

دیگران در گذر از عشق، چه کردند مگر

تا بخواهیم که ما بهتر از آنها بشویم؟

ما و موسیقی باران ، شب و تنهایی و غم

سرنوشتی ست که می خواسته تنها بشویم

عشق، جادوی عجیبی ست که با بی رحمی

می گذارد که به وقتش همه رسوا بشویم

ما گذشتیم و هنوز آخر این قصّه، کسی

نگران است مبادا من و تو ما بشویم

 

این بیت هم نمونه ای نوعی طبع آزماییِ زبانی است:

تصويرشيشه ای تو در قاب سنگی ام

با هم گره نمی خورد اين سرنوشت ما

قابِ عکس ترکیبی از قاب و شیشه است و اگر جنسِ قاب از سنگ باشد، همنشینی شیشه و سنگ، مطرح می شود که امری نامتعارف است. شاعر رابطه اش با معشوق را به این همنشینی، تشبیه می کند.

 

اندیشة هجرت، ذهن شاعر را پر کرده است و کوله بارِ شاعر چه می تواند باشد الّا واژه های آمیخته به بغض؟ مشاهدة کوچ پرندگان به نقاط معتدل نیز سودای مهاجرت را تشدید می کند. تعابیری مانند زیارت چشمانِ محبوب در این غزل به دل می نشیند. همینطور تعابیری مانندِ آرزو به دل ماندن برای تکه ای کوچک از خورشید، که طنین اجتماعی نیز پیدا می کند:

 

شاید این روزهای بارانی، آرزوی مسافری باشد

شاید آغوش سبز فروردین، سهم مرغِ مهاجری باشد

شاید این کوچه ای که دلتنگ است در غروبی شبیه هر شبِ من

در فراسوی انتظاری تلخ، فکرِ دیدارِ عابری باشد

پشت سوسوی چشمهای شما، پشت پرچینی از غزل هاتان

بی گمان هر شب خدا باید، بارو بندیلِ زائری باشد

آرزو مانده در دل این شهر، روزی از روزهای سبز خدا

در پس این سیاهی مطلق، تکّه خورشید لاغری باشد

کوله بار سفر ببند ای دوست، شوق ماندن در این حوالی نیست

شاید این واژه های بغض آلود، توشه راه شاعری باشد

 

دشواری زیستن در چنین روزگاری، بعضاً عشق  و عاشقی را نیز به محاقِ تعطیل و فراموشی می کشاند. حسّاس، نیز به مسائل روزگارش، حساس است و اشعاری نیز با رنگ و بوی اجتماعی دارد. دنیایی که به کام تبر هاست که تابِ تحملِ صنوبرقامتان و پرندگانِ آزاد را ندارد. روزگاری که برادر هوای برادرش را هم ندارد، به قول ابتهاج، "دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست":

 

کبوتر پرش بسته یا پر ندارد،

که شوقی به پرواز در سر ندارد؟

و شاید که دنیا به کام تبرهاست،

که جنگل، نشان از صنوبر ندارد

همین پهنه ی آبی آسمان هم

ز سر تا به سر، یک کبوتر ندارد

دلم خون شد از دست باغی شکوفا،

که دیگر درختی تناور ندارد

و نامردمان غرق عصیان و کفرند

کسی توشه ی روز آخر ندارد

تو رفتی و پیچیده در بین مردم

کسی عشق را بی تو باور ندارد

غزل با چه شوقی بگویم برادر

برادر، هوای برادر ندارد؟

 

نقد جامعه، بعضاً آمیخته به دلسردی و دلخوری از مردم هم می شود:

باهم غريبه اند دراين شهرلعنتی

حتی فريب چهره ي شان را دگر مخور

اين مردمان برای رهايی يشان زِ شب

 خورشيد را به قيمت شمعی نمی خرند

 

رباعی زیر هم، در ستایشِ خطاطِ خوش خویِ خوش خطِّ همشهری مان، استاد جواری است:

ای کاش که در زمانه جاری باشیم

از عیب و بدی همیشه عاری باشیم

ای کاش که در زمانه ی آهن و دود

همسایه ی استاد جواری باشیم

 

دیگر وقت آن شده است که رضا حساس، اشعارش را به زیور طبع بیاراید و راهِ دسترسیِ علاقمندان شعرش را تسهیل کند.

 

 


[1] از حمید مصدق