جان˚ آگاهی در مثنوی
جان˚ آگاهی در مثنوی
محمدامین مروتی
مولانا از عبارات "جان"، "جانِ جان"، "جانِ جانِ جان" و "جانان" بسیار استفاده می کند. برای فهم مثنوی، لازم است مقصود مولانا از این کلمات، تبیین شود.
وقتی که می گوییم جانِ کلام، یعنی عصاره و حقیقتِ کلام. جان، است که به جسم، حیات می دهد.
مولانا نیز جان را به معنای روح و حقیقت و آگاهی به کار می برد. غالباً "جانِ جان" را به معنی پیر و مراد. "جان جان جان" یا "جانان" را به معنی خداوند.
مولانا وفقِ آیة الست، معتقد است ارواح در عالم "ذر" یا "الست"، با خداوند پیمان بندگی بستند و به لحاظ زمانی، خلقت ارواح مقدم بر خلقت اجسام بوده است.
علاوه بر این، مولانا معتقد است جان هایِ اهل دل، پیش از خلقت بشر نیز وجود داشتند و پنهانی به ریش ملائک که به خلقت بشر معترض بودند، می خندیدند:
مَشورت میرفت در ایجادِ خَلق جانشان در بَحرِ قُدرت تا به حَلْق
چون مَلایِک مانِعِ آن میشُدند بر مَلایِکْ خُفْیه خُنْبَک میزدند
منظور مولانا این است که مرتبة معرفت شناسانة مردان خدا از ملائک هم برتر است، چرا که در عالم ذر یا الست زمان و مکانی وجود ندارد و ارواح اول و آخر هر چیزی را می دانند. جان های مردان خدا نیز می دانستند برغم اعتراض ملائک، بشر خلق می شود.
آن ها به دلیلِ خارج از عاقبت همگان خبر داشتند و پایان کار را می دیدند که چگونه روح کل در جسم مقید و اسیر می شود:
مُطَّلِع بر نَقْشِ هر کِه هست شُد پیش ازان کین نَفْسِ کُلْ پابَست شُد
پیشتَر زَافْلاک، کیوان دیدهاند پیشتَر از دانهها، نان دیدهاند
چطور چنین آگاهی ای ممکن می شود؟
مولانا معتقد است که رمز این آگاهی، خروج از دایره ی زمانمندی است. ذهنی که از این دایره خارج شود، به حقایق امور و غایت و معنیِ آن ها اشراف دارد و نیاز به صبر برای روشن شدن حقایق در گذر زمان ندارد:
فِکرَت از ماضیّ و مُستَقبَل بُوَد چون ازین دو رَست، مُشکل حَل شود
یعنی قبل از خلقت، کیفیت اعیان را در می یابند. قبل از خلقت مادیِ معادن، از میزان خلوص شان خبر دارند:
پیشتَر از خِلقَتِ انگورها خورده مِیْها و نِموده شورها
زمستان را در تابستان و سایه را به تبعِ نور می بینند:
در تَموزِ گَرم میبینند دَیْ در شُعاعِ شَمسْ میبینند فَی
در دلِ انگورْ مِیْ را دیدهاند در فَنایِ مَحض ، شَی را دیدهاند
ماهیت جان آگاهی است:
اما ماهیتِ جان چیست؟ مولوی پاسخ می دهد: خبر، یعنی آگاهی.
جان نباشد جز خبر، در آزمون
هر که را افزون خبر، جانش فزون
یعنی وقتی موجودی مورد آزمون و امتحان قرار می گیرد، بر مبنای آگاهی و خبرداری اش، نمره می گیرد.
پلکانِ جان آگاهی:
جان مراتب و پله هایی دارد. بر مبنای میزان خبر و آگاهی، جان حیوان از نبات و جان انسان از حیوان بیشتر است:
جان ما از جان حیوان بیشتر
از چه زان رو که فزون دارد خبر
جان ملائک از جان انسان بیشتر است. فرشتگان مظهر عقلند. اما همین فرشتگان، نسبت به سالکِ واصل و به قول مولانا خداوندانِ دل، در مرتبة پایین تری قرار دارند. به همین دلیل به ملائک دستور داده شد انسان را سجده کنند. البته انسانی که به آگاهی رسیده است یا قابلیت رسیدن بدان را دارد:
پس فزون از جان ما جان ملک
کو منزه شد ز حس مشترک
وز ملک، جانِ خداوندان دل
باشد افزون تو تحیر را بهل
زان سبب آدم بود مسجودشان
جان او افزون ترست از بودشان
ورنه بهتر را سجود دونتری
امر کردن هیچ نبود در خوری
کی پسندد عدل و لطف کردگار
که گُلی سجده کند در پیش خار
جانمندانگاری عارفانه:
با این اوصاف، هر موجودی، تا حدی جان دارد. حتی جمادات. به همین دلیل مولانا می گوید جمادات و نباتات هم جان دارند و چنان که قرآن می فرماید، تسبیح گوی خداوندند:
پس زمین و چرخ را دان هوشمند
چون که کارِ هوشمندان میکنند (مثنوی، دفتر سوم)
ما به انسانی که دچار مرگ مغزی شده است می گوییم زندگی نباتی دارد. یعنی از اطراف خود بی خبر است. پس نباتات و گیاهان هم نوعی جان دارند. حالا چرا جمادات هم واجدِ مرتبه ای پایین تر از جانداری نباشند.
توماس نیگل، فیلسوف شهیر، در کتاب "ذهن و کیهان" می گوید باید فرض کنیم که تمام ذرات عالم از نوعی آگاهی و هوشمندی و ذهن در سطوح مختلف برخوردارند که ضمن تکامل، تعالی می یابد و به خودآگاهی می رسد. مطابق با این دیدگاه، ذهن هیچگاه در جهان پدید نیامده بلکه از ابتدا حاضر بوده است. حتی ابتداییترین ذرات جهان مشمول آن هستند.
سوزان سیمارد از درخت شناسان مشهوری است که تحقیقات وسیعش راجع به نوعی آگاهی مشترک بین درختان، نامش را بر سر زبان ها انداخته است. سیمارد معتقد است این آگاهی جمعی قابل انتقال به نسل های بعدی درختان هم هست. مکانیسم انتقال آگاهی از طریق شبکه ای از قارچ ها و میسیلیوم ها صورت می گیرد که مانند وب با به اشتراک گذاشتن اطلاعات عمل می کند.
این همان حرف مولانا راجع به پلکانی بودن اگاهی از جماد تا حیوان و از حیوان تا انسان و از انسان تا ملک و از ملک تا انسان کامل است:
از جمادی مُردم و نامی[1] شدم
وز نُما مُردم، به حیوان برزدم
مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم؟ کی زِ مردن، کم شدم؟
حملة[2] دیگر بمیرم از بشر
تا بر آرم از ملایک، بال و پر
بار دیگر از ملک قربان شوم،
آنچ اندر وهم ناید، آن شوم
جمادات و نباتات نوعی فروآگاهی دارند، حیوانات به مرحلة آگاهی می رسند و انسان به خودآگاهی. انسان تنها موجودی است که از بودنِ خود، آگاه است. پس از این، مرحلة فراآگاهی است. کاملا متصور است که انسان بتواند از خودآگاهی نیز فراتر رود. عرفا به زبان های مختلف از این نوع آگاهی، به فراروی از زمان و مکان و اتحاد با آگاهی کیهانی تعبیر می کنند.
[1] نامی: نبات، گیاه
[2] حمله یعنی نوبت