معنی جفّ القلم و سناریوی الهی
معنی جفّ القلم و سناریوی الهی
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر اول داستانی را نقل می کند که به شدت محل نزاع اهل کلام و فلسفه است. در این فراز از مثنوی، مولانا کاملا جبری است. داستان این است که حضرت علی (ع)، توسط پیامبر(ص) از کشته شدنش به دست ابن ملجم، با خبر بود ولی چون نمی خواست در مقابل قضای الهی بایستد، علیرغم اصرار ابن ملجم برای کشتن او، از این کار سر باز زد. در واقع این داستان را مولانا، از زبان علی، برای عمرو نقل می کند که من- به مانند خدای مهربان- با دشمنانم به لطف عمل می کنم، چه برسد به دوستانم. به جای نیش زدن از سر کینه، از سر لطف، عسل می دهم. پیامبر به رکابدارِ من یعنی ابن ملجم، گفته بود که او روزی مرا خواهد کشت. او از من خواست برای دفع این قضا، پیشاپیش او را بکشم. من بدو گفتم با قضا نمی توان چاره ای کرد:
۳۸۵۹ من چُنان مَردم که بر خونیِّ خویش نوشِ لُطْفِ من نَشُد در قَهْرْ نیش[1]
۳۸۶۰ گفت پیغامبر به گوشِ چاکَرَم کو بُرَد روزی زِ گردنْ این سَرَم
۳۸۶۱ کرد آگَهْ آن رسول از وَحْیِ دوست که هَلاکَم عاقِبَت بر دستِ اوست
۳۸۶۲ او هَمی گوید بِکُش پیشین[2] مرا تا نَیایَد از من این مُنْکَر خَطا
۳۸۶۳ من هَمی گویم چو مرگِ مَن زِ توست با قَضا من چون تَوانَم حیله جُست؟
ابن ملجم به من خواهد گفت ای علی! تو جان منی و اگر من تو را بکشم، جان من برای جان جانم که تویی در دوزخ می سوزد:
۳۸۶۴ او همی اُفْتَد به پیشم کِی کَریم مَر مرا کُن از برایِ حَق دو نیم
۳۸۶۵ تا نهآیَد بر من این اَنْجامِ بَد[3] تا نَسوزَد جانِ مَنْ بر جانِ خَود
من بدو خواهم گفت برو که قلم خداوند چنین نوشته و کار از کار گذشته و با آن نمی توان کاری کرد. از این قلم چه قدرت ها و پرچم ها که سرنگون نشده است:
۳۸۶۶ من هَمی گویم بُرو جَفَّ الْقَلَم[4] زان قَلَم بَسْ سَرنِگون گردد عَلَم
به ابن ملجم خواهم گفت من کینه ای از تو به دل ندارم. تو وسیله انجام اراده الهی هستی:
۳۸۶۷ هیچ بُغْضی نیست در جانم زِ تو زان که این را من نمیدانم زِ تو
۳۸۶۸ آلَتِ حَقّی تو، فاعِلْ دستِ حَق چون زَنَم بر آلَتِ حَقْ طَعْن و دَق[5] ؟
تفسیر ناسخ و منسوخ:
ابن ملجم می پرسد اگر قتل کسان از تقدیر است، پس قصاص، برای چیست؟ علی جواب می دهد قصاص هم از اسرار خداست. اعتراض و برگشتن خدا از حکم خودش هم مصلحتی دارد:
۳۸۶۹ گفت او پس آن قِصاصْ از بهر چیست؟ گفت هم از حَقّ و آن سِرِّ خَفیست
۳۸۷۰ گَر کُند بر فِعْلِ خود او اِعْتِراض[6] زِاعْتِراضِ خود بِرویانَد ریاض
قهر و لطف خدا یکی است چون او یکی است و هر چه بکند با ملکِ خود می کند نه با جان و مالِ دیگران. اصلا دیگرانی غیر او وجود ندارند:
۳۸۷۱ اعتراضْ او را رَسَد بر فِعْلِ خَود زان که در قَهْر است و در لُطْفْ او اَحَد
۳۸۷۲ اَنْدرین شهرِ حوادثْ میرْ اوست در مَمالِکْ مالِکِ تَدبیرْ اوست
مولانا می گوید معنی نسخ آیات همین است که خدا، حکمی را با حکمی بهتر جایگزین می کند. گیاه را به گل و شب را به روز تبدیل می کند:
۳۸۷۳ آلَتِ خود را اگر او بِشْکَنَد آن شِکَسته گشته را نیکو کُند
۳۸۷۴ رَمْزِ نَنَسَخْ آیَةً اَوْ نُنْسِها نأْتِ خَیْرًا [7]در عَقَب میدان مَها
۳۸۷۵ هر شَریعَت را که حَق مَنْسوخ کرد او گیا بُرد و عِوَض آوَرْد وَرْد[8]
مولانا از زبان حضرت علی(ع) به ابن ملجم می گوید که با حکم حق یعنی تقدیر، نمی توان درافتاد.
پس تا اینجا مولانا در تفسیر جف القلم، کاملا جبری است. حکم قتل علی به دست ابن ملجم، حکمی مقدر است. پس قصاص قاتل چه وجهی دارد؟ جواب مولانا این است که آن هم در جای خویش به مصلحت بشر است و فلسفه ناسخ و منسوخ نیز تحقق همین مصلحت است.
اما سوال کماکان برجاست که آیا قاتل بی گناه است و صرفا برای تحقق قضای الهی قصاص می شود؟ ابن ملجم چه گناهی کرده که خدا قتل علی را بر او مقدر کرده است؟
مولانا ناچار می شود نکته ی جدیدی به داستان بیفزاید و آن این است که حضرت علی برای ابن ملجم نزد خدا شفاعت می کند تا مجازات نشود. پیداست که این افزوده مولوی است و به نظر می رسد تلاش او برای تفسیر جبرگرایانه ی جف القلم، قرین توفیق نیست. مجازات فرع بر اختیار مسئولیت است و کسی را که آگاهی و اختیار ندارد نمی توان مجازات کرد و در عین حال از عدالت سخن گفت.
اما آیا این نوع جبرگرایی را می توان به همین سادگی هم رد کرد؟
حقیقت این است که خیر.
اگر کل داستان خلقت نوعی سناریوی الهی باشد که به نظر می رسد چنین باشد، داستان پیچیده می شود. اگر خداوند نقشی به آدم و شیطان و ملائک داده و هیچ کس نقشی در انتخاب نقش خود نداشته، ماجرا به کلی تغییر می کند. کما اینکه مولانا در ادامه این داستان این سوال را مطرح می کند که اگر خدا جای آدم و ابلیس را عوض می کرد، آیا آدم می توانست ابلیس را شماتت و لعنت کند؟
مولانا از همین جا یک نتیجه اخلاقی می گیرد و آن این که کسی را قضاوت مکن. ممکن بود اوضاع طور دیگری هم باشد و این در جای خود، نکته درستی است.
مشکل در آن جا پدید می آید که رویکرد کلامی و فلسفی به موضوع داشته باشیم.
اما آیا می توان بین هر دو موضع جمع کرد؟
مولانا در همین دفتر اول می گوید:
زاری ما شد دلیل اضطرار
خجلت ما شد دلیل اختیار
در هر آن کاری که میلستت بدان
قدرت خود را همی بینی عیان
واندر آن کاری که میلت نیست و خواست
خویش را جبری کنی کین از خداست
و بعد می گوید باد هم جبری بود و هم اختیاری. هر کدام در جای خویش نیکوست و ملاک و معیار این نیکوی این است که کدام موضع به سلامت روحی ما بیشتر کمک می کند. برای اکثر مردم، جبر و اختیار، وسیله توجیه اعمالشان است. اما انسان باید مثل انبیاء، دشواری های دنیوی را به حساب قضا و قدر بگذارد و بپذیرد و در عین حال برای آخرت، مانند یک انسان مختار بکوشد و توشه بیندوزد:
انبیا در کار دنیا جبریاند
کافران در کار عقبی جبریاند
انبیا را کار عقبی اختیار
جاهلان را کار دنیا اختیار
اگر کل ماجرا یک سناریو باشد، وظیفه ی ما این است که مانند یک بازیگرِ خوب، نقش مان را جدی بگیریم و در آن فرو رویم و این کار مستلزم آن است که در نقش بشر، در دو راهیِ خدا و شیطان، به دلالتِ پیامبران، به سوی عالم معنا حرکت کنیم و گرنه نقش مان را هم درست بازی نکرده ایم. بنابراین با همین سناریو هم که بوی جبر می دهد، باز ما مختار آفریده شده ایم و باید انتخاب درست بکنیم تا نقش مان را درست ایفا کرده باشیم. شیطان هم نقش خود را ایفا می کند. می دانیم که این سناریو، نزد بسیاری از عرفا به برائت شیطان هم می انجامد هر چند که وظیفه بشر این است که از شیطان برائت بجوید و گام در جای پای او ننهد.
[1] یاد آور این بیت از سعدی است که:
زنبور درشت بی مروت را گوی باری چو عسل نمی دهی، نیش مزن
[2] پیشین یعنی از پیش یا پیشاپیش
[3] انجام بد یعنی سرانجام و عاقبت بد
[4] جف القلم مضمون حدیثی در تایید تقدیر است. یعنی قلم خشک شد. در واقع یعنی مرکب تقدیر خشک شد و قابل پاک کردن نیست.
[5] دق زدن یعنی طعنه کردن، سرزنش کردن
[6] اعتراض: برگشتن
[7] آیه 106سوره بقره: مَا نَنسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَیْرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَا أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَلَىَ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ : هر حكمى را نسخ يا متروك كنيم، بهتر از آن يا مانند آن را مىآوريم. مگر نمىدانى كه خدا بر هر كارى تواناست.
[8] ورد یعنی گل سرخ