خوانش شعری از افشین یداللهی

 

محمدامین مروتی

 

"من عاشق چشمت شدم"، از مثنوی ها و سروده های کم نظیرِ مرحوم دکتر افشین یداللهی است که در زمان خود خوب درخشید و توسط صدای خوب علیرضا قربانی نیز بیشتر به جامعه معرفی شد.

این شعر بیش از هر شعر دیگری مرا به یاد غزل معروفی از سعدی و خاصه این بیت آن می اندازد:

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

چگونه می شود انسان قبل از به وجود آمدن عاشق شود؟

عرفا می گویند در عهد الست و عالم ذر(که تعبیر افلاطونی اش عالم مثل است)، خداوند عشق خود را در ذُریّات انسان ها نهاد. یعنی خمیر انسان را با عشق به خود مفطور کرد. پس عاشقی رویکرد فطری نوع بشر است، هر چند در یافتن مصادیقِ معشوق بعضا راه را گم می کند.

هرچند شعر یداللهی احتمالا رنگ و بوی زمینی و این جهانی دارد و شعر سعدی عارفانه است، اما نزد هر دو شاعر، هیچ خط و مرز دقیقی بین عشق زمینی و آسمانی نمی توان کشید. چنان که سعدی در همین غزل نیز نقبی به عشق زمینی می زند:

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله‌ایت باشد، به از آن که خود، پرستی

 

در شعر یداللهی، عدم همان عالم الست است که از گریبانش، مخلوات پا به عرصه ی وجود می نهند و در این میان چشم معشوق، ازل را به ابد پیوند می زند و زیبایی، همزاد معشوق ازل و ابد می گردد:

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد، چشم تو را پیش از ازل می آفرید، 

زمین به نمایندگی از شاعر، به خواستگاری معشوق از آسمان می رود. عاشق، تشنه ی معشوق است و جز اشک شور (که بر عطش می افزاید)، نصیبی نمی یابد:

وقتی زمین، ناز تو را در آسمان‌ها می کشید

وقتی عطش، طعم تو را با اشک‌هایم می چشید، 

ابیات فوق، همه موقوف المعانی و مقدمه ای برای اتمام جمله ی شاعر هستند که من عاشق چشمت شدم و هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی:

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

این عاشقی در یک نگاه، و با جادو و جاذبه ی مغناطیسیِ چشمان محبوب اتفاق می افتد:

یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود

آن‌دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود   

این اتفاق در همان لحظه ای افتاد مه هنوز گل من مخمر نشده بود و در کوره خلقت پخته نشده بود:

من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گِلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی 

شاعر در توصیف این عشق ناتوان است و از این رو می گوید شاید پای چیزی بیشتر از عشق در میان بود. پای چیزی مانند یک دین و یک ایقان قلبی:

من عاشق چشمت شدم، شاید کمی هم بیشتر

چیزی در آن سوی یقین، شاید کمی هم کیش‌تر 

از آن زمان تا کنون خودم را در آیینه ی چشم های تو می بینم:

آغاز و ختم ماجرا، لمس تماشای تو بود

دیگر فقط تصویر من در مردمک‌های تو بود