شمس تبریزی و تفسیر قرآن

محمدامین مروتی

مریدان از شمس می خواهند برایشان تفسیر قرآن کند و او دعوتشان را اجابت نمی کند:

"گفتند: ما را تفسیر قرآن بساز. گفتم تفسیر ما چنان است که می‌دانید: نی از محمد و نی از خدا. این "من" نیز منکِر می‌شود مرا. می‌گویمش چون منکری، رها کن برو، ما را چه صُداع (دردِ سر) می‌دهی؟ می‌گوید: نی نروم. همچنین می‌باشم منکِر. این که نفس من است، سخن من فهم نمی‌کند. چنان که آن خطاط سه‌گون خط نبشتی. یکی او خواندی، لاغیر. یکی هم او خواندی هم غیر، یکی نه او خواندی نه غیر او. آن منم که سخن گویم. نه من دانم و نه غیر من!" (مقالات شمس، دکتر موحد، ص ۲۶۰)

چرا شمس دعوت مریدان را رد می کند؟ خودش می گوید برای اینکه من در عالم قالم و این منی که در عالم قال است، رغبتی به تفسیری که از عالم حال است ندارد.

یعنی تفسیر عرفانی تفسیری است که نباید مبتنی بر قال (یعنی مبتنی بر ظاهر نصوص خدا و پیامبر) بلکه باید مبتنی بر حال باشد. مبتنی بر حال باشد یعنی از قلب و درون من بجوشد. خودش هم منکر خودش است. یعنی یا نفس اجازه چنین تغسیری نمی دهد یا می ترسد یا چنان که می گوید چون در عالم قال است او نیز چنان تفسیری را نخواهد فهمید. تفسیر قرآن باید مانند خطِ خطاط سوم باشد. خطی که خودش یعنی نفسش هم نتواند بخواند و از عالم دیگری بر زبان مفسر جاری شود.