طبقه لنفسه و طبقه فی نفسه
طبقه لنفسه و طبقه فی نفسه
محمدامین مروتی
تئوری محوری مارکسیسم در تقابل با ایده هگل پیش نهاده شد. ایده هگل این بود که تاریخ جوامع تاریخ رشد آگاهی بوده است. مارکس این ایده را وارونه ساخت و گفت تاریخ جوامع تاریخ رشد نیروهای مولده و مبارزة طبقاتی بوده و آگاهی صرفا نقش روبنا را ایفا کرده است. حقیقت این است که در تاریخ هم رشد نیروهای مولده را داشته ایم و هم رشد آگاهی را. پس هر دو ایده می توانند از زاویه ای درست باشند. مشکل از جایی شروع می شود که بخواهیم بر سر تقدم و تاخر و روبنا و زیربنا سخن به میان بیاوریم. در اینجا هم مطلق کردن این دوگانه سازی زیاد بیانگر واقعیت نیست. تعامل و دیالکتیکی همیشگی بین نظریه و عمل یا آگاهی و تحول اقتصادی وجود دارد و این دو بر هم تاثیر متقابل دارند بی آنکه بشود یکی را مقدم بر دیگری دانست. خود مارکس هم در تزهایی راجع به فوئرباخ از ایده نخستین فاصله گرفت و بعد از مرگ او، انگلس بر نقش تاریخی روبنای فرهنگی هم تاکید کرد بی آنکه از روبنا بودنش دست بکشد. مارکس بین طبقه کارگر فی نفسه(در خود) و لنفسه(برای خود) قال به تمایز بود. وقتی این طبقه به آگاهی طبقاتی دست یابد، تبدیل به طبقه کارگر لنفسه می شود. همین تمایز به خوبی نشان می دهد که آگاهی ضرورتا فرع بر طبقه و جایگاه طبقاتی نیست. لنین که از طبقه کارگر ناامید شده بود یک نمایندگی تاریخی از طبقه کارگر گرفت تا مشکل را حل کند که نتیجه اش را برای این طبقه دیدیم.
در مورد محور طبقاتی تاریخ نیز، شواهد تاریخی به ما می گویند که اتفاقا محور تنازعات بیشتر از اینکه طبقات باشند، مسئله ملی و پس از آن مسئله دینی بوده است. اتحاد مردم حول مسئله ملی آسان تر از اتحادشان حول مسئله طبقاتی شکل می گیرد. در تجربه خود هم به عیان می بینیم که همبستگی ملی به هیچ وجه موهوم تر از همبستگی طبقاتی نیست و ملت لنفسه از طبقه لنفسه واقعی تر است. ضمن این که تشکل های صنفی هم موید اتحاد صنفی و تا حدی طبقاتی هم هستند. تشکل های صنفی و کارگری مشکلی با مالکیت خصوصی ندارند. دغدغه آن ها بستن قراردادی بهتر است نه الغای مالکیت زیرا اتحادیه ها در جایی می توانند نقش خود را ایفا کنند که دستمزدها قابل چانه زنی باشد. یعنی در نظام رقابت آزاد. به همین دلیل تشکل های کارگری در نظام های کمونیستی جایی ندارند. به هر جهت تمام تاریخ، تاریخ مبارزه طبقاتی نبوده است. بخش کوچکی از آن چنین بوده است.
سنت های ملی و مذهبی و فرهنگی و اسطوره ای و غذایی و اخلاقی و زبانی و هنری همه جزئی از فرهنگ بشری هستند که مادام که کارکرد مثبت داشته باشند می مانند و پس از آن رو به زوال می روند.
ادوارد پالمر تامپسون (۱۹۲۴ –۱۹۹۳) مورخ، سوسیالیست و نویسنده کتاب«فقر نظریه» و "تکوین طبقه کارگر در انگلستان" (۱۹۶۳) بود. دکتر محمد مالجو این کتاب را به فارسی ترجمه کرده است.
او یکی از اندیشهپردازان کلیدی حزب کمونیست بریتانیا بودکه در سال ۱۹۵۶ و به دلیل حمله شوروی به مجارستان حزب را ترک گفت و خواستار شورش علیه استالینیسم بود .
تامپسون در منازعه با اندرسون، می گوید طبقه نه یک ساختار از پیش آمده، بلکه یک فرآیند است و چون یک فرآیند است ما نمیتوانیم از یک مدل عام طبقاتی سخن بگوییم. در فرانسه این طبقه با انقلاب بورژوایی (۱۷۸۹) به وجود آمده ولی از دل سنت انگلیسی خارج شده است. پری اندرسون توعی نگاه تحقیرآمیز به تاریخ انگلستان و کارگران این کشور دارد چون انگلستان هیچ انقلاب بورژوایی را پشتسر نگذاشته است.
تامپسون طبقه را چیزی جز طبقه لنفسه نمیداند و به اعتقاد او طبقه فی نفسه اساسا طبقه نیست. زمانی میتوانیم از طبقه سخن بگوییم که طی تجربه و فرآیندی طولانی از خود آگاه شود تامپسون تئوری را از دل کنش تاریخی برمی کشد.طبقه کارگر معلول خود به خودی شیوه تولید باشد، حاصل یک تکاپوی تاریخی است.