مخلص نظریه لکان

 

محمدامین مروتی

لکان روانکاوی را از عرصه زیست شناختی(لیبیدو) به عرصه زبان شناسی و فرهنگی(ژوئیسانس) برد.

به نظر او شخصیت هر کس به نوع پیوند بین سه ساحت خیالی، نمادین و واقعی بستگی دارد.

 

مرحله خیالی(imaginary) :

مرحله خیالی از 6 ماهگی تا 3 سالگی شکل می گیرد. نوزاد بشر پس از تولد در وابستگی کامل به مادر تعریف می شود چون برخلاف سایر پستانداران ناقص زاده می شود و نمی تواند بلافاصله روی پایش بایستد. همچنین انسان کیسه ای ندارد که به مانند کانگورو نوزادش را مدتی در آن نگه دارد. لذا نقش آغوش مادر برای نوزاد امری حیاتی و متمایز از نوزاد دیگر حیوانات است. اولین ابژه ای که کودک ادراک می کند، تصویر خودش در آینه است. پیش از آن جز حس وحدت با مادر نداشت. شکل گیری مفهوم "خود" حاصل دیدار کودک با خودش در آیینه است. "خود"ی که در بیرون از "خود" و در دیگری ادراک می شود. کودک تجربه ای حیرت آمیز و شوق آمیز از این دیدار پیدا می کند. خیالی بودن مرحله آیینه ای، بر ماهیت تصویری و سرابی آن اشاره دارد.

 در ادامه این دیگران اند که کار آیینه را کامل می کنند و دیگران آیینه ای می شوند که کودک خود را در ایشان بازمی یابد. مکانیسم این خودیابی،تقلید و همسان سازی(identification) است. اما این خودیابی، شناختی حقیقی نیست و به از خودبیگانگی کودک می انجامد. نارسیسیسم اولیه در همین مرحله شکل می گیرد.

مرحله نمادین(symbolic) :

در مرحله نمادین رابطه دوسویه با مادر به رابطه ای سه سویه با پدر و مادر تبدیل می شود. این گذار از طریق زبان صورت می گیرد. زبان بین کودک و دیگری تمایز می گذارد. در مرحله نمادین و پایان مرحله آیینه است که "من" در مقابل "خود" شکل می گیرد. "من" نماد هویت کاذب ماست. "دیگری" بزرگ، سوژة ضمیرناخودآگاه است. وحدت جایش را به انقسام(split) می دهد. کودک نام چیزها را یاد می گیرد و رابطة بلاواسطه اش با عالم به رابطه با وساطت زبان تبدیل می شود. امر نمادین ماهیتی واسطه ای دارد. پدر نماد "دیگری بزرگ" و "نام پدر" استعاره و دالی برای روابط اجتماعی است. "خدا" وجه دیگری از استعاره پدر(دیگری بزرگ) است.

اولین جدایی کودک از مادر به دلیل وجود پدر است. کودک برای مادر هم دیگری و فالوس است ولی پای پدر هم به میان می آید. فالوس معادل ذکر نیست. ذکر نمادی از فالوس است. کودک خود را فالوس مادر می داند تا این که پدر می آید. سینه مادر اولین ابژه ای است که کودک با آن به یگانگی می رسد. پس از شیر گرفتن کودک نماد این جدایی است. کودک متوجه می شود که نمی تواند جای پدر را بگیرد و به ابژه های دیگری روی می کند تا به وحدت مجدد برسد. او باید از امر خیالی بگذرد و وارد جامعه شود و گرنه کودک باقی می ماند و این امر نیز ممکن نیست جز به بهای روان پریشی.

اما واژه همیشه نماد جدایی ابدی از ابژه است. واژه جانشین ابژه و شیء می شود و چون کیفیت حقیقی ندارد، کودک را سیراب نمی کند و او در جستجوی وحدت، از دالی به دال دیگر می رود. جستجویی بی پایان. در این مرحله انسان با فقدانی(lack) همیشگی روبرو می شود که لکان از آن به اختگی(castration) تعبیر می کند. در واقع انسان دنبال چیزی می رود که فاقد آن است ولی در ساحت نمادین بدان نمی رسد. حقیقت امری نمادین و دست نایافتنی است.

امرواقع:real))

حقیقت همیشه از واقعیت(امر واقعی) فاصله دارد. امر واقعی خارج از حیطه زبان و ذهن قرار دارد و نیاز به نوعی فرازبان دارد. امر واقعی در 1953 وارد تئوری لکان شد. کردلاامر واقع را به عنوان امر متعالی و شیء فی نفسه توصیف کرده است. مطلوبی که می توان از آن به چیز یا آن (the thing) هم تعبیر کرد.

 میل(desire) بی پایان برای وحدت با نیاز (need) و تقاضا (demand) تفاوت دارد. نیاز ماهیتی بیولوژیک دارد و قابل ارضا شدن است ولی میل یا اشتیاق چنین نیست. میل مساوی تقاضا، منهای نیاز است. ژوئیسانس دو گونه است. نوع جنسی که مبنای اختگی دارد و نوع فرهنگی که معطوف به دیگری بزرگ است.

همه رانه ها محصول رانه مرگ هستند. مرگ است که انسان را به زندگی مشتاق می کند.

دیگری:

انسان عبارت است از دیگری است. عبارت است از فقدان و ژوئیسانس. عبارت است از جستجوی میلی برای جبران فقدانی. بنابراین مرکز انسان در درون او نیست. در خارج از او و در ارتباطات او با دیگران قرار دارد.

لکان و فلسفه:

 روانکاوی خواه ناخواه با فلسفه پیوند دارد. روانکاوی لکان نیز از این موضوع برکنار نیست.

مثلا تمایزی که هایدگر بین وجود(دازاین) و موجود(اگزیستانس) می نهد لکان بین امر نمادین و امر واقع می نهد. به علاوه روانکاوی لکان بیش از هر چیز، زبان کاوی است که موضوع فلسفه هم هست.

زن و مرد:

جمله مشهور لکان که "زن وجود ندارد"، موجب ناراحتی فمنیست ها شده بود ولی به نظر می رسد می توان تفسیری دیگر هم از آن به دست داد چنان که ژیژک در کتاب "کژ نگریستن"(رخداد نو/1388 ترجمه مازیار اسلامی) به دست داده است:

لکان ژوئیسانس مرد را صرفا فالوسی و جنسی می داند در حالی که ژوئیسانس زنانه علاوه بر فالوس، معطوف به دیگری بزرگ (خدا) هم هست. این بدان معناست که زن می تواند به ماوراء لذت تنانی هم برود. لذتی که غالبا عارفانه نامیده می شود. این بدان جهت است که مرد نماد امر نمادین است و زن در امر نمادین وجود ندارد. در مقابل مرد هم در امر واقعی وجود ندارد. زن در آن سوی زبان هم وجود دارد. وجود به معنای دازاین نه اگزیستنس. ژوئیسانس زنانه به وجد عارفانه، شبیه است. دیگری بزرگ مرد امری زبانی است و دیگری زن امری واقعی.

از منظر روانکاوی نیز حقیقت امری پیش ساخته نیست بلکه کم کم و ضمن تداعی آزاد روانکاوانه (گفتگو) منکشف می شود و گوشه ابرویی می نماید بدون آن که کاملا رخ بنماید.

 

منبع:

خیالات جان/ تجربه عرفانی در آینه لکانی/ سارا فرضی/ نشر نگاه معاصر/1392