معرفی فیلم جاده مالهالند(2001)

 

کارگردان  دیوید لینچ

بازیگران   نائومی واتس، لورا هرینگ،جاستین ثرو،آن میلر .

به نظر می آید جاده مالهالند، بیش از هر چیز از هالیوود باشد. انتقاد بر مبنای وجود پاره ای از معیارهای غیر اخلاقی برای پرو بال دادن به ستاره های زن که در اینجا باعث قتل یکی از زنان به وسیله دیگری می شود. اما این موضوع تنها بستری است که فیلم بر اساس ان شکل گرفته و موضوع اصلی، ژرف کاوی روانی انسان است.

جاده مالهالند درباره ی دختری است به نام دایان سیلوین كه در یك و نیم ساعت نخست نقشی در فیلم ندارد. پس از آن است که دایان با صدای در زدن همسایه اش از خواب بر می خیزد.  آن دو به تازگی محل سكونتشان را در مجتمع با هم عوض كرده اند. همسایه آمده است تا باقی وسایلش را كه در خانه دایان مانده بردارد. یك جعبه از ظروف و یك پیانوی كوچك فانتزی. در كنار پیانو یك كلید آبی رنگ قرار دارد. همسایه وقتی می خواهد از در خارج شود از آمدن دو كارگاه به دنبال دایان خبر می دهد. دایان خاطرات گذشته را مرور می شوند. خاطرات زندگی دایان و كامیلا. دایان و كامیلا در هالیوود با هم آشنا می شوند، هر دو می خواهند ستاره سینما شوند. كامیلا موفق می شود و دایان در بازیگری شكست می خورد. كامیلا با كارگردان كه نامش باب است ازدواج می كند و دایان را ترك می كند. دایان كامیلا را دوست داشته و حالا تنها شده در عین حال به او حسادت می كند.

خاطره بعدی در یك كافه است. دایان و جوانی كه شغلش كشتن است مقابل هم نشسته اند. قاتل باید كسی را بكشد. دایان عكس كامیلا را نشان قاتل می دهد. «دختر این است». قاتل یك كلید آبی را نشان دایان می دهد و می گوید «قتل كه انجام شد به نشانه پایان كار این كلید را به تو می دهم» .

 خاطرات مرور شده اند. دایان بر آشفته روی كاناپه نشسته و به كلید آبی روی منزل زل زده است. به دست خود بهترین دوستش كامیلا را كشته و حالا تنهاست. برافروخته است و كنترل عصبی خودش را از دست داده است. در می زنند. اوهام تمام وجود دایان را در برمی گیرند: پیرزن و پیرمردی بندانگشتی از شكاف ریز در به داخل خانه می آیند و سپس به غول هایی بزرگ تبدیل می شوند. در كماكان كوبیده می شود. فریادهای پیرمرد و پیرزن كر كننده است. آن ها دایان را دنبال می كنند. دایان جیغ می كشد و فرار می كند. به سمت تخت می رود و از كشور كنار تخت اسلحه ای در می آورد و به صورت خود شلیك می كند.

چهار شخصیت زن فیلم به نامهای بتی، ریتا، كامیلا و دایان هستند كه دوبه دو با هم عوض می شوند.

در واقع یک ساعت و نیم نخست فیلم خوابی است که دایان پس از قول و قرارش با قاتل کاملیا می بیند و دیوید لینچ، مولف اثر، در این بخش فیلم شناخت عمیقش را از رویا و ساختار آن به رخ می كشد، شناختی كه به شدت متاثر از روانشناسی فروید است، رویا از ناخودآگاه سرچشمه می گیرد.:

زنی كه به نظر دزدیده شده است بر اثر حادثه تصادف حافظه اش را از دست می دهد و وارد یك خانه می شود كه بتی، دختری شهرستانی كه برای بازیگر شدن به آنجا آمده، در آن زندگی می كند. آنها به دنبال هویت گمشده این زن كه نام ریتا را بر می گزیند می گردند. ریتا به همراه خود مقدار زیادی پول و یك كلید آبی دارد.

ناخودآگاه می خواهد دایان و كامیلا را دوباره با هم آشنا كند اما ابتدا باید هویت آن ها را عوض كند بنابراین اتومبیل كامیلا تصادف می كند تا ضربه ای به سرش وارد شود و او همه چیز، حتما نامش را فراموش كند. دایان نیز در رویا دوباره وارد لس آنجلس می شود. كامیلا وارد خانه ای می شود كه صاحبان آن به مسافرت رفته اند. خانه متعلق به عمه بتی است كه به كانادا رفته است. بتی به لس آنجلس آمده تا به هالیوود برود و ستاره سینما شود، آرزویی كه در بیداری هم داشت به آن دست نیافته بود و حالا در خواب قرار است به آن دست یابد. بتی وارد خانه می شود و اولین برخورد بین بتی و دختری كه تصادف كرده رخ می دهد. بتی نام دختر را می پرسد. دختر به یاد نمی آورد. نامی را از روی پوستر می خواند: ریتا. به دروغ می گوید «اسمم ریتا است» از این پس در رویای دایان، كامیلا را با نام ریتا می شناسیم.

دایان هرگز كامیلا را لایق موفقیتی كه در زمینه بازیگری به دست آورده بود نمی دانست و ناخودآگاهش همواره به او نهیب می زد كه این روابط بوده كه باعث موفقیت كامیلا شده و در حقیقت خود دایان باید برای بازی در فیلم انتخاب می شد. این مساله باعث حسادت دایان نسبت به كامیلا شده بود و در عین حال محبتی نیز نسبت به او در خود احساس می كرد. بنابراین در رویا كامیلا در دو شخصیت جداگانه ظهور می كند تا این امیال متضاد ناشی از حسادت و محبت، هر دو به طور كامل ارضا شوند. یك شخصیت، چهره كامیلا و نام ریتا را دارد و او همان است كه میل دایان را برآورده میكند و شخصیت دوم نام كامیلا و چهره دختری موبور با مژه های بلند را دارد.

دایان در ناخودآگاهش كشتن خود را تصمیم گرفته است و در رویا این خودكشی را پیش بینی می كند. دایان در لحظه آخر فیلم نبود كه تصمیم به كشتن خود می گیرد بلكه این خواست مدت ها بود كه در ناخودآگاهش نهفته بود.

ریتا با دیدن اتیكت روی لباس پیشخدمت در كافه كه نام دایان روی آن نوشته شده بود چیزی یادش می آید. یك اسم، دایان سیلوین. بتی می گوید شاید اسم خودت باشد. پیام گیر تلفن این را تائید نمی كند. «شاید هم اتاقیت باشد». « شاید». بتی و ریتا آدرس دایان را پیدا می كنند و به خانه او می روند. دایان مرده است. دایان راهی جز مردن ندارد.

دایان خیلی خوابیده است و رویایی طولانی دیده است. همسایه اش در می زند. در رویا دایان سیلوین در اتاقش مرده است.

گردآوری: محمدامین مروتی