خوانش گزینشی و وارونه تاریخ
خوانش گزینشی و وارونه تاریخ
محمدامین مروتی
مدتهاست که قوچانی و دوستانش به تبع سید جواد طباطبایی و در هجمه همه جانبه به روشنفکری دینی، به وارونه خوانی تاریخ مبادرت کرده اند. مقاله اخیر محمد قوچانی با عنوان"سیدمحمود طالقانی: مجتهد یا مجاهد؟" همین مقصد را دنبال می کند.
قوچانی برای مقابله با روشنفکری دینی ابایی ندارد که عبدالرضا داوری، مهدی نصیری و حتی فردید را برکشد و در کنارشان بنشیند.
مبنای روش قوچانی، جورچینِ تکه های گزینشی واقعیات و پرهیز از ورود در جان مطلب است. نوعی از مغالطة مبالغه و التقاط در این رویکرد وجود دارد.
اگر در تحلیل های جا افتاده ی غالب جامعه شناسان و فلاسفه، پرتستانیزم، جاده صاف کن سرمایه داری است و کاتولیسم مدافع نظم کهن و قرون وسطایی، اما در تحلیل قوچانی، باید ریش پرتستانیزم به اخلاق و عرفان و سیاست وصل شود و ریش کاتولیسم به حقوق و فقه و فلسفه. ادعایی مشوش و بی دلیل و کاملا وارونه نسبت به حقایق تاریخی. قوچانی به درستی منتقد ایدئولوژیک کردن دین است اما چشم بر ایدئولوژیک کردن ملی گرایی در تئوری ایرانشهری می بندد.
قوچانی با تکلف فراوان می کوشد چهره ای سازگار و متلائم از اندیشه های طباطبایی به دست دهد و به جای تبیین تاریخی مدعا، نوک تیز حملاتش را متوجه روشنفکری دینی می کند. او با متدولوژی بی روش و فرا تاریخی و زمان پریشانه اش، شریعتی دهه پنجاه را تحلیل می کند.
می گوید:"شیعه به کاتولیسم نزدیکتر است تا پرتستانیزم." سول این است که کدام شیعه؟ شیعه صفوی یا علوی؟ شیعه یک کلی دارای ذات است؟
می گوید: " مبنای تشیع مانند کاتولیسم، مدرسه و حوزه های علمی و فقه و فلسفه و حقوق و مباحث عقلی و نقلی و اجتهاد است و مبنای پرتستانیزم، اخلاق و عرفان و سیاست است. از دل مدرسه اجتهاد بیرون می آید و از دل پرتستانیزم، روشنفکری دینی و دین سیاسی و سلفی گری و عرفان و جهاد."
مغالطه مهم قوچانی یکپارچه کردن شیعه است. اما آیا شیعه تماما اصولی است؟ این حکم راجع به شیعه اخباری هم صادق است؟ شیعه اصولی هم یک پارچه نیست. آیا همه اصولییون هم به عقل مستقل از نقل باور دارند؟ مگر خودتان قائل به 5 مکتب حوزوی نیستید؟ مکتب تفکیک هم شیعه است یا خیر؟
آیا طالقانی و بازرگان و شریعتی و مطهری به اجتهاد باور نداشتند؟
قوچانی از "تراژدی پروتستانیسم اسلامی" سخن می گوید که با ورود مدرنیته به ایران شکل گرفت و اینکه بازگشت به قرآن و نقد حدیث مبنای سلفی گری شد.
در حالی که برخلاف نظر قوچانی، بازگشت به قرآن یک مکتب اصیل در نقد حدیث و اخباری گری نزد طالقانی و بازرگان و شریعتی و برای حرکت از نقل به عقل بوده است. بازگشت به قرآن در مقابل حدیث بوده نه عقل و فلسفه و حقوق. مغالطه مهم قوچانی در اینجاست که کتمان می کند که پرتستانیزم اسلامی در مقابل اخباری گری بوده نه اصولی گری و خواسته با نقد اخباری گری راه را برای عقلانیت عصری باز کند. از دل کدام اخباری گری، حقوق به مثابه علم استخراج شده؟ آیا اخباریون قائل به اجتهاد و نوآوری بوده اند؟ برغم نظر قوچانی، اتفاقا این مکتب تهران است که به عنوان یک مکتب عقلی و عصری، دنباله کار مجتهدین و اصولیینی چون آخوند خراسانی و نایینی را می گیرد.
قوچانی از تباری سخن می گوید که به وساطت طالقانی به فرزندان در ستیز او از اصولگرایان تا اصلاحطلبان دینی رسیده است و می گوید این میراث را میتوان در بازگشت شیعه از حوزه به مسجد و از کتابها به کتاب خلاصه کرد. همه شیعه را میتوان در همان سخن امام علی(ع) خلاصه کرد که نهاد امامت «قرآن ناطق» است و قرآن بر سر نیزه «قرآن صامت».
قوچانی وانمود می کند که بازگشت به قرآن یعنی "فقط قرآن". در حالی که این بازگشت به قرآن در مقابل اخباری گری بوده است که به اجتهاد باور نداشته و نه در مقابل عقلانیت. قرآن ناطق هم تفسیر عقلی و حکیمانه قرآن است نه تفسیر ماثور و نقلی.
قوچانی می گوید طالقانی شایستهترین فرد برای پدری اسلام سیاسی در قرن اخیر است که ماموریتی تاریخی در انتقال مفاهیم اصلاح دینی از نسل فراموششده روشنفکران بنیادگرا (شریعت سنگلجی، حکمیزاده، خارقانی و کسروی) به نسل بعدی را انجام داد. او اسلام را از حوزه به مسجد آورد و با اقامه نماز جمعه در خیابان، دین را وارد حوزه عمومی کرد و ادامه می دهد که قرار دادن مسجد در برابر حوزه ناصواب ترین تفسیری بود که از اصلاح دینی برآمد. چنان که قرار دادن نهجالبلاغه در برابر توضیحالمسائل راهی انحرافی بود.
باید در جواب گفت که قرار دادن مسجد در مقابل حوزه نیز، یک دوگانه سازی افراطی و بی قاعده و بی ضابطه است. این حکم نیز که اقامه نماز در خیابان به معنی وارد کردن دین به حوزه عمومی و سیاسی است نیز افراطی و تقلیل گرا و عین بی روشی است. چه خوب که قوچانی نهج البلاغه را هم در کنار قرآن گذاشت تا از حکم قبلیش یعنی فقط قرآن عدول کند. او از طرفی توضیح المسائل را در مقابل قرآن و نهج البلاغه می گذارد و از طرفی با نقد توضیح المسائل های موجود، اذعان به لزوم نوشتن توضیح المسائل "جدید" می کند. یعنی خود بر این باور است که حداقل تا کنون توضیح المسائل ، به حقوق عصری و به قانون مورد نظرش تبدیل نشده است.
نواندیشی دینی، حقوق و قانون را از دل اقتضائات عصری و عقل زمانه استخراج می کند که در قرآن و نهج البلاغه و احادیث صحیح و متقن مورد تاکید قرار گرفته است.