مولفه های  ایدئولوژی حکومت پهلوی

محمدامین مروتی

بعد از سقوط قاجاریه، رضا شاه در صدد مدرنیزاسیون در قالب یک دیکتاتور مصلح برآمد.

رضا شاه در این حرکت تنها نبود و به جهت ایدئولوژیک وسیله عده ای از روشنفکران تکنوکرات حمایت می شد که بعضا از دل مشروطه بیرون آمده بودند. ایده بازگشت به شکوه ایران باستان و محور قرار دادن نوعی ناسیونالیسم گذشته گرا توسط روشنفکرانی نظیر تقی زاده، محمد قزوینی، محمدعلی جمال‌زاده ، حسین کاظم‌زاده ایرانشهر، ابوالحسن حکیمی، عباس اقبال آشتیانی، مشفق کاظمی، صادق رضازاده شفق، رشید یاسمی، ابراهیم پورداوود و تا حدودی فروغی و نشریاتی مانند کاوه و ایرانشهر تئوریزه می شد.

در زمان محمدرضا شاه، این ایدئولوژی، شاخ و برگ های تازه ای یافت.

شاه پی برده بود که فئودالیزم مانع مهم گذار به دنیای مدرن است و از طرفی می دانست، میدان عمل کمونیست ها، تضادهای طبقاتی و فقر بود. لذا در هماهنگی با تکنوکرات هایی چون امینی و ارسنجانی، و در رقابتی آشکار با کمونیستها و انقلاب سرخشان، پایه گذار انقلاب سفید و اصلاحات ارضی و سهیم کردن کارگران در سود کارخانه ها و سایر اصلاحات شد. در واقع شاه نقش یک انقلابی سوسیالیست را بازی می کرد و همان راهی را رفت که انقلابیون روزگار طی می کردند. تمرکز قدرت سیاسی و اقتصادی و نهایتا سیستم تک حزبی در قالب حزبی به نام رستاخیز.

هدف رسیدن به تمدن بزرگ و قرار گرفتن ایران در میان کشورهای صنعتی و بزرگ و پیشرفته بود.

پس از انقلاب سفید، بالا رفتن ناگهانی قیمت نفت نیز فرصتی مغتنم برای پیشبرد این استراتژی بود. شاه به دنبال توجیه ایدئولوژیک این استراتژی، به جمعی از کمونیستهای سابق و تکنوکراتهای جدید متکی شد.

شاه به تقلید از کشورهای کمونیستی، حزب فراگیر تشکیل داد و انقلاب ارضی و سفید کرد. او دنبال یک فلسفه انقلابی و ایرانی و نه شرقی و نه غربی بود که ریشه در دیالکتیک عرفانی داشته باشد تا نقش شاه-فیلسوف مدرن و یک دیکتاتور مصلح را بازی کند.

یروند ابراهامیان در ایران بین دو انقلاب می گوید حزب رستاخیز حاصل تشریک مساعی کمونیستهای سابق و تکنوکراتها بود. هوشنگ نهاوندی، پرویز نیکخواه، کورش لاشایی، فیروز شیروانلو، عنایت الله رضا، محمود جعفریان و منوچهر آزمون، همگی از همه چپ های سابق و جمشید آموزگار و سید حسین نصر و سید احمد فردید و احسان نراقی از روشنفکران و فلاسفه برای تدوین "فلسفه دیالکتیکی رستاخیز" دست به دست هم دادند. اساسنامه حزب حکومت سلطنتی را شکل طبیعی و اصیل همه ادوار تاریخ ایران می دانست. ظاهرا سخنرانی 14 آبان 57  و شنیدن صدای انقلاب مردم هم نوشته بعضی از آنان بود.

شاه  معتقد بود خدا نوعی ماموریت الهی بر عهده او نهاده است. در قانون اساسی نیز سلطنت به مثابه ودیعه الهی تلقی می شد که به نوعی دنبالة مفهوم فره ایزدی در ایران باستان و شاه سایه خدا بود. سلطنت 2500 ساله هم قرینه ای برای همبستگی سلطنت و ایران به حساب می آمد.

در مصاحبه با فالاچی در سال 52، شاه از این توهم و باور به ماموریت خدایی خود سخن می گوید و معتقد است خدا همراه اوست و به همین دلیل در بزنگاه ها ، چند بار جان او را نجات داده است. او می خواست سپاه دین را هم به اصول انقلاب سفید اضافه نماید.

سید حسن نصر و احمد فردید هم با اقتباس اندیشه های هایدگر و کُربن، در تئوریزه کردن این فلسفه نقش داشتند.

ایران باستان و دین و فلسفه و عرفان و دیالکتیک و مارکسیسم، عناصر و مولفه های ترکیبی حکومت استبدادی پهلوی بودند. وجه سیاسی این ایدئولوژی، سلطنت و وجه فرهنگی آن هویت تاریخیِ ایرانی بود که با عناصری از فلسفه غربی و مارکسیستی در هم آمیخته بود.

در زمان ما سید جواد طباطبایی به دنبال قرائتی جدید از هویت ایرانی است. او مفهوم ملیت در ایران را برغم کشورهای غربی دارای سابقه چندهزار ساله می داند و در قالب تئوری "ایرانشهری" اش، به بازخوانی تاریخ ایران از منظری فلسفی پرداخته است. طباطبایی از سلطنت یعنی وجه سیاسی ایدئولوژی پهلوی تبری می جوید یا لااقل در باره آن سکوت می کند و تکیه و تاکیدش را می گذارد بر پیوستگی هویت ملی ایرانیان در طول تاریخ.

اگر تلقی ذات گرایانه و ناب گرایانه از این هویت و این پیوستگی وجود داشته باشد، محل نقد فلسفی و تاریخی جدی است. نقد فلسفی بدان سبب که امر ناب وجود ندارد چنان که ذات وجود ندارد و نقد تاریخی بدان سبب که ایرانیان نیز همانند ملل دیگر در تعامل با فرهنگ های دیگر، چیزهایی را اخذ و چیزهایی را وانهاده اند. وضعیت موجود ما حاصل تعامل با فرهنگ عربی و غربی و حتی ترکی و مغولی و... است. با این ملاحظه و تبصره که در گذشته به سبب قوت فرهنگی ایران نسبت به کشورهای مجاور، سایر فرهنگ ها از ما بیشتر متاثر شده اند تا ما از آن ها. وضعیتی که امروز معکوس شده است.

 

منبع:

معرفی کتاب "هم شرقی هم غربی" از "افشین متین عسگری" مندرج در اندیشه پویا 59