شرح غزل شماره ۱۴۹۷ مولانا

  

محمد امین مروتی

مولانا طبق معمول احوال خوشی دارد و مستانه از رستگاریش به لطف دلبر عیارش سخن می گوید:

به جان جمله مستان که مستم

بگیر ای دلبر عیار دستم

به جان جمله جانبازان که جانم

به جان رستگارانش که رَستم

می گوید پیش از این مانند عطارد(ستاره دبیری و ادب) دفتر و منبری داشتم و بر صدر مجلس ادیبان می نشستم ولی با دیدن کتاب عشق از صفحة روی معشوق، قلم ها را شکستم:

عطارُدوار، دفترباره بودم

زبردستِ ادیبان می نشستم،

چو دیدم لوح پیشانی ساقی

شدم مست و قلم‌ها را شکستم

وضو با اشک غیرتم می گیرم تا بر قبله جمالش نماز بخوانم:

جمال یار شد قبله ی نمازم

ز اشکِ رشک او شد آبدستم

زیبایی محبوب هر لحظه پیمان الست را به یادم می آورد:

ز حسن یوسفی سرمست بودم

که حسنش هر دمی گوید الستم

چندان مست بودم که مانند زنان مصری در دیدار یوسف، به جای ترنج دستم را بریدم:

در آن مستی ترنجی می بریدم

ترنج اینک دُرُست و دست، خستم

ای محبوب تو همه چیز منی:

مبادم سر اگر جز تو سرم هست

بسوزا هستیم گر بی‌تو هستم

تویی معبود در کعبه و کنشتم

تویی مقصود از بالا و پستم

شصت دام در موی تابیده تو هست که در آن اسیرم و از این رو اسارت یونس در دهان ماهی را به هیچ می گیرم:

شکار من بود ماهی و یونس

چو حاصل شد ز جعدت شصت شستم

آب و غذایی که از دست تو خورده ام، مرا بسنده بود و مرا به فضیلت سیری و سیرابی رسانید:

چو دیدم خوان تو بس چشم سیرم

چو خوردم ز آب تو زین جوی جستم

آنقدر خوشم که می ترسم چشمم بزنند. لذا خود را لنگ کردم وسرم را بستم که گمان گنند سردرد دارم:

برای طبع لنگان، لنگ رفتم

ز بیم چشم بد، سر نیز بستم

ارزش هر کسی به اندازه عشقی است که به معشوق دارد:

همان ارزد کسی کش می پرستد

زهی من که مر او را می پرستم

به تعبیر حافظ اگر سر رشته نگه نداری، معشوق نیز سررشته نگه نمی دارد. پس از ستم به عدالت میل کنید تا این رشته از هم نگسلد:

ببُرّد از کسی کآخر ببرّد

به سوی عدل بگریزید ز استم

کلمة "رستم" از پیوند حروفش ایجاد می شود. من هم یکدله و یکپارچه و مجموع شدم تا رستم:

چو ری با سین و تی و میم پیوست

بدین پیوند رو بنمود رستم

یقین شد که جماعت رحمت آمد

جماعت را به جان من چاکرستم

مانند شکاری مُفترس یعنی پاره پاره تسلیم محبوب خویشم:

خمش کردم شکار شیر باشم

که تا گوید شکار ِمُفترستم