شرح غزل 2131 مولانا

محمدامین مروتی

این غزل از بهترین و مشهورترین غزلهای دیوان شمس تبریزی است که مفاهیم عرفانی متراکمی را در خود گنجانده است.

۱          حیلَت رَها کُن عاشقا، دیوانه شو، دیوانه شو             وَنْدَر دلِ آتش دَرآ، پروانه شو، پروانه شو

حیلت در زبان قدما و مولانا به معنی چاره اندیشی است. عاشق نباید با حساب و کتابهای عقلی پی چاره باشد؛ بلکه باید مانند پروانه به دل آتش بزندو به قول خود مولانا بدون حساب و کتاب عقلی، قمار عاشقانه کند.

۲          هم خویش را بیگانه کُن، هم خانه را ویرانه کُن                    وان گَهْ بیا با عاشقان، هم خانه شو، هم خانه شو

او باید خانه انانیّت و تشخص خود را ویران کند. یعنی خود را گم و بیگانه نماید به گونه ای که خود را نشناسد تا به خانه عاشقان راهش دهند.

۳          رو سینه را چون سینه‌ها، هفت آب شو از کینه‌ها                  وان گَهْ شَرابِ عشق را پیمانه شو، پیمانه شو

از همه مهمتر عاشق باید کینه نداشته باشد و سینه اش را هفت بار از نفرت بشوید تا نجاست کین توزی در آن باقی نماند و بتواند مست می عشق گردد.

۴          باید که جُمله جان شَوی، تا لایِقِ جانان شَوی                      گَر سویِ مَستان می‌رَوی، مَستانه شو، مَستانه شو

کسی لیاقت وصال معشوق را دارد که تمام وجودش ار تعلقات مادی رها گردد و جانِ خالص گردد. دلبر مست، عاشق مستانه را می طلبد.

۵          آن گوشوارِ شاهِدان، هم صُحبَتِ عارِض شُده                      آن گوش و عارِض بایَدَت، دُردانه شو، دُردانه شو

گوشواره باید قیمتی باشد تا در جوار عارض زیبارویان قرار گیرد. اگر می خواهی همنشین معشوق شوی باید ارزش معنوی پیدا کنی.

۶          چون جانِ تو شُد در هوا، زَافْسانة شیرینِ ما                         فانی شو و چون عاشقان افسانه شو، افسانه شو

وقتی که متاثر از افسانه شیرین عشق شدی، جان می بازی و فنا می شوی و وجود و انانیت تو به افسانه تبدیل می شود. به عبارت دیگر شنیدن افسانه شیرین عشق، مستلزم فنای عاشق است.

۷          تو لَیْلَةُ الْقَبْری، بُرو، تا لَیْلَةُ الْقَدْری شَوی               چون قَدْر مَر ارواح را کاشانه شو، کاشانه شو

ما در حال حاضر در شب قبر تعلقات گوناگون به سر می بریم و به شب قدر خود نرسیده ایم. شب قدر محل نزول ارواح و ملائکه است.

۸          اندیشه‌‌‌اَت جایی رَوَد، وان گَهْ تو را آن جا کَشَد                     زَانْدیشه بُگْذر چون قضا پیشانه شو، پیشانه شو

تو تابع افکارت هستی. باید تابع قضا شوی. یعنی رضا به قضای الهی شوی و بلکه به پیشواز آن روی.

۹          قُفلی بُوَد مَیل و هوا، بِنْهاده بر دل‌هایِ ما               مِفْتاح شو، مِفْتاح را دندانه شو، دندانه شو

امیال نفسانی دلهای ما را قفل کرده است. باید دلی گشوده به عالم داشته باشیم و با کلید عشق قفل میل و هوای دل را باز کنیم.

۱۰         بِنْواخت نورِ مُصطَفی، آن اُسْتُنِ حَنّانه را                 کمتر زِ چوبی نیستی، حَنّانه شو، حَنّانه شو

استن حنّانه، ستونی بود که پیامبر قبل از توسعه مسجدالحرام بدان تکیه می کرد. بعد از توسعه مسجد، که جای پیامبر تغییر کرد، آن ستون از فراق پیامبر گریه و حنین می کرد. پس به حنانه مشهور شد. مولانا می گوید کمتر از آن ستون چوبی نیستی. در فراق معشوق گریه و زاری کن.

۱۱         گوید سُلَیمان مَر تو را، بِشْنو لِسانُ الطَّیرْ را             دامی و مُرغ از تو رَمَد، رو لانه شو، رو لانه شو

اگر می خواهی مانند سلیمان زبان مرغان را بدانی و پرندگان از تو فرار نکنند باید به جای دام پهن کردن برایشان، ماٌمن و پناهگاه و لانه شان گردی.

۱۲         گَر چهره بِنْمایَد صَنَم، پُر شو ازو چون آیِنه             وَرْ زُلف بُگْشاید صَنَم، رو شانه شو، رو شانه شو

دلت را مانند آینه چنان صیقل بده و صاف کن، که چهره معشوق به تمامه در آن منعکس گردد. اگر معشوق زلفش را رها کرد، در خدمتش می باشو شانه اش کن.

۱۳         تا کِی دوشاخه چون رُخی؟ تا کِی چو بَیذَق کم تَکی؟              تا کِی چو فرزین کَژْ رَوی؟ فرزانه شو، فرزانه شو

در صفحه شطرنج عالم، فقط شاهِ فرزانه باش. نه مانند وزیر(فرزین) کجروی کن. نه مانند رخ به چپ و راست حرکت کن و نه مانند پیاده (بیذق یا بیدق) کم تحرک باش.

۱۴         شُکرانه دادی عشق را، از تُحفه‌ها و مال‌ها              هِلْ مال را، خود را بِدِه، شُکرانه شو، شُکرانه شو

کافی نیست که عاشق به شکرانه عشق، از اموالش هدیه و مژدگانی بپردازد. بلکه باید جانش را به شکرانه بدهد.

۱۵         یک مُدّتی اَرْکان بُدی، یک مُدّتی حیوان بُدی                      یک مُدّتی چون جان شُدی، جانانه شو، جانانه شو

در طریق کمال و تکامل مدنی جماد (ارکان و عناصر چهارگانه شامل باد و خاک و آب و آتش) بودی و سپس به حیوان تکامل یافتی و بعد از آن جان انسانی یافتی. باید این جان را هم بدهی تا در جانانه یعنی معشوق به کلی فنا گردی.

۱۶         ای ناطِقه بر بام و دَر تا کِی رَوی؟ در خانه پَر                       نُطْقِ زبان را تَرک کُن، بی‌چانه شو، بی‌چانه شو

مولانا به خود و مخاطبش می گوید کم حرف بزن و کم نطق کن و به جای چانه زدن، بی چانه یعنی ساکت شو.

17       چون عاشقان می را همی از کاسه‌ی سر می‌خورند                              در بزم او گر می‌روی، مردانه شو مردانه شو

می عارف، خون اوست و مردانگی در نثار خون خویش است و گرنه به بزم معشوق راه نخواهی داشت.

18         ای شمس تبریزی بیا، در جانِ جان داری تو جا                                جان را نوا بخشا شها، شاهانه شو شاهانه شو

و نهایتا مولانا شمس را به عمق جان و وجود خود دعوت می کند تا به مانند یک شاه، جانش را نوا و رونقی ببخشد.