بودن يا نبودن
بودن يا نبودن
گر آمـدنم به من بُــدي نامــدمي ور نيز شدن به من بُدي كي شُدمي
به زان نَبُدي كه اندرين دير خراب نه آمـدمي،نـه بــُدمي نـه شــدمي
خيام
محور داستان 160 صفحه اي "دختر پرتقال"[1] نامه اي است از پدري كه 11 سال پيش فوت كرده به پسري كه هنگام فوت پدر 4 ساله بوده و طبق وصيت پدر بايستي در 15 سالگي اين نامه را بخواند.
راوي ،گئورك (همان پسر 15 ساله) است كه ضمن خواندن نامه پدر، حرف هاي خودش را هم مي زند. مرگ زود هنگام پدر و علاقه اي كه به عوالم نجومي و فلكيات دارد، به سؤالات فلسفی مهمي در ذهن او راجع به "بودن و نبودن" مي انجامد. پدر در اوج عاشقي و دلبستگي به دنيا با پديده ي نابهنگام مرگ روبرو مي شود و از اين كه عاشق شده و ازدواج كرده و بچه دار شده پشيمان است و بخصوص در مقابل به دنيا آوردن گئورك ، احساس گناه مي كند و به خاطر همين احساس گناه ، يك سؤال مهم را براي پسرش مطرح مي كند كه اگر به جاي او بود كداميك را انتخاب مي كرد : "يك زندگي كوتاه بر روي زمين و سپس وداعي هميشگي با تمام چيزهايي كه دوست داشته اي را برمي گزيدي يا تشكركنان دست رد به سينة زندگي مي زدي؟
پاسخ اين سؤال برايم خيلي مهم است . چون مسئوليت حضور تو در اين جهان، مستقيماً به عهدة من است. اگر من زندگي را انتخاب نكرده بودم ،تو هم نبودي . . . اعتراف مي كنم كه اگر مي دانستم قرار است با اين سرعت ، چنين نقش كوتاهي در اين افسانه ي بزرگ و بي انتها داشته باشم، حتماً دست رد به سينهِ زندگي مي زدم. اين آخرين كلام من است و اگر تو هم مثل من فكر كني ، از اين كه من باعث و بانيِ این آغاز بوده ام ، احساس گناه خواهم كرد . . . اما اگر با وجود كوتاه بودن زندگي، پاسخت مثبت باشد و قصد زندگي كردن داشته باشي، اجازه ندارم آرزو كنم كه كاش به دنيا نمي آمدي". زبان حال پدر اين بيت از خيام است:
چون بايد مُرد و آرزوهاي همه هشت چه مور خورد به گور و چه گرگ ، به دشت
گئورك مردد است چه پاسخي بايد به پدر بدهد:
"هنوز نتوانسته ام تصميم بگيرم. ولي كم كم دارم به عقيده پدر نزديك مي شوم. شايد به پيشنهاد زندگي جواب منفي بدهم. مدت كوتاه زندگي انسان ، در مقابل ِابديتِ قبل و بعد از آن ، زندگي ميكروسكوپي است. اگر بدانم چيزي مزه ي فوق العاده اي دارد و سهم من از آن،پ يش از يكي ميلي گرم نخواهد بود ، ترجيح مي دهم اصلاً مزه اش را نچشم".
گئورك مي گويد فکر اين که مرگ مترصّدِ اين زندگي محدود و كوچك ماست ، عصبانيم مي كرد و احساس مي كردم قرباني نوعي فريب هستم تا مي آيم دلبسته چيزي شوم، مي گويند جل و پلاست را جمع كن كه بايد بروي. ياد آور اين بيت از كليم:
يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن روز دگر به كندن دل از از اين و از آن گذشت
و این بیت از حافظ:
مرا در منزل جانان چه امنِ عیش ، چون هر دم
جـرس فریاد می دارد کـه بـربنـدید مَحمـِل ها
و ايضاً ياد آور خيام كه:
جامي است كه عقل، آفرين مي زندش صد بوسه زِ مهر، بر جبين مي زندش
اين كوزه گر دهر، چنين جــام لطيف مي سازد و باز بر زمين مي زنــدش
اما علي رغم همه اين افكار ،گئورگ زندگي را انتخاب مي كند چرا كه به قول خودش:" من سهم كوچكم از اين جهان خوب و حيرت انگيز را مي خواهم". پس به پدر هم مي نويسد كه ديگر لازم نيست احساس گناه كند.
حق اين است كه انسان آرزوي جاودانگي دارد و تلاش مي كند حداقل در اسطوره ها و افسانه هايش به این آرزو برسد ؛ اگر هم نتوانست همين زندگي كوتاه را دوست دارد و حاضر نيست آن را هم نداشته باشد.
زندگي فرصت كوتاه و منحصر به فردي است كه براي هر كسي ميسر نيست. احتمال وجود من و تو -در ميان ميلیون ها اسپرم و تخمكي كه ممكن بود تركيب هر دو از آن ها به تولد بيليون ها انسان ديگر بيانجامد و نيانجامید – خود به خود يك معجزه ی كم نظير است كه قدرش را بدان سبب نمي دانيم كه آن را به رايگان به ما داده اند ؛ بدون آن كه چيزي در مقابلش بدهيم و انسان ، طبیعتا قدر نعمت هاي رايگان را نمي داند. به قول مولانا:
قدر جان زان مي نداني اي فلان كه بدادت حق به بخشش ، رايگان
با اين احتمالات دور از ذهن من نمي بايست امروز مي بودم و حالا كه هستم بايد قدر لحظه به لحظه ی این بودن را بدانم . هر چند مشكلات و مصائب گاهي كام ما را تلخ مي كند ولي به قول آن عزیز ، تا چيزي از قبیل شقایق براي دوست داشتن هست ، زندگي بايد كرد. فيلم "درخت گيلاس" كيارستمي كه به دنبال زلزله رودبار ساخته شد، حكايت از همين موضوع دارد كه اگر بسياري از كسان و دوستان و خانه و زندگيت را از دست داده اي ، ولي خداوند در تو غريزه ي به نام حُبّ زندگي نهاده كه به تو انرژي مي دهد تا ادامه دهي. در حكايات ذن آمده ، ببري مردي را دنبال مي كرد و او به پرتگاهي رسيد و فرو افتاد. ناچار دست در درخت انگوري آويخت در حالي كه ببر بالاي سرش ايستاده بود. او متوجه شد در آن لحظه هيچ كاري بهتر از خوردن انگور نيست.
13 / 9 / 88
[1] دختر پرتقال.نویسنده:یاستین گوردر.مترجم:مهرداد بازیاری. نشر هرمس1387