رابطة مستمع و صاحب سخن

محمدامین مروتی

مولانا در جمعی که بر او گرد آمده اند، عمدتا مخاطب عام و اندکی مخاطب خاص دارد. مخاطب عام از سخنان پیچیده و آن سویی مولانا چیز زیادی نمی فهمد و بیشتر مایل به سیر قصه هایی دارد که مولانا برای بیان مقصود از آن ها استفاده می کند. در حالی که مولانا به کرات می گوید که این صورت ماجراست و باید به معنایش رسید. با این وجود هر وقت سخن مولانا اوج معنایی می گیرد، جماعت عامی مخاطبانش افسرده و کسل می شوند. در دفتر دوم آورده است اگر ملال مخاطبان نبود، از جمال معشوق بیشتر می گفتم:

یک زمان بگذار ای همره! ملال

تا بگویم وصفِ خالی زان جمال

در بیان ناید جمالِ حال او

هر دو عالم چیست؟ عکس خال او

مانع دوم هم این است که شور و شوق مولانا در وصف خال معشوق هم در زبان و در بیان نمی گنجد:

چون که من از خال خوبش دم زنم

نطق می‌خواهد که بشکافد تنم

ولی مولوی می گوید با همین مختصر هم حالم خوش می شود. درست مثل احوالات خوشِ مورچه ای که در خرمنی از گندم افتاده ولی بیش از دانه ای از آن را نمی توان حمل کند:

همچو موری اندرین خرمن خوشم

تا فزون از خویش باری می‌کشم

مانع سومی هم هست و آن غیرت معشوق است که نمی گذارد همه چیز را بگویم:

کی گذارد آن که رشک روشنیست،

تا بگویم آنچ فرض و گفتنیست

مولانا در اینجا هم از تمثیل بی نظیری استفاده می کند و می گوید بحر معنا، جزر و مد دارد. با مد کفی به ساحل می آورد و عده ای مجذوب آن کف می شوند و خود آن کف مانع و حجاب دیدن دریا می شود. لاجرم دوباره عقب می نشیند و دچار جزر می گردد:

بحر کف پیش آرد و سدّی کند

جر[1] کند وز بعد جرِ مدی کند

و دوباره بر می گردد به ملالت و کسالت مستمع صورت پرست که دلش در گروِ نقل ماجرای صوفی است:

این زمان بشنو چه مانع شد مگر

مستمع را رفت دل جای دگر

خاطرش شد سوی صوفیِّ قُنُق

اندر آن سودا فرو شد تا عُنُق[2]

لازم آمد باز رفتن زین مقال

سوی آن افسانه بهر وصف حال

صورت قصه؛ مویز و گردوست برای طفلان و مرد بالغ باید از این دلخوشی های صوری برگذرد تا به مقصود برسد:

صوفی آن صورت مپندار ای عزیز

همچو طفلان تا کی از جوز و مویز

جسمُ ما جوز و مویزست ای پسر

گر تو مَردی زین دو چیز اندر گذر

ور تو اندر نگذری اکرام حق

بگذراند مر ترا از نه طبق

مولانا به داستان صوفی برمی گردد ولی به مستمعش هشدار می دهد که دانة معنی را از کاه صورت جدا کن:

بشنو اکنون صورت افسانه را

لیک هین از کَه جداکن دانه را

 

 


[1] جر: جزر

[2] عنق : گردن