عقل و عقال
عقل و عقال
عقل به دو معني "عقال" است. عقال ، زانوبند شتر و همين طور افسار اسب است كه به کمک آن حيوان مهار مي شود. عقل ، اگر عقل نقاد و كلي باشد، بر نفس مهار مي زند و از اين نظر عقال است. ولي اگر پا از گليم خود فراتر نهاد و دعوي علم اول و آخر نمود و به خود مغرور گشت ، به نوعی دیگر از عقال تبدیل می شود. به اين معني كه تو را اسير غرور و خطا مي كند. مولا در ابياتي به امام فخر رازي اشاره مي كند كه علي رغم تمام ريزبيني ها و افكار تو در تويش ، هنگام مرگ اعتراف كرد كه به جايي نرسيده و گفت حقا که عقل جز عقال نيست:
پس بكــوش و به آخـر از كلال[1] هم تو گويي خويش كالعقلُ عِقال
همچو آن مردِ مُفلسُف، روزِ مرگ عقل را مي ديد، بس بي بال و برگ
بي غرض مي كرد آن دم اعتراف كــز ذكاوت رانديم اسب از گزاف
يعني هر چه گفتيم بيهوده و گزاف بود و در درياي خيالاتمان غرقه بوديم:
از غروري سَر كشيديم از رجال آشـنا[2] كرديم در بـحرِ خيال
چاره را مولانا در دل سپردن به رجال و مردان حق مي داند:
آشنا هيچ است اندر بحرِ روح نيست اينجا چاره جز كشتيّ نوح
چرا كه حكايت ، حكايت عوالم روحاني است كه ابواب آن به كليد عقل گشوده نمي شود:
در عُلوِّ كـوهِ فـكرت ،كم نـگر كه يكي موجش كند زير و زبر
2/9/88
[1] کلال: خستگی
[2] آشنا: شنا