تناقضات مثنوی
تناقضات مثنوی؟
محمدامین مروتی
مولانا در مثنوی شریف، سخنان نیک و بد را بدون در نظر گرفتن منطق داستانی و حکایتی، از زبان شخصیت های مثبت و منفی قصه هایش بیان می کند. به گونه ای که بعضا مشخص نیست موضع خودش کدام است. مثلا از زبان کسی از توکل دفاع می کند و از زبان دیگری از جهد و تلاش. از زبان کسی، دوگانگی خدا و خلق را بیان می کند از زبان دیگری، وحدتشان را. از زبان یکی تکثر و اززبان دیگری، وحدت را. از زبان یکی جبر و از زبان دیگری اختیار را.
مشکل در ذهن مولاناست یا در ذهن ما؟
قبل از هر چیز باید گفت، سخن اصلی مولانا را باید در پایان حکایت و طرح گفتگوهای مختلف دریافت. مثلا در حکایت خرگوش و شیری که به چاه افتاد، در پایان نتیجه می شود که اختیار بر جبر مرجح است و در داستان بیدار کردن معاویه برای نماز توسط شیطان، آخرش معلوم می شود که مولانا – علیرغم سخنان نیکویی که بر زبان شیطان می گذارد- نمی خواهد از او شخصیت موجهی بسازد.
اما جواب تفصیلی و اصلی به پرسش از تناقض های مثنوی این است که مولانا به اندازه توکل به جهد معتقد است و به اندازه جبر به اختیار و الخ. اما باورش این است که هر یک از شخصیت ها بخشی از حقیقت را بیان می کنند نه تمام آن را. به همین علت در پایان داستان معلوم می شود که کلیت حقیقت از نظر او چیست.
در واقع این موضوع در داستان فیل در خانه تاریک به خوبی بیان شده است که در آن، ملامسه کنندگان هر یک قسمتی از حقیقت فیل را لمس کرده بودند نه کلیتش را. لذا مولانا می گوید اگر شمعی در دست داشتند، اختلاف از گفتشان بیرون شدی. این اختلاف ناشی از اختلاف زاویه های دید است نه اختلاف در حاق حقیقت. فیل هم پا دارد ، هم خرطوم و هم گوش و .... ولی فیل هیچیک از این ها به تنهایی نیست، بلکه همه این ها با هم است.
در دفتر اول و در حکایت وزیر یهودی که برای اختلاف افکندن بین مسیحیان، خود را در سلک آنان جا کرد، این موضوع به روشنی بیان شده که این وزیر به هر یک از سران دوازده گانه عیسوی، دستورات متفاوتی برای سلوک می دهد که هیچیک از آن ها غلط نیستند ولی فقط بخشی از حقیقت را در خود دارند و در واقع مسیحیان بر سر بخش های مختلف حقیقت به جان هم می افتند و جنگ هفتاد و دو ملتی راه می اندازند.