شرح غزل شمارة ۳۹۳ حافظ
شرح غزل شمارة ۳۹۳ حافظ
محمدامین مروتی
سه بیت اول راجع به سجایای انسانی یک انسان کامل یا والاست. عاشقی که به واسطة عاشقی، اولا همه چیز را زیبا می بیند. ثانیا به دلیل همین عاشق بودنش، نه تنها از کسی نمی رنجد ، بلکه حتی رنجش از دیگران را کفر تلقی می کند. چنان که گفته اند: "حسنات الابرار، سیئات المقربین" یعنی حسنات نیکوکاران، گناهان مقربین درگاه الهی به شمار می رود. ثالثا رستگاری و کمال را در این می بیند که اگر عیبی در کسی ببیند، بپوشاند:
منم که شُهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات؟
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
این که پیر میکده حین طلب می، از عیب پوشیدن سخن می گوید، می تواند به دو معنا باشد که هر دو هم درست است:
یکی این که پیر به حافظ می گوید عیب مرا بپوشان و به مردم نگو فلانی مَی، می خورد و به واقع شوخ مرد را پیش چشم او میاور تا زستگار شوی و دوم این که مانند می، عیب پوش باش چنان که می، راستی و صدق و به تبع آن، رستگاری می آورد. وجه اول معنای نزدیک و وجه دوم معنای دورتر بیت است.
این عشق لزوما غیر زمینی نیست. بلکه زمینی است. حافظ هدف خلقت را درک زیبایی و حظّ تماشا می داند و با تعبیری فوق العاده زیبا، دیدن رخ یار را، به گل چیدن از باغ زیبای چهره ی معشوق تشبیه می کند. اما نه با دست که با چشم که از آن به دستِ مردمک، تعبیر می کند. به دست مردمک از گلزار چهره ات گل می چینم که غایت و هدف نهایی خلقت همین تماشای زیبایی معشوق است:
مرادِ دل زِ تماشای باغ عالم چیست؟
به دست مردمِ چشم، از رخِ تو گل چیدن
اما لازمه عاشقی این است که نقش خود را بر آب بزنی. یعنی نفسانیت و منیت خود را به آب بسپری. چرا که آب، نقش پذیر نیست. اما چگونه این کار میسر می شود؟ با مستی که هوش از سرت بپرد و منیت تو را زائل نماید. لذا من حافظ از آن رو مَی می نوشم تا نقشِ منِ خود یعنی تعین و تشخص خود را را خراب کنم:
به مَی پرستی از آن نقشُ خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقشِ خود پرستیدن
اما این کار ، صرفا به کوشش عاشق میسر نمی شود؛ مگر اینکه کشش و رحمت معشوق هم به کمک بیاید:
به رحمتِ سر زلفِ تو واثقم ور نه
کِشش چو نبود از آن سو، چه سود کوشیدن؟
و البته این کار به عمل برمی آید نه به سخندانی و اهل میکده از اهل وعظ عامل تر و صادق ترند به سخنانشان:
عِنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظِ بی عملان، واجب است نشنیدن
باز حافظ زیباپرستی را ستایش می کند و گردیدن بر گرد رخ یار را از خطوط تازه رُسته بر صورت او می آموزد:
ز خطّ یار بیاموز؛ مهر با رخِ خوب
که گِردِ عارض خوبان خوش است گردیدن
در پایان حافظ در تقابل همیشگی اش با ریا، تاکید می کند دست کسانی را که از طریق زهد ارتزاق می کنند، نباید بوسید و بوسه را باید نثار لب ساقی و لب جام کرد:
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دستِ زهدفروشان خطاست بوسیدن