تفاوت نگاه حافظ و مولوي به عشق زميني

مولوي عشق زميني را نفي نمي كند ولي آن را از اين جهت تاييد مي كند كه جاده صاف كن عشق آسماني است. در واقع عشق زميني براي مولانا طريقیت دارد نه موضوعيت. اما نزد حافظ و سعدي ، عشق زميني بالذات و في نفسه هم ارزش مند است ؛ چنانكه حافظ مي گويد:

من آدم بهشتي ام، اما در اين سفر                   حالی اسير عشق جوانان مهــوشم

در اين بين رندي حافظ پيچيدگي خاصي به موضوع داده است . واژه ی "حالی" در این بیت کاملا طنین خیامی و دم غنیمت شماری دارد ؛ تو گويي حتي عشق جوانان مهوش زميني را بر عشق حوريان بهشتي ترجيح مي دهد و به نوعي و نقد حال را به نسيه ترجيح مي دهد يا لا اقل كم از آن نمي داند ؛ که ما را به یاد بیت دیگر حافظ می اندازد که:

من که امروزم بهشت نقد ، حاصل می شود       وعـده ی فـردای ِ زاهـد را چـرا بـاور کـنم؟

 اما مولوي به هواي عشق "آن سري" به عشق اين سري گردن مي نهد :

عاشقي گر زین سر و گر زان سر است                     عاقبـت ما را بـدان سر ، رهبـر است

حافظ در جاي ديگرضمن تاييد مضمون مورد نظر مولانا، اساساً معتقد است كه بدون تجربه ي عشق زميني ، عشق آسماني ناممكن است:

زِ ميوه ها ي بهشتي چه ذوق دريــابــد                     هر آن كه سيبِ زنخدانِ شاهدی نگزيد

در واقع عشق زميني نوعي تمرين و آماده شدن براي تجربه عشق آسماني است.اگر مولانا به صراحت عشق افلاکی را  ترجیح می دهد واگر حافظ ابهامی رندانه دارد  اما از آن سو ، نزد سعدي ،عشق زميني و ارزش في نفسه آن به كرات مورد تاكيد و تاييد قرار گرفته است.

30/7/88