نسبت عقل و ایمان

محمدامین مروتی

ایمان، از جنس عرفان است. ایمان، مانند عرفان، نوعی عشق و امید و شورمندی و اعتماد است. نه نوعی اعتقاد. تجربه ای حسی و وجودی است که تمام حواس ظاهر و باطن را با هم درگیر می کند. سایر تجارب بعضی از حواس ظاهری را درگیر می کند نه تمامیت وجود بشر را.  ولی این تجربه در عین حال تجربه ای شخصی و غیر قابل انتقال و لذا غیرقابل بیان است. تجربه ای از حیرانی توام با وجد و هوش از سر پریدن و حس وحدت با عالم و آدم.

این تجربه به جهت اشتراک لفظ و راهزنی این اشتراک، بعضا به تعبد و تبعیت و تقلید کورکورانه هم اطلاق می شود. این ایمان لفظی و اصطلاحی، نه حسی است و نه شخصی و نه وجودی و نه تحولی در احوال انسان ایجاد می کند. بلکه کارکردش هویت سازی و تبدیل فرد به زائدة جمع است. هویت سازی هم به تمایز و فاصله گذاری نسبت به سایر هویت ها تا حد نفرت نسبت بدانها می انجامد. به همین علت قرآن به اعراب می گوید شما ایمان نیاورده اید بلکه تسلیم شده اید. به همین علت مولانا می گوید:

ذاتِ ایمان، نعمت و لوتیست هُول

 ای قناعت کرده از ایمان به قول

و:

مومن آن باشد که اندر جزر و مد

کافر از ایمان او حسرت خورد

بدون تفکیک این دو معنا از ایمان، خلط مبحث ایجاد می شود و همزبانی به همدلی و تفاهم منجر نمی شود.

 

عقل، وردست و خادم ایمان نیست. عقل ورزی در چارچوبِ ایمان و مشروط به ایمان، همان تعبد و تقلید است. همان نگاه ابزاری و به چشم وسیله نگریستن به عقل است. وقتی عقل به قصوه القصوای پرواز خود رسید، راه را برای ایمان باز می کند نه پیش از آن. به قول گالیله، خدا به ما عقل نداده که از آن استفاده نکنیم. ساعتی به ما هدیه نداده که بدان ننگریم و وقت را از خود خدا بپرسیم. ساعت عقل را به ما هدیه کرده تا وقت را از آن بپرسیم. چنان که کانت پس از رد تمامی دلائل عقلیِ وجود خدا به خدا رسید. چنان که غزالی گفت  علم خَرَق پس از طی علم وَرَق حاصل می شود نه پیش از آن. به قول مولانا:

این محبت هم نتیجه ی دانش است

کی گزافه بر چنین تختی نشست؟

از این رو اغلب عرفا، قبل از آن در علم ورق مشغول بوده اند و در بن بست عقل بوده که راهی به سوی عشق و ایمان گشوده اند نه در نفی عقل.

 

با این تفاصیل و تفاسیر از ایمان، عقل در مملکت ایمان کاره ای نیست. ایمان نوع اول مستلزم جهش به ماوراء عقل از سکوی عشق است و ایمان نوع دوم مستلزم تعطیل کردن و سقوط به مادون عقل. ایمان نوع اول از نوع کانتی، کرکه گوری و ویتگنشتاینی است و ایمان نوع دوم از نوع گله وار و مقلدانه و عوامانه. در هر دو حالت ، عقل معزول است. در یکی به حکم عشق و در دیگری به حکم تقلید و جهل.

 

اما پس عقل چه کاره است؟

عقل هم کارکرد خود را دارد و در مباحث کلامی و فلسفی نه تنها معزول نیست که حاکم است.

در موضوع خدا، عقل ورود می کند ولی دست پر برنمی گردد. البته کاملا دست خالی هم بر نمی گردد. نهایتا به شیوه ای کانتی و عرفانی، حد خود را می شناسد. شرافتمندانه ترین حکمِ عقل در موضوع خدا لاادریگری است. اینکه بداند که نمی داند و اینکه بداند که نمی تواند در این موضوع ورود کند. به همین سبب گفته اند عقل تا در خانه می رود، ولی راهی به درون خانه ندارد.

اما این حیرانی زمانی رخ می دهد که تا ته عقل را رفته باشی. عقل جبرئیلی تا فلک چهارم با سالک همراه است. بعد از آن بال و پرش را یارای پریدن و برتر شدن نیست. علمای نجوم و فیزیک نوین مانند انیشتین که با مرکب عقل تا دوردست ها رفته اند، این حیرانی وجودی را حس کرده اند. "کالینز"، از سرنشینان آپولوی یازده، خاطراتش از سفر به ماه را با لحنی عارفانه و حیرت زده روایت می کند. طلوع شکوهمند زمین از منظرِ ماه، او را مات و مبهوت می کند و وارد فضایی متفاوت و اگزیستنس می کند.

 

به خلاف مشهور، عالم قابل راززدایی نیست و تا راز هست حیرانی هم هست. چرا که دائرة معلومات ما نسبت به مجهولاتمان، به لحاظ ریاضی صفر است. هر لحظه به شکلی بت عیار درآید. لذا دوگانه خداباوری/ خداناباوری به اشکال جدید ادامه می یابد. تعابیر مختلف از تجارب جدید، یکی را در این سو و دیگری را در آن سوی میز می نشاند و در میدان تعبیر و تفسیر به مجادلات زبانی و کلامی هم دامن می زند ولی نفس حیرانی و اصل تجربه های فراعقلی استمرار خواهد داشت.

معشوق ترکیبی از راز و ناز است. دیالکتیک راز و ناز است و تنها گوشه چشمی و ابرویی نشان می دهد و عاشق را شیدا می کند بی آن که شربت وصلش بچشاند. رازی است جاودانی و ناگشودنی. خاصه با حکمت و عقل. نازی است عاشق کش. عقل را یارای گشودن راز نیست پس به ناز و دلبری معشوق، دل می دهد. رازش عالمان را سرگشته می کند و نازش عارفان را حیران می سازد. نه رازش گشوده می شود و نه نازش به وصل ختم می شود که وصال، خود ختم عشق است و فلسفه و حیثیتِ وجودی بشر، رفتن است نه رسیدن. سلوک است نه وصال. سفر، عینِ زندگی و تمام زندگیِ عاشق است.