تصوف،جهان بینی حُسن ظنّ است
تصوف،جهان بینی حُسن ظنّ است
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر سوم از حکایت عقابی می گوید که موزه یعنی کفش پیامبر را در ربود. اما این گستاخی بی حکمت نبود. چرا که ماری از موزه پایین افتاد و پیامبر متوجه حکمت خدا شد. مولانا می گوید در چون و چند داستان و قصه گرو مباش و از آن عبرت بگیر. چه عبرتی؟ این که هر بلا و شری برای مومن دفع شر و بلایی بزرگ تر است. پس راضی باشی به رضای خدا و غمی گرد تو نگردد. در واقع سرّ فرح و انبساط صوفیانه همین نگرش به عالم است:
عبرتست آن قصه ای جان مر ترا
تا که راضی باشی در حکم خدا
تا که زیرک باشی و نیکوگمان،
چون ببینی واقعه ی◦ بد، ناگهان
دیگران گردند زرد از بیم آن
تو چو گل خندان، گهِ سود و زیان
هرچه از تو یاوه گردد از قضا،
تو یقین دان که خریدت از بلا
در واقع تعریف تصوف و نشانه بارز مردِ صوفی این است که در زمان آمدن اندوه نیز، فرح و شادی قلبیش را حفظ کند که خدایا شکر با این اندوه، چه غم بزرگتری از سرِ من دور شد:
ما التّصوف؟ قالَ وِجدان الفَرَح
فی الفؤادٍ عِندَ اِتیانَ التَّرَح
صوفی واقعی هر عِقاب و زحمتی را به چشم عُقابی می نگرد که کفشش را می برد تا ماری را از او دورکند:
آن عِقابش را عُقابی دان که او
در ربود آن موزه را زان نیکخو
تا رهاند پاش را از زخمِ مار
ای خُنُک عقلی که باشد بی غبار
پس اگر گرگ به گوسفندانتان زد ناراحت نشوید چرا که خداوند می فرماید بدانچه از دست می رود تاسف مخورید:
گفت لا تاسوا علی ما فاتکم
ان اتی السرحان واردی شاتکم
کان بلا، دفع بلاهای بزرگ
و آن زیان، منع زیان های سترگ
در ادامه و تایید همین معنا جوانی از موسی می خواهد زبان جانوران را به او بیاموزد:
گفت موسی را یکی مرد جوان
که بیاموزم زبان جانوران
موسی گفت کسب این قدرت، برای تو زیان دارد و از این هوس درگذر:
گفت موسی رو گذر کن زین هوس
کین خطر دارد بسی در پیش و پس
عبرت و بیداری از یزدان طلب
نه از کتاب و از مقال و حرف و لب
مرد اصرار کرد:
گرمتر شد مرد زان منعش که کرد
گرمتر گردد همی از منع، مرد
خدا فرمود زبان حیوانات را بدو بیاموز:
گفت ای موسی بیاموزش که ما
رد نکردیم از کرم، هرگز دعا
مرد زبان سگ و خروس را یاد می گیرد. روز بعد خروس تکه نانی از تتمه خوان خواجه را از جلوی سگ می رباید. سگ معترض می شود. خروس می گوید غصه نخور فردا اسب خواجه می میرد و شکمی از عذا در می آوری. خواجه که این می شنود، فوری اسب را به بازار می برد و می فروشد. روز بعد سگ بر خروس اعتراض می کند که چرا دروغ گفتی؟ خروس می گوید اسب در خانة صاحب جدیدش مرده و خواجه این زیان از خود دفع کرده است. اما فردا قاطرش هم می میرد و تو به نوایی می رسی. باز خواجه که زبان حیوانت را آموخته قاطر را می فروشد و سگ مجددا بی نوا می ماند و به خروس معترض. خروس می گوید این بار غلامش می میرد و در تعزیتش چیزی هم به تو می رسد. خواجه فورا غلام را هم می فروشد تا زیانش به مومنی دیگر برسد:
این شنید و آن غلامش را فروخت
رَست از خُسران و رخ را بر فروخت
شکرها میکرد و شادی ها که من
رستم از سه واقعه اندر زَمَن
تا زبان مرغ و سگ آموختم
دیدة سوء القضا را دوختم
این بار خروس در پاسخ اعتراض سگ می گوید این بار خود خواجه می میرد و خود را فروختن هم نتواند و تو به نوای خود می رسی و شکمی از عزا در می آوری. خواجه که این می شنود بر سرش می زند و به موسی پناه می برد و از او یاری می خواهد. موسی می گوید نگفتمت قدرتی که ظرفیتش را نداری از من نخواه. آن اسب و قاطر و غلام، بلاگردان تو بودند. بلای ایشان از خود دفع کردی و به خود انداختی:
مرگ اسپ و استر و مرگ غلام
بُد قضا گردان این مغرور خام
از زیان مال و دردِ آن گریخت
مال افزون کرد و خون خویش ریخت
این ریاضت های درویشان چراست؟
کان بلا بر تن، بقای جان هاست
اکنون دیگر کار از کار گذشته. فقط از خدا می خواهم موقع مرگ ایمانت دهد تا آخرتت را هم نبازی:
موسی آمد در مناجات آن سحر
کای خدا ایمان ازو مَستان، مبر
گفتمش این علم نه درخورد توَست
دفع پندارید گفتم را و سُست
دست را بر اژدها آن کس زند
که عصا را دستش اژدرها کند
سرّ غیب آن را سزد آموختن
که ز گفتن، لب تواند دوختن
درخور دریا نشد جز مرغ آب
فهم کن والله اعلم بالصّواب
او به دریا رفت و مرغآبی نبود
گشت غرقه، دست گیرش ای وَدود
و خدا دعای موسی را اجابت می کند و به خواجه ایمان می دهد.
ممکن است بتوان در این جهان بینی و جوانب استدلالی آن شبهه و مناقشه کرد اما این نگاه، حال آدم را بهتر می کند و زندگی را آسان تر می کند و این موضوع مهمی است.