کیمیای تحول، تقوی است

محمدامین مروتی

قدما در پی کیمیایی برای تبدیل مس به طلا بوده اند. غافل از آن که کیمیای واقعی آن است که احوال بشر را دگرگون کند. مولانا در دفتر دوم حکایت کسی را می گوید که از عیسی خواست زنده کردن مردگان را بدو بیاموزد:

گشت با عیسی یکی ابله، رفیق

استخوان ها دید در حفره ی عمیق

ابله از عیسی خواست اسم اعظم را بدو بیاموزد تا مردگان را زنده کند:

گفت: ای همراه آن نام سَنی[1]

که بدان مرده تو زنده می‌کنی

مَر مرا آموز تا احسان کنم

استخوان ها را بدان با جان کنم

عیسی گفت آموختن اسم اعظم کار هرکس نیست. نفس پاک و عقل تیز می خواهد که تو نداری:

گفت: خامش کن که آن کار تو نیست

لایق انفاس و گفتار تو نیست

کان نَفَس خواهد ز باران پاک‌تر

وز فرشته در روش درّاک‌تر

معجزه ناشی از اسم و لفظ نیست بلکه از پاکی جان است. پس اگر عصای موسی را هم به دست تو دهند، با آن نمی توانی کاری بکنی:

عمرها بایست تا دم پاک شد

تا امینِ مخزنِ افلاک شد

خود گرفتی این عصا در دستِ راست،

دست را، دستانِ موسی از کجاست؟

ابله به جای این که از سخن عیسی متوجه اهمیت خودسازی شود، این بار گفت پس خودت اسم اعظم را بخوان و این استخوان ها را زنده کن:

گفت: اگر من نیستم اسرارخوان،

هم تو برخوان، نام را بر استخوان

عیسی گفت خدایا این فرد از ابلهی متوجه مطلب نیست و به جای زنده کردن و احیای خود و رفو کردن عیوب خویش، دنبال زنده کردن بیگانگان است. در واقع مردة حقیقی خودش است و نمی داند:

گفت عیسی: یا رب این اسرار چیست؟

میل این ابله، درین بیگار[2] چیست؟

چون غم خود نیست، این بیمار را؟

چون غم جان نیست این مردار را؟

مردة خود را رها کردست او،

مردة بیگانه را جوید رفو

چنین فردی، از هیچ امر خوبی استفاده نمی کند، بلکه آن را تباه هم می کند و به جای کیمیای تقوا، دنبال کیمیای کشنده زهرِ مار است:

آن که تخم خار کارد در جهان،

هان و هان او را مجو در گلسِتان

گر گلی گیرد به کف، خاری شود

ور سوی یاری رود، ماری شود

کیمیای زهر و مارست آن شَقی،

بر خلاف کیمیای متّقی

 



[1] سنی: بلند. رفیع

[2] بیگار: کار بیهوده