رابطة زبان و واقعیت در مثنوی

محمدامین مروتی

مولوی از طرفی با تصویرپردازی رابطة مستقیم با کائنات را به هم می زنند و از طرفی عرفان رابطة مستقیم و بی واژه با هستی است.

مولوی به دلیل قدرت تصور و تصویرگری، در هر چه می نگرد، رنگِ اندیشة خود را بدان می زند. مثلا برگ درختان در باد را کفزن و در حال سماع می بیند. این نوع نگاه در عین گسترش قدرت تصور او و خواننده اش، رابطة او و خواننده را با این منظره قطع می کند و بدان سمت و سو می دهد. ضمن گسترش دایرة امکانات زبان، رابطة بی کلام را هم مخدوش می کند. از سوی دیگر از خدا مقامی طلب می کند "کاندران بی حرف می روید کلام". چرا که مقام بینش و بصیرت به وساطت ذهن و واژه، حاصل نمی شود.

این دوگانگی از ذات و ماهیت تجربه عارفانه از طرفی و تلاش مولانا برای توصیف آن از طرف دیگر و عدم اجتماع این دو رویکرد بر می خیزد. در واقع مولانا کلام را نردبانی برای رفتن بر بام معنویت می داند ولی شرط تحقق این عروج را دور انداختن نردبان می داند:

چون برفتی بر بام های آسمان

سرد باشد جستجوی نردبان

آندره ژید هم به مخاطبش می گوید:

" و هنگامي كه كتاب مرا خواندي آن را به دور افكن و بگريز ... اي كاش كتاب من به تو بياموزد كه به خود، بيش از اين كتاب دل بندي و بعد از آن به هر چيز ديگر دلبسته‌تر شوي تا به خود... بايد در خويشتن ، همه كتاب ها را بسوزاني .« (مائده های زمینی. صص 69 و 89 )

مولانا هم مانند شمس، برای بیان خوابش برای جماعت کر، دچار مشکل می شود. چرا که زبان هم او را نمی گوید و لال است و این پارادکس گفتار عارفانه است.

در عرفان جدید هم می گویند به جای ذهن باید حواست را توسعه دهی و خوب حس کردن بی واسطة زبان و ذهن را تمرین کنی. اما برای سوق دادن مخاطب و تقریب ذهن او، ناچارند از کلام و به خصوص تمثیل و تصویر استفاده کنند.