الهیات تجلی نزد مولانا
الهیات تجلی نزد مولانا
محمدامین مر وتی
مولانا در دفتر دوم به بحث مهم تشبیه و تنزیه می پردازد. تجلیات خدا ما را به تشبیه می کشاند و تامل در این تجلیات ما را به تنزیه هدایت می کند و حیرانی موحد و مشبه از همین دیالکتیکِ بی پایان بین ذات خداوند و تجلیات آن است:
گاه خورشیدی و گه دریا شوی
گاه کوه قاف و گه عَنقا شوی
تو نه این باشی نه آن در "ذات" خویش
ای فزون از وهم ها وَز بیش، بیش
روح به تنوع زبان و صورت ها کاری ندارد و به مصور بی صورت می رسد:
روح با علمست و با عقلست یار
روح را با تازی و ترکی چه کار
از تو ای بی نقشِ با چندین صُوَر
هم مشبّه، هم موحّد، خیرهسر
گه مشبه را موحّد میکند
گه موحد را صُوَر ره میزند
روح گاهی از بیخودی و تنگی زبان تو را به صفات بشر مانند می کند . مانند شبان در داستان موسی و شبان از دندان و بدن نازک تو سخن می گوید:
گه تو را گوید زِ مستی: " بوالحسن"
یا صغیر السِنّ! یا رَطبُ البَدَن
گاه نقش خویش ویران میکند
آن پی تنزیهِ جانان میکند
نقد معتزله و حس انگاری و نقش حس مشترک:
در ادامه مولانا به مذهب اعتزال حمله می کند که معرفتشان صرفا حسی و در محدودة حواس پنجگانه است. البته اهل اعتزال روایتی دیگر دارند و خود را عقلی تلقی می کنند اما تلقی مولانا از عقل، چیز دیگری است مانند شهود و آن را عقل خوش پی یعنی مبارک قدم نام می نهد. همچنین مولانا معتزله را از جرگه اهل سنت پیامبر خارج می کند در حالی که ایشان خود را سنی می دانستند:
چشم حس را هست مذهب، اعتزال
دیدة عقلست سُنّی در وصال
سخرة حسّاند اهل اعتزال
خویش را سنّی نمایند از ضَلال
هر که بیرون شد ز حس، سُنّی وِیَست
اهل بینش، چشمِ عقلِ خوشپَیَست
اگر با حواس حیوانی می شد خدا را دید، پس چارپایان هم خدا را می دیدند. امام جعفر صادق(ع) هم می فرماید اگر از مورچه بخواهی خدا را توصیف کند، او را به صورت مورچه ای با شاخک تصویر می کند[1]:
گر بدیدی حسِّ حیوان، شاه را
پس بدیدی گاو و خر، الله را
به نظر مولانا تفاوت بین اهل حس و اهل عقل این است که حیوان، "حس مشترک" ندارد. حس مشترک در تلقی قدما، مانند حوضچه ای است که داده های پنج حس بدانجا می ریزد و از ترکیبشان عقل حاصل می شود:
گر نبودی حس دیگر مر ترا
جز حس حیوان، ز بیرونِ هوا،
پس بنیآدم مکرّم کی بُدی
کی به حسّ مشترک محرم شدی
بنابراین اگر تو فقط متکی به حس حیوانی باشی و عقل و حس مشترک را به کار نگیری و از صورت به معنا نگذری؛ چه اهل تشبیه باشی و چه اهل تنزیه، در ضلالتی:
نامُصوّر یا مُصوّر گفتنت
باطل آمد، بی ز صورت رفتنت
ولی اگر از صورت بگذری، هم صورت و هم بی صورتی، برایت روشن و معلوم می گردد:
نامُصوّر یا مُصوّر پیش اوست
کو همه مغزست و بیرون شد زِ پوست
و این شناخت مستلزم صبر است که هم حجاب های دیده را می سوزاند و هم سعه صدر می دهد، نه داوری و تکفیر عجولانه. چنان که شبان علیرغم اینکه مشبه بود، رستگار بود:
پردههای دیده را ، دارویِ صبر،
هم بسوزد، هم بسازد شرحِ صدر
در آن صورت هم نقش و صورت (یعنی آیات و تجلیات الهی) در جای خود می نشیند و هم نقاش بی صورت (یعنی خدا). هم فرشِ نعمات مادی و هم گسترانندة این فرش را:
آینه ی دل چون شود صافی و پاک،
نقش ها بینی برون از آب و خاک
هم ببینی نقش و هم نقّاش را
فرشِ دولت را و هم فرّاش را
مولانا در اینجا به نوعی از "تشبیه عوامانه" و "تنزیه عالمانه" در می گذرد تا الهیات "تجلی عارفانه" را پیش آورد. در الهیات تجلی ذات در جای خودش تبیین می شود و صفات در جای خودش و عالم و پدیده های عالم، تجلیلت ذاتند. تشبیه در ذات راه ندارد ولی در تجلی راه دارد.
[1] . امام جعفر صادق(ع) می فرماید مورچه گمان دارد که خداوند دو تا شاخک دارد:" تَزعَم النَّملَهُ اَنَّ لِله زُبانیَتَین." (شرح دعای صباح(خوئی) ص : 113)