مکر زنان و هبوط آدم
مکر زنان و هبوط آدم
محمدامین مروتی
از جملة زن ستیزی های مولانا در دفتر ششم این است که از زبان یوسف از مکر زنان می نالد و به عزیز مصر چنین خطاب می کند:
اي عزيز مصر و در پيمان◦ درست
يوسف مظلوم در زندان توست
يوسفم در حبس تو اي شه◦ نشان
هين ز دستانِ[1] زنانم وا رهان
از سوي عرشي که بودم مَربَط[2] او
شهوت مادر فکندم که اهبطوا[3]
بعد از هبوط به زندان رحم زن افتادم و این بار هبوطم از عالم ارواح به عالم دنیا از این زندان بود:
پس فتادم زان کمالِ مُستَتَم[4]
از فن زالي[5] به زندانِ رحم
روح را از عرش آرد در حطيم،[6]
لاجرم کيد زنان باشد عظيم
پس مسئولِ هر دو هبوط من زن بود:
اول و آخر، هبوط من زِ زن
چون که بودم روح و چون گشتم بدن
بعد از عزیز مصر که به نوعی سمبل خداست می خواهد که او را دریابد و از زندان مکرِ زنان نجات دهد:
بشنو اين زاريِّ يوسف در عِثار[7]
يا بر آن يعقوب بي دل رحم آر
ناله از اخوان کنم يا از زنان،
که فکندندم چو آدم از جنان[8]؟
مضمون مورد نظر مولانا مسئلة زن نیست. مضمون اصلی هبوط و سقوط بشر به واسطة شهوت نفسانی است اما مولانا این مضمون زیبا را با عرف روزگار در آمیختخ که نگاهی درجه دوم به زنان دارد. نگاهی که در ان زن سمبل نفسانیت است و مرد سمبل عقلانیت و این زن است که مرد را اغوا می کند تا عقلش پوشیده شود و به زندان نفس درافتد.
صرف نظر از این نکتة منفی؛ قدرت تصویرگری و وسعتِ تصور مولانا در انطباق زندان یوسف با زندان عالم و ارتباط آن با مکاری و کیدِ نفسانیت در خور توجه است.